ویژگی های یک مقاله علمی


 مقدمه: در اين نوشته به ويـژگی‌هـای کلّی يک مقاله علمی - پژوهشی برای انتشــار در نشرياتـی که مقـالات آنها مـورد داوری قرار می‌گيرند (Refereed Journals) پرداخته شده است. اين نشريات يا مجلّه‌ها پس از دريافت مقاله آن را برای داوری نزد سه يا چند نفر از داوران که به موضوع مورد بحث مقاله آشنايی دارند ارسال می‌دارند. پس از دريافت نظرات و پيشنهادات داوران، در صورتی که مقاله قابلّيت انتشار داشته باشد، نشريه مقاله مورد بحث را منتشر می‌نمايد. چارچوب‌های آورده شده در اين نوشته نيز می‌تواند برای مقاله‌های ارسالی برای همايش‌های علمی که مقالات آنها داوری می‌شوند مورد توجّه قرارگيرد.
    2- معيارهای يک مقاله علمی - پژوهشی
توصيه جدّی می‌شود که معيارهای زير در هر مقاله علمی - پژوهشی مورد رعايت قرارگيرند. رعايت اين معيارها باعث انسجام و استحکام مقاله شده و امکان پذيرش آن را در يک مجله علمی - پژوهشی افزايش می‌دهد.
الف- مرتبط بودن مطالب و کامل بودن
• تمام موضوعات مطرح شده‌اند.
• استدلال‌ها و بحث‌ها در کليت متن مرتبط هستند.
• منابع و مراجع ادبيات تحقيق آورده شده‌اند.
• منطق و پيوستگی بين استدلال‌ها رعايت شده است.

ب- برخورداری از يک سازمان منسجم:
• مقاله از يک ساختار شفاف مفهومي برخوردار است.
• عنوان‌ها و زير‌عنوان‌های مناسب، صحيح و مرتبطی به کار برده شده‌اند.
• نظام ارجاع دهي با ثبات و مناسب است.

پ- برخورداری از يک محوريّت تحقيقی در کلّيت و ترکيب مقاله:
• تفکر خلاق، ترکيب و استدلال ظهور و بروز دارد.
• دقت فکري در باره عنوان اصلي ديده مي‌شود.
• مفاهيم مرتبط به نحو مناسبي تحقيق شده‌اند.
• استدلال‌ها و اثبات‌ها به وسيله مدارک و مستندات يا ارجاعات پشتيباني شده‌اند.
• شواهد کافی براي فهم موضوع وجود دارد.
• ادبيات تحقيق مورد نقد و تحليل قرار گرفته‌اند.
• ارتباط لازم بين ادبيات تحقيق و موضوع مورد تحقيق مقاله ارائه شده است.

3- ساختار عمومی مقاله
يک مقاله تحقيقی به طور کلی می‌تواند در برگيرنده ساختاری مشابه ساختار زير باشد.

1) عنوان مقاله:
• پرهيز از عنوان‌های کلی و روزنامه‌ای؛
• استفاده از صفت و موصوف‌های لازم برای گوياتر نمودن عنوان؛
• دارا بودن جذّابيت برای جذب مخاطب؛
• فشرده و مختصر و يادآوردنی؛
• پرهيز از اصطلاحات نامأنوس و اختصار
• توجه به اين نکته که عنوان يک برچسب است نه جمله.
2) نام نويسنده/نويسندگان:
• مشخص کردن نام و رابطه عضويتی نويسنده يا نويسندگان.
3) چکيده:
• دربرگيرنده (معرفی کلی و گويای تحقيق / بيان هدف و قلمرو تحقيق، اهميت کلّی تحقيق ، مروری فشرده بر ساختار مقاله، اشاره کلّی به نوآوری‌ها و دستاوردهای مقاله)؛
• پرهيز جدی از آوردن مراجع، فرمول و علامت‌های ويژه؛
• رعايت کوتاهی و فشرده بودن ( در حد يک بند و سقف 200 تا 250 کلمه)؛
• توجه به اين نکته که تعداد افرادی که چکيده را می‌خوانند بسيار بيشتر از کسانی است که مقاله را می‌خوانند.
4) کليد واژه‌ها:
• تا سقف پنج کلمه و يا اصطلاح
5) مقدمه:
• تعريف مسئله و قلمرو تحقيق؛
• طرح اهميت تحقيق؛
• طرح سوابق تاريخی موضوع؛
• طرح طبقه‌بندی‌ها و شاخه‌های مرتبط با موضوع؛
• ارائه تعاريف اصطلاخات اصلی و علائم و اختصارات؛
• مروری کلی بر بقيه مقاله.
• اين بخش می‌تواند با بخش بعدی ترکيب شود.
6) بررسی ادبيات موضوع/ سابقه تحقيق:
• طرح سابقه بر اساس يک نظم زمانی/ ديدگاهی/مکتب فکری يا هر طبقه‌بندی ديگر؛
• طرح ارتباط ادبيات مورد بررسی با موضوع تحقيق؛
• بيان نقاط قوّت، ضعف و محدوديت‌های ادبيات موضوع؛
• صرف نظر از طرح مطالب شخصی و تعصب آميز؛
• طرح يافته‌های موافق و مخالف در ادبيات؛
• ارائه روند و سير تحقيق و طرح جهت‌گيری آن؛
• نقد و بررسی تئوری‌های طرح شده؛
• مشخص کردن محدوده زمانی مورد بررسی؛
• برقراری ارتباط بين ادبيات موضوع با موضوع مورد تحقيق.
7) بدنه اصلی مقاله:
• متشکل از يک تا چند بخش و در برگيرنده اصل تحقيق و مطالعه نظير روش و متدولوژی، فرضيات، مدل رياضی.
8) نتايج ارائه خروجی‌های آزمايش‌ها، مدل‌ها يا محاسبات.
9) بحث در باره نتايج:
• استخراج اصول،روابط و ارائه تعميم‌های ممکن؛
• ارائه تحليل مدل يا تئوری؛
• ارائه ارتباط بين نتايج و تحليل‌ها.
• جمع بندی و نتيجه‌گيری طرح نتايج مهم و پيامدهای آنها؛
• بيان استثناء ها و محدوديت‌ها؛
• طرح افق‌های تحقيقاتی برای ادامه و توسعه تحقيق.
10) سپاسگزاری (در صورت نياز):
• قدردانی از مؤسسات و يا اشخاصی که در به ثمر رسيدن تحقيق و يا بهتر انجام شدن فعاليت‌های مربوط به مقاله تأثيرگذار بوده‌اند.
11) منابع:
• ارائه فهرست مرتب شده منابع.
12) پيوست‌ها (در صورت نياز):
• ارائه مطالب ضروری برای فهم و پشتيبانی از مطالب اصلی مقاله.


4- موارد ويرايشی
• رعايت ملاحظات دستوری در جملات و سعی در نوشتن جملات کوتاه و گويا؛
• شماره گذاری عنوان بخش‌ها و زيربخش‌ها؛
• شماره گذاری روابط و فرمول‌ها؛
• ارائه شرح مفيد و گويا در بالای جداول و پائين شکل‌ها؛
• شماره گذاری جداول و شکل‌ها به طور جداگانه؛
• ارجاع دهی به هر جدول و يا هر شکل در متن از طريق شماره مربوطه؛
• رعايت دندانه‌گذاری مناسب به منظور تفکيک بهتر و خواناتر نمودن نوشتار؛
• پرهيز از شکسته‌شدن کلمات در دو خط متوالی (نظير "می" در آخر خط و "شود" در ابتدای خط بعدی)؛
• پرهيز از کپی‌کردن تصاوير ناخوانای مراجع و منابع، سعی در بازطراحی آنها با ذکر دقيق مأخذ در ذيل آنها.

5- نکات ويژه
• سعی جدی در ثبات رويه‌های اتخاذ شده در نوشتار مقاله (مانند اندازه حروف، ضخامت خطوط در جداول و شکل‌ها، نوع خطوط لاتين در کلمات لاتين, فاصله شماره‌ها با متن يا روابط)؛
• الگوبرداری از ساختار آخرين مقالات منتشر شده در نشريه يا ژورنال هدف (نشريه‌ای که قصد داريد مقاله خودرا برای انتشار ارسال داريد)؛
• ارائه مقاله کامل شده به اشخاص مطّلع و مرتبط با موضوع مقاله و دريافت نظرات آنان و انجام عمل بالعکس در مورد آنان؛
• واگذاری تهيه مقالات مروری به محققان با تجربه و نويسندگانی که در زمينه مورد بررسی صاحب نظر بوده و لااقل چند مقاله در اين رابطه منتشر نموده‌اند؛
• اطمينان از دسترسی به مقالات مرجع مربوط به موضوع مقاله به ويژه مقالات جديد؛
• رعايت امانت، صداقت و اخلاق از اصول مهم هر فعاليت علمی و تحقيقی است. مراعات نمودن اين اصول از ضرورت بسيار بالائی برخوردار است.

6- کلام پايانی
نوشـته حاضر با دريافت نظرات اصلاحی و پيشـنهادی شما به طور قطــع بهتر و کاملتر خواهـد شد. نويسنده در انتــظار دريافت تجارب و ديدگاه‌های نقادانه و عالمانه شما در باره موضوع اين نوشتار است. بديهی است در نسخه‌های بعدی نکات متذکر شده شما با ذکر نامتان لحاظ خواهد شد.
نقل از :http://www.modares.ac.ir/eng/sepehri/sub/cpprj.htm

زیارتگاههای تهران

کهريزک - روستاي اندريان - جاده امامزاده ها

امامزاده ابراهيم (ع)

دربند - سربند - پس قلعه

امامزاده ابراهيم (ع)

کهريزک - قلعه شيخ

امامزاده ابراهيم (ع) و اسماعيل (ع)

کهريزک - روستاي اندرمان - صالح آباد (جاده بهشت زهرا)

امامزاده ابوالحسن (ع)

فرحزاد - پل ذوالفقار

امامزاده ابوطالب (ع)

خيابان ناصر خسرو - کوچه خدابنده لو

امامزاده اسحاق (ع)

شريعتي - قلهک - روبروي خيابان دولت - کوچه امامزاده

امامزاده اسماعيل (ع)

چيذر - ميدان امامزاده علي اکبر - کوچه بهمنپور - کوچه کلهر

امامزاده اسماعيل (ع)

خيابان خاوران - خيابان سمناني - کوچه شهيد تفرشي

امامزاده اهل بن علي (ع)

شهرري - خيابان پل سيمان - حسين آباد

زيارتگاه بي بي زبيده (س)

شهرري - امين آباد

زيارتگاه بي بي شهربانو (س)

لويزان - خيابان شهيد فرشادي

امامزاده پنج تن (ع)

بازار - خيابان سيروس - ميدان سيد اسماعيل - بازار چهل تن

امامزاده چهل تن (ع)

خيابان قزوين - خيابان نطام الملک

امامزاده حسن (ع)

ميدان صادقيه - باغ فيض - خيابان ناطق - خيابان امامزاده

زيارتگاه حميده خاتون و جعفر (ع)

جاده امامزاده داوود - منطقه چيکا - کوچه نماز

امامزاده داوود (ع)

ميدان امام خميني - داخل محوطه مخابرات

امامزاده روح الله (ع)

جاده ساوه - شهرک وليعصر - خيابان سپهري جنوبي

امامزاده زيد (ع)

بازار - خيابان 15 خرداد - سبزه ميدان - بازار خياطها

امامزاده زيد (ع)

شهرري - خيابان سلمان فارسي - جنب پارک دانش

زيارتگاه سه دختران (س)

خيابان مصطفي خميني - نرسيده به چهارراه مولوي

امامزاده سيد اسماعيل (ع)

منطقه کن - سولقان - محله پائين

زيارتگاه سيد محمد نوربخش (ره)

خيابان خيام- نرسيده به ميدان منيريه

امامزاده سيدناصرالدين (ع)

بازار -خيابان 15 خرداد-کوچه سيدولی

امامزاده سيدولی (ع)

کن-الغدير  يکم-چهارراه يخچال-چهارراه شيوا-محله سرآسياب

امامزاده شعيب (ع)

شهرری-خيابان فدائيان اسلام-خيابان ابن بابويه

شيخ صدوق ابن بابويه (ع)

فراحزاد

امامزاده صالح (ع)

تجريش

امامزاده صالح (ع)

خيابان سيمتری جی-خيابان 12 متري حاجيان- خيابان هرمزان

امامزاده عبدالله (ع)

شهر ری-سه راه ورامين

امامزاده عبدالله (ع)

شهر ری

حضرت عبدالعظيم

تجريش - خيابان درکه- دانشگاه شهيد بهشتی- داخل محوطه دانشگاه

امام زاده عزيز (ع)

جاده امامزاده داوود -منطقه سنگان

امامزاده عقيل (ع)

جاده امامزاده داوود -منطقه سنگان

امامزاده علاء الدين (ع)

شريعتی-بزرگراه صدر-ميدان پيروز-چيذر-ميدان امامزاده

امامزاده علي اکبر (ع)

منطقه کن-محله سر آسياب-جنب آسياب قديمی

امامزاده علی ابن جعفر (ع)

جاده امامزاده داوود-منطقه سنگان

امامزاده عماد الدين (ع)

منطقه پونک-فلکه دوم صادقيه-بالاتر از ميدان پونک

امامزاده عینعلي وزينعلی (ع)

تجريش -دربند-خيیابان شهيد تاجيک-گلابدره

امامزاده قاسم بن حسن (ع)

جاده امامزاده داوود - منطقه سنگان بالا

امامزاده  قاسم (ع)

شميران ميدان ونک-کوچه امامزاده

امامزاده قاضی صابر (ع)

منطقه کن-زيبا شهر-کوچه امامزاده

امامزاده کابل الحسين (ع)

منطقه کن-محله سرآسياب-جنب آسياب قديمی

امامزاده محمد (ع)

منطقه کن- محله ميان دره-جنب موتور آب-کوچه کاشا نی

امامزاده محمدرضا (ع)

شمیران-درکه-خ شهيد مير اسماعيل-کوچه امامزاده

امامزاده محمدوالی (ع)

شميران-بزرگراه شهيد چمران-خيابان شهيد کجویی-روبرئی مسجد و حسِينيه

امامزاده مطيب (ع)

خيابان قزوين-سر پل امامزاده معصوم

امامزاده معصوم (ع)

خيابان خاوران-چهارراه اتابک-خيابان شهيد سجادي

امامزاده ملک خاتون (ع)

شهرری-خيابان فداييان اسلام-سه راه ورامين

امامزاده هادی (ع)

خيابان مصطفی خمينی-روبروی پمپ بنزين-کوچه نوری

امامزاده هفت دختران (ع)

چهارراه سيروس-کوچه امامزاده يحيی

امامزاده يحيی و محمد (ع)

عکسی از شهر سراب

شهر سراب

بدون شرح

بدون شرح


چهل حدیث از امام محمد باقر (ع)

چهل حدیث گوهر بار از حضرت امام محمد باقر (ع)

-1  چه بسا شخص حريص بر امري از امور دنيا ، که بدان دست يافته و باعث نافرجامي و بدبختي او گرديده است ، و چه بسا کسي که براي امري از امور آخرت کراهت داشته و بدان رسيده ، ولي به وسيله آن سعادتمند گرديده است .
بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص 166
 -2
تو را به پنج چيز سفارش مي کنم : اگر مورد ستم واقع شدي ستم مکن ، اگر به تو خيانت کردند خيانت مکن ، اگر تکذيبت کردند خشمگين مشو ، اگر مدحت کنند شاد مشو ، و اگر نکوهشت کنند ، بيتابي مکن .
بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص 167
 -3  
سخن نيک را از هر کسي ، هر چند به آن عمل نکند ، فرا گيريد .
بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص 170
 -4
چيزي با چيزي نياميخته است که بهتر از حلم با علم باشد .
 
بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص172
5- نهايت کمال ، فهم در دين و صبر بر مصيبت ، و اندازه گيري در خرج زندگاني است .
بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص172
6- سه چيز از خصلتهاي نيک دنيا و آخرت است : از کسي که به تو ستم کرده است گذشت کني ، به کسي که از تو بريده است بپيوندي ، و هنگامي که با تو به نداني رفتار شود ، بردباري کني .
بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص 173
7- خداوند دوست ندارد که مردم در خواهش از يکديگر اصرار ورزند ، ولي اصرار در خواهش از خودش را دوست دارد .
بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص 173
8- دانشمندي که از علمش سود برند ، از هفتاد هزار عابد بهتر است .
بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص 173
 
-9هيچ بنده اي عالم نيست ، مگر اينکه نسبت به بالا دست خود ، حسادت نورزد ، و زيردست خود را خوار نشمارد .
بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص 173
10-هر که خوش نيت باشد ، روزي اش افزايش مي يابد .
 
بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص 175
-11هر کس با خانواده اش خوشرفتار باشد ، بر عمرش افزوده مي گردد .
بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص 175
12 - از سستي و بي قراري بپرهيز ، که اين دو ، کليد هر بدي مي باشند ، کسي که سستي کند ، حقي را ادا نکند ، و کسي که بي قرار شود ، بر حق صبر نکند .
بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص 175
-13پيوند با خويشان ، عملها را پاکيزه مي نمايد ، اموال را افزايش مي دهد ، بلا را دور مي کند ، حسا آخرت را آسان مي نمايد ، و مرگ را به تاخير مي اندازد .
بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 71، ص 111
14- بهترين چيزي را که دوست داريد درباره شما بگويند ، درباره مردم بگوييد .
بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 65، ص 152
15- خداوند بنده مؤمنش را با بلا مورد لطف قرار مي دهد ، چنانکه سفر کرده اي براي خانواده خود هديه مي فرستد ، و او را از دنيا پرهيز مي دهد ، چنانکه طبيب مريض را پرهيز مي دهد .
بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص 180
16 - بر شما باد به پرهيزکاري و کوشش و راستگويي ، و پرداخت امانت به کسي که شما را بر آن امين دانسته است ، چه آن شخص ، نيک باشد يا بد .
بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص 179
17- غيبت آن است که درباره برادرت چيزي را بگويي که خداوند بر او پوشيده و مستور داشته است . و بهتان آن است که عيبي را که در برادرت نيست ، به او ببندي .
بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص 178
18- خداوند ، دشنام گوي بي آبرو را دشمن دارد .
بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص 176
19- تواضع ، راضي بودن به نشستن در جايي است که کمتر از شانش باشد ، و اينکه به هر کس رسيدي سلام کني ، و جدال را هر چند حق با تو باشد ، ترک کني .
بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص 176
20- برترين عبادت ، پاکي شکم و پاکدامني است .
بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص 176
21- خداوند در روز قيامت در حساب بندگانش ، به اندازه عقلي که در دنيا به آنها داده است ، دقت و باريک بيني مي کند .
بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 7 ، ص 267
22- آن که از شما به ديگري علم بياموزد ، پاداش او  نزد خداي تعالي  به مقدار پاداش دانشجوست ، و از او هم بيشتر مي باشد .
کافي ، ج 1 ، ص 35
23- هر که علم و دانش را جويد براي آنکه به علما فخر فروشي کند ، يا با نابخردان بستيزد ، و يا مردم را متوجه خود نمايد ، بايد آتش را جاي نشستن خود گيرد .
بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، 2 ، ص 38
24- خداوند عزوجل کسي را که در ميان جمع ، بدون ناسزاگويي شوخي کند ، دوست دارد .
کافي ، ج 2 ، ص 663
25- سه خصلت است که دارنده اش نمي ميرد تا عاقبت شوم آن را ببيند : ستمکاري ، ازخويشان بريدن ، و قسم دروغ که نبرد با خداست .
کافي ، ج 75، ص 174
26- به خدا سوگند هيچ بنده اي در دعا ، پافشاري و اصرار به درگاه خداي عزوجل نکند ، جز اينکه حاجتش را بر آورد .
کافي ، ج 2 ، ص 475
27- خداوند عزوجل از ميان بندگان مؤمنش آن بنده اي را دوست دارد که بسيار دعا کند ، پس بر شما باد دعا در هنگام سحر تا طلوع آفتاب ، زيرا آن ، ساعتي است که درهاي آسمان در آن هنگام باز گردد و روزيها در آن تقسيم گردد و حاجتهاي بزرگ بر آورده شود .
کافي ، ج 2 ، ص 478
28- دعاي انسان پشت سر برادر ديني اش ، نزديکترين و سريعترين دعا به اجابت است .
کافي ، ج 2 ، ص 507
29- هر چشمي روز قيامت گريان است ، جز سه چشم : چشمي که در راه خدا شب را بيدار باشد ، چشمي که از ترس خدا گريان شود ، و چشمي که از محرمات الهي و گناهان بسته شود .
کافي ، ج 2 ، ص 80
30- شخص حريص به دنيا مانند کرم ابريشم است که هر چه بيشتر ابريشم به دور خود مي تند ، راه بيرون شدنش را دورتر و مشکل تر مي کند ، تا اينکه از غم و اندوه بميرد .
کافي ، ج 2 ، ص 316
31-  چه بسيار خوب است نيکي ها پس از بدي ها ، و چه بسيار بد است بدي ها پس از نيکي ها .
کافي ، ج 2 ، ص 458
32- چون مؤمن با مؤمني دست دهد ، پاک و بي گناه از يکديگر جدا مي شوند .
بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 73، ص 20
 
-33از دشمني بپرهيزيد ، زيرا فکر را مشغول کرده و مايه نفاق مي گردد .
 
بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 2 ، ص 301
34 - هيچ قطره اي نزد خداوند ، محبوبتر از قطره اشکي که در تاريکي شب از ترس خدا و براي او ريخته شود ، نيست .
کافي ، ج 2 ، ص 482
35- هر که بر خدا توکل کند ، مغلوب نمي شود ، و هر که از گناه به خدا پناه برد ، شکست نمي خورد
بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 68، ص 151
 
-36 افزايش نعمت از جانب خداوند قطع نمي شود ، مگر اينکه شکر از جانب بندگان قطع گردد .
بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 68، ص 54
37  - خداوند دنيا را به دوست و دشمن خود مي دهد ، اما دينش را فقط به دوست خود مي بخشد
 
بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 2 ، ص 215
 
-38 مؤمن برادر مؤمن است ، او را دشنام نمي دهد ، از او دريغ نمي کند ، و به او گمان بد نمي برد
بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص 176
 
-39 هيچ کس از گناهان سالم نمي ماند ، مگر اينکه زبانش را نگه دارد .
بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص 178
 
-40سه چيز پشت انسان را مي شکند : مردي که عمل خويش را زياد شمارد ، گناهانش را فراموش کند ، و به راي خويش ، خوشنود باشد .
بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 69، ص 314





ولادت حضرت باقر (ع)

حضرت باقر (ع) در سال 57 هجرى در شهر مدينه چشم به جهان گشود. او هنگام وفات پدر خود امام زين العابدين (ع) كه در سال 94 رخ داد، سى و نه سال داشت. نام او محمد و كنيه‏اش ابوجعفر است و باقر و باقر العلوم لقب او مى‏باشد.

مادر حضرت ام عبدالله دختر امام حسن مجتبى (ع) و از اين جهت نخستين كسى بود كه هم از نظر پدر و هم از نظر مادر فاطمى و علوى بوده است.

امام باقر در سال 114 هجرى در شهر مدينه درگذشت و در قبرستان معروف بقيع، كنار قبر پدر و جدش، به خاك سپده شد. دوران امامت آن حضرت هيجده سال بود.

خلفاى معاصر حضرت‏

پيشواى پنجم در دوران امامت دوران خود با زمامداران و خلفاى ياد شده در زير معاصر بود:

1- وليد بن عبدالملك (86-96)

2- سليمان بن عبدالملك (96-99)

3- عمر بن عبدالعزيز (99-101)

4- يزيد بن عبدالملك (101-105)

5- هشام بن عبدالملك (105-125)

اين خلفا، به استثناى عمر بن عبدالعزيز- كه شخصى نسبتا دادگر و نسبت به خاندان پيامبر (ص) علاقه‏مند بود- همگى در ستمگرى و استبداد و خودكامگى دست كمى از نياكان خود نداشتند و مخصوصاً نسبت به پيشواى پنجم همواره سختگيرى مي‏كردند.

پايه گذار نهضت بزرگ علمى

پيشواى پنجم طى مدت امامت خود، در همان شرائط نامساعد، به نشر و اشاعه حقايق و معارف الهى پرداخت و مشكلات علمى را تشريح نمود و جنبش علمى دامنه دارى به وجود آورد كه مقدمات تاسيس يك دانشگاه بزرگ اسلامى را كه در دوران امامت فرزند گراميش امام صادق ع به اوج عظمت رسيد، پى ريزى كرد.

امام پنجم در علم، زهد، عظمت و فضيلت سرآمد همه بزرگان بنى هاشم بود و مقام بزرگ علمى و اخلاقى او مورد تصديق دوست و دشمن بود. به قدرى روايات و احاديث، در زمينه مسائل و احكام اسلامى، تفسير، تاريخ اسلام، و انواع علوم، از ان حضرت به يادگار مانده است كه تا آن روز از هيچ يك از فرزندان امام حسن و امام حسين (ع) به جا نمانده بود.

رجال و شخصيتهاى بزرگ علمى آن روز، و نيز عده‏اى از ياران پيامبر (ص) كه هنوز درحال حيات بودند، از محضر آن حضرت استفاده مى‏كردند. جابر بن يزيد جعفى و كيسان سجستانى (از تابعين) و فقهائى مانند: ابن مبارك، زهرى، اوزاعى، ابوحنيفه، مالك، شافعى، زياد بن منذرنهدى از آثار علمى او بهره‏مند شده سخنان آن حضرت را، بى واسطه و گاه با چند واسطه، نقل نموده‏اند.

كتب و مولفات دانشمندان و مورخان اهل تسنن مانند: طبرى، بلاذرى، سلامى، خطيب بغدادى، ابونعيم اصفهانى، و كتبى مانند: موطا مالك، سنن ابى داود، مسند ابى حنيفه، مسند مروزى، تفسير نقاش، تفسير زمخشرى، و دهها نظير اينها، كه از مهمترين كتب جهان تسنن است، پر از سخنان پرمغز پيشواى پنجم است و همه جا جمله: قال محمد بن على و يا قال محمد الباقر به چشم مى‏خورد. (2)

كتب شيعه نيز در زمينه‏هاى مختلف سرشار از سخنان و احاديث حضرت باقر (ع) است و هر كس كوچكترين آشنايى با اين كتابها داشته باشد، اين معنا را تصديق مى‏كند.

امام باقر (ع) از نظر دانشمندان

آوازه علوم و دانشهاى امام باقر ع چنان اقطار اسلامى را پر كرده بود كه لقب باقر العلوم (گشاينده دريچه‏هاى دانش و شكافنده مشكلات علوم) به خود گرفته بود.

ابن حجر هيتمى مى‏نويسد:

محمد باقر به اندازه‏اى گنجهاى پنهان معارف و دانشها را آشكار ساخته، حقايق احكام و حكمتها و لطايف دانشها را بيان نموده كه جز بر عناصر بى بصيرت يا بد سيرت پوشيده نيست و از همينجاست كه وى را شكافنده و جامع علوم، و برافرازنده پرچم دانش خوانده‏اند.

عبدالله بن عطأ كه يكى از شخصيتهاى برجسته و دانشمندان بزرگ عصر امام بود، مى‏گويد:

من هرگز دانشمندان اسلام را در هيچ محفل و مجمعى به اندازه محفل محمد بن على (ع) از نظر علمى حقير و كوچك نديدم. من حكم بن عتيبه را كه در علم و فقه مشهور آفاق بود، ديدم كه در خدمت محمد باقر مانند كودكى در برابر استاد عاليمقام، زانوى ادب بر زمين زده شيفته و مجذوب كلام و شخصيت او گرديده بود.

امام باقر ع در سخنان خود،اغلب به آيات قرآن مجيد استناد نموده از كلام خدا شاهد مى‏آورد و مى‏فرمود: هر مطلبى گفتم، از من بپرسيد كه در كجاى قرآن است تا آيه مربوط به آن موضوع را معرفى كنم.

شاگرادان مكتب امام باقر (ع)

حضرت باقر ع شاگردان برجسته‏اى در زمينه‏هاى فقه وحديث و تفسير و ديگر علوم اسلامى تربيت كرد كه هر كدام وزنه علمى بزرگى به شمار مى‏رفت. شخصيتهاى بزرگى همچون: محمد بن مسلم، زراره‏بن اعين، ابو بصير، بريد بن معاويه عجلى، جابربن يزيد، حمران بن اعين، و هشام بن سالم از تربيت يافتگان مكتب آن حضرتند.

پيشواى ششم مى‏فرمود: مكتب ما و احاديث پدرم را چهار نفر زنده كردند، اين چهار نفر عبارتند از: زراره، ابوبصير، محمد بن مسلم و بريد بن معاويه عجلى. اگر اينها نبودند كسى از تعاليم دين و مكتب پيامبر بهره‏اى نمى‏يافت. اين چند نفر حافظان دين بودند. آنان، از ميان شيعيان زمان ما، نخستين كسانى بودند كه با مكتب ما آشنا شدند و در روز رستاخيز نيز پيش از ديگران به ما خواهند پيوست.

شاگردان مكتب امام باقر (ع) سرآمد فقها و محدثان زمان بودند و در ميدان رقابت علمى بر فقها و قضات غير شيعى برترى داشتند.

شكافنده علوم و گشاينده درهاى دانش

آثار درخشان علمى پيشواى پنجم و شاگردان برجسته‏اى كه مكتب بزرگ وى تحويل جامعه اسلامى داد، پيشگويى پيامبر اسلام (ص) را عينيت بخشد. راوى اين پيشگويى جابر بن عبدالله انصارى شخصيت معروف صدر اسلام است.

جابر كه يكى از ياران بزرگ پيامبر اسلام (ص) و از علاقه‏مندان خاص خاندان نبوت است، مى‏گويد:

روزى پيامبر اسلام (ص) به من فرمود: بعد از من شخصى از خاندان مرا خواهى ديد كه اسمش اسم من و قيافه‏اش شبيه قيافه من خواهد بود. او درهاى دانش را به روى مردم خواهد گشود.

پيامبر اسلام (ص) هنگامى كه پيشگويى را فرمود كه هنوز حضرت باقر (ع) چشم به جهان نگشوده بود.

سالها از اين جريان گذشت، زمان پيشواى چهارم رسيد. روزى جابر از كوچه‏هاى مدينه عبور مى‏كرد، چشمش به حضرت باقر افتاد. وقتى دقت كرد، ديد نشانه هايى كه پيامبر (ص) فرموده بود، عينا در او هست.

پرسيد اسم تو چيست ؟

گفت: اسم من محمد بن على بن الحسين است.

جابر بوسه بر پيشانى او زد و گفت: جدت پيامبر به وسيله من به تو سلام رساند!

جابر از آن تاريخ، به پاس احترام پيامبر (ص) و به نشانه عظمت امام باقر (ع) هر روز دوبار به ديدار آن حضرت مى‏رفت، او در مسجد پيامبر ميان انبوه جمعيت مي ‏نشست (و در پاسخ بعضى از مغرضين كه از كار وى خرده‏گيرى مى‏كردند) پيشگويى پيامبراسلام را نقل مي‏كرد.



روستای (قلعه) رازلیق

قلعه رازليق

استقرار دوره اورارتو در قلعه رازليق سراب  و یافته شدن دو قطعه سفال اورارتو در سطح محوطه
همچنين کشف دو قطعه شيشه، يك قطعه ابزار سنگي، دو قطعه اكسيد آهن و دو عدد استخوان، يك قطعه سكه مربوط به قرن پنجم هجري قمري و نيز تعدادي سفالينه‌هاي لعاب‌دار و بدون لعاب مربوط به قرن چهارم و پنجم هجري.
قلعه رازليق در شمال، 11 كيلومتري شهر سراب و يك كيلومتري غرب روستاي ديزج سفيد كنار رودخانه رازليق چاي قرار دارد. كتيبه اورارتويي رازليق بر يك صخره نقر شده و تا كنون كاوش‌هاي علمي باستان شناسي در اين قلعه به صورت کامل انجام نشده است.

«قلعه رازليق» به موقعيت جغرافيايي شهرستان سراب ـ دهستان «رازليق» پنج كيلومتري شمال اين روستا و به شماره 22542 سال 1387 در فهرست آثار ملي به ثبت رسيد اين قلعه كه قدمت آنها مربوط به هزاره اول قبل از ميلاد و قرون ميانه اسلامي مي‌رسد.

روستای قلعه جوق

روستای قلعه جوق

روستای شیروانجیق

روستای شیروانجیق

 

از شمال شرقی به روستای رازلیق ، شمال روستای آبرس ، شمال غربی روستای ارسباران، شرق روستای قلعه جوق و جنوب روستای لعلعه غوبی و شهر سراب .

 روستای با نام اصلی «شیروانجیق» می‌باشد که مرکب از دو واژ «شیروان» و «جیق» می‌باشد که در زبان ترکی یعنی سبزه زارهای کوچک مترادف فارسی آن شیروان کوچک می باشد که به غلط و جعل در زمان رضا شاه آن را( شیره جین) نامیدند.

این روستا یکی از کشتگاههای مهم سیب زمینی در سطح شهرستان و استان می باشد ، رود تاجیار  منشعب از آجی چای (تلخه رود ) می گذرد.

سکنه 1913 نفر.

آبیاری عمده قنات ورود تاجیار.

معرفی شهرستان سراب

معرفی شهر هنرپرور سراب

تقيسمات کشوري

بخش مرکزي شهرستان سراب

دهستان ابرغان
دهستان آغميون
دهستان حومه
دهستان رازليق
دهستان صائين
دهستان ملايعقوب

شهرها: سراب

بخش مهربان

دهستان اردلان
دهستان آلان برآغوش
دهستان شربيان

شهرها
مهربان، شربيان و دوزدوزان.


جمعيت ۴۲٬۰۵۷ نفر
زبان‌هاي گفتاري: ترکي آذربايجاني
مذهب: شيعه
جغرافياي طبيعي
مساحت: ١٣ کيلومتر مربع
ارتفاع از سطح دريا: ۱۶٨٠ متر
اطلاعات شهري
پيش‌شماره تلفني: ۰۴۳۱


مشاهير و شعراي نامي شهرستان

از شعرا و مشاهير اين شهرستان در گذشته مي‌توان به‌ افراد زير اشاره کرد:

استاد سليمان امينی
شاه قاسم انوار سرابي
علامه اميني(ره)
ميرزا جواد واقف سرابي
سيد جواد ابوترابي
ميرزا عبدالحسين بيخود
ميرزا جبار اظهري
ميرزا جليل شيدايي
ميرزا تقي صحاف
اشرف سرابي
حاج ميرزا ابوالفضل حميدي
حاج ميرزا عبدالحميد حميدي(فاني سرابي)
اعزازالملک مهيني
بيان الملک سرابي(ميرزا مهدي خان)"نثار سرابي
امين الشريعه
ميرزا عبدالرحيم (ساغر سرابي)
شمس سرابي (با شمس تبريزي نسبتي ندارد)
عاجز سرابي
ميرزا جليل مدرس (واعظ سرابي)"وصال
زکريا مهرنوش

همچنين از اساتيد شعري و نيز شعراي جوان و معاصر اين شهرستان مي‌توان به اشخاص زير اشاره کرد:

محمد فرقاني
محمد صادق نعماني
محمد داود نژاد
حسن اسدي
حميد فرشي
بابک عارفي
حبيب فرقاني
رسول پيري زاده
سعيد بنائي
امين عرب زاده
بهروز ايماني
سميرا جبارنژاد
فريبا وظيفه آزاد
علي پنجعلي زاده

سنگ نبشته قیرخ قزلار نشنبان سراب

سنگ نبشته قیرخ قزلار نشنبان سراب

کشاورزی سراب

کشاورزی سراب

اقتصاد منطقه  باتوجه به موقعيت جغرافيائي آن با محوريت كشاورزي  بوده است .آب  و هواي   مناسب و خاك  خوب و نيروي  انساني كافي دليل فعاليت بيشترمنطقه درامر كشاورزي است حدود60%جمعيت شاغل اين شهرستان دربخش كشاورزي مشغول فعاليت هستند.

شهرستان سراب مكان مناسبي براي كشت انواع  محصولات  كشاورزي مي باشد تقريباتمامي محصولات مناطق سردسيري دراين شهرستان بعمل مي آيد.سيب زميني- غلات- علوفه- سبزيجات عمده محصول توليدي منطقه مي باشد بطوريكه درتوليد بعضي ازمحصولات  سراب از لحاظ رتبه بندي درسطح استان داراي رده هاي بالايي است. در شرايط عادي يعني سالهايي كه  خشكسالي نمي باشدبالغ بر150هزارتن سيب زميني ازمزارع اين منطقه برداشت مي شودكه درسطح استان مقام اول رادارامي باشد. لوبيا نيز در سطح استان نسبتاوسيعي كاشت مي شود.


Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 اگر چه شهرستان سراب از مناطق مستعد جهت  باغداري مي باشد اما  از قديم  الايام  به اين  بخش  توجه نگرديده است.درسالهاي اخيرحركتهايي درجهت ايجاد باغات صنعتي درشهرستان انجام گرفته است در  حال حاضرمساحت باغات اعم ازقديمي وجديدبالغ بر 800 هكتار ميباشد.

دامداری و دامپروری

در كنار كارهاي  كشاورزي  نگهداري دام  شغل اصلي روستائيان  منطقه  به  حساب      مي آيد دامداري  به صورت سنتي دراغلب خانوارهاي روستايي رواج داردوبدين طريق بخشي ازهزينه هاي زندگي روستائيان تامين مي شود.دركناردامداري سنتي درسالهاي اخيرچندواحددامداري صنعتي درنقاط مختلف شهرستان بااستفاده ازتسهيلات بانكي ايجادشده است كه عمدتابه پرورش گاوهايي ازنژادخارجي مي پردازند.

يكي ازنژادهاي گاوهاي بومي ايران گاو بومي سراب است كه از نژاد اصيل مي باشد.

پرورش گاو

مقاومت وپايداري اين نوع ازگاوها در مقابل امراض و همچنين سرماي هوابسيارخوب  مي باشد.تغذيه كم وراندمان مناسب وكيفيت خوب شيراين نوع گاوباعث گرديده درجهت احياي واصلاح اين گاوحركتهايي ازسوي دولت به عمل آيد. در حال حاضريك مركزپشتيباني گاونژادسرابي درسراب فعاليت دارد.

شهرستان سراب ازمناطق مهم توليد محصولات دامي مي باشد. لبنيات  منطقه در سطح  كشور از شهرت خاصي برخورداراست و مازاد  توليدات دامي اين منطقه به شهرهاي  بزرگ فرستاده مي شود.در صورت ايجاد صنايع تبديلي يعقينا در امراشتغال  زايي وكسب  درآمد  بيشتر تحول  بسيار چشمگيري  در منطقه بوجودخواهدآمد.شايان ذكراست ازمراتع خوش خوراك  شهرستان سراب عشاير  ايل ال سون  بعنوان ييلاق استفاده مي كنند. آماردام آنها بالغ برسيصد هزارراس از نوع گوسفند-  بز -  بزغاله وبره مي باشد.

شيرخام

گوشت قرمز

گوشت سفيد

پوست سبك وسنگين

عسل

پشم

تخم مرغ

55729تن

4399تن

479تن

142118 جلد

256

361

1005

 توليدات دامي شهرستان برحسب تن

صنعت

شهرستان سراب از مناطق محروم استان مي باشدبطوريكه درسال 1370 عملاچيزي بنام صنعت دراين منطقه وجودنداشته است.دراين سالهاباشروع عمليات احداث يك كارخانه بزرگ نساجي توسط بخش حضومي چرخهاي صنعت شروع به چرخيدن كردوباتلاش مستمرفرمانداري و ديگرادارات  و سازمانها با استفاده از تسهيلات تبصره هاي مختلف و سرمايه گزاري  بخش خصوصي تعدادي واحد صنفي متوسط درسطح شهرستان ايجادوبه مرحله بهره برداري رسيده است .عليرغم اين تلاشها جايگاه اين شهرستان از اين لحاظ هنوز مناسب نمي باشد زيرا كل شاغلين دراين بخش تنها هزارنفر است كه بادرنظرگرفتن ميزان بيكاري درمنطقه جوابگوي نيازشهرستان نيست.

موضوعي كه  بايد درخصوص  عقب ماندگي  شهرستان از لحاظ  صنفي متذكرشدآن است كه قبل ازسال 1370به دلايل عديده اي توجهي به صنعت دراين منطقه نگرديده  است.ازطرفي مهاجرت باعث گرديده سرمايه هاي اين  منطقه به  ساير نقاط گسيل شوند و از طرف ديگر قشرجوان وتحصيل كرده به دليل نبود امكانات وزمينه هاي اشتغال بناچار روي به شهرها آورده اند . كه البته درحال حاضرباتلاش وپيگيري مسؤلين زمينه هاي ايجاد مراكز توليدي و صنعتي فراهم گرديده است.  وشهرك صنعتي سراب وناحيه صنعتي دوزدوزان آماده سرمايه گذاري بخش خصوصي براي ايجادواحدهاي توليدي است.

صنايع دستی

براساس تحقيقات و بررسيهاي  بعمل آمده  صنايع دستي و بويژه  قاليبافي تاريخچه بس دراز دراين منطقه دارد ازقديم الايام مردم شهرو روستا دركنار كارهاي روزمره خود به كارهاي دستي اشتغال داشته اند كه دراوقات فراغت وخصوصا فصول سرد سال به اين كاراقدام مي كردند وهنوز هم در بعضي ازخانواد هها صنعت قاليبافي رواج داردكه بيشترزنان دراين  امرفعاليت دارند.نوع فرشي كه در سطح  شهرستان  سراب درايام گذشته معروف بود فرش مشايخي بوده  كه خواهان زيادي  داشته است. به  دليل عدم توجه به اين نوع فرش تقريباهمه استادكاران اين فرش ازبين رفته است امااخيراتلاشهايي ازطرف مسؤلين شهردرجهت احياي دوباره فرش مشايخي  بعمل مي آيد.

  در رابطه  با آمار بافندگان فرش اطلاعي دقيق وجودندارداما تخمين زده مي شودحدودا  9000 هزاردارقالي درسطح شهرستان وجودداشته باشدكه به توليد فرش وقالي در اندازه هاي  18تا50 رج مشغول هستند. اكثر بافنده هاي روستاهاي بخش مركزي به بافت فرشهاي كناره اقدام مي نمايند اما در بعضي ازنقاط مثل روستاي قزل گچي قالي و قاليچه بارج40و50بافته مي شودودر مهربان قالي  بارج 18تا20رواج داردكه شهرت خاصي دارد. نقشه هاي  رايج در سطح منطقه عبارتنداز: قلمي-  شتري- ماهي- مهربان وشربيان.البته درگذشته صنايع دستي ديگري مثل سفالگري وچاقوسازي دراين شهرستان مرسوم بوده كه بدليل عدم توجه ازبين رفته است .

معدن

اگر چه در شهرستان سراب كاوشهاي همه جانبه واساسي درزمينه شناسايي معادن صورت نگرفته است  با اين اوصاف آثار وشواهد مختلف ازجمله سنگهاي خروجي متفاوت- موادآتشفشاني-  فلزات و سنگهاي معدني  و تشكيلات گچي در منطقه  حاكي  ازغناي  مواد معدني  اين  شهرستان مي باشد تاكنون دراين شهرستان يك معدن راديواكتيويته(نفلين سينيت) ،چندمعدن  سنگ -  چهارمعدن نمك وآهك شناسايي شده است كه ازبرخي ازآنهابه شيوه سنتي بهره برداري مي شود.

 معادن گچ شهرستان سراب به شرح زيرمي باشدكه ازسوي اداره كل صنايع ومعادن استان شناسايي شده اند.

1- گچ     عسگرآباد(محجو)به ظرفيت تقريبي               15هزارتن.

2- گچ    نرميق- جلده خان  به ظرفيت تقريبي               700هزارتن.

3- گچ   قيصرق- اردلان به ظرفيت تقريبي              2000هزارتن.

4- گچ  آلان به ظرفيت تقريبي                               200هزارتن.

5- گچ  چرلو به ظرفيت تقريبي                               150هزارتن.

معدن رزگاه

اين معدن كه داراي توده هاي بزرگ  نفلين سينيت به عنوان ماده اوليه صنايع آلومينيوم - شيشه- سراميك وكربنات سديم وپتاسم مي باشد.ذخاير گزارش شده بالاي 30 ميليارد تن با عيار قابل  قبول 21تا24 درصدآلومينامي باشد.درصورت راه اندازي  معدن  فوق چهره منطقه شهرستان سراب به كلي دگرگون ودرزمينه ايجاد اشتغال تحول چشمگيري بوجودخواهدآمدوصدها نفربصورت مستقيم وهزاران نفربصورت غيرمستقيم سود خواهندبردوزمينه اشتغال بسياري ازجوانان بويژه تحصيل كرده ها فراهم خواهد شد ومحصولات مربوطه از عمده محصولات صادراتي كشورخواهد بود.

 

زیبایی های سراب

زیبایی های طعبیت اسبفروشان سراب

موزه ایلات سراب

موزه ایلات سراب

کوه بزقوش سراب

کوه بزقوش سراب

سنگ نبشته رازلیق

سنگ نبشته رازلیق


امام زاده بزرگ سراب

امامزاده بزرگ سراب

حمام جلال سراب

حمام جلال سراب

موقعیت جغرافیایی سراب

تاریخچه سراب

تاريخچة شهرستان سراب

 

منطقة سراب از جمله مناطقي است كه از ديرباز مسكوني بوده است . وجود كتيبة اورادتويي ، تپه هاي باستاني و معابد سنگي در حومة اين شهر نشانگر قدمت تاريخي منطقه است . سنگ نبشته رازليق كه يك باستان شناس آلماني در سال 1971 آن را خواند به خط ميخي و متعلق به آرگيشتي دوم پسر روساي اول است . در منطقة سراب آثار متعددي از جمله معابد سنگي ، قلاع و يك چهار طاقي متعلق به دوران تمدن ساساني به جاي مانده كه مبين اهميت آن در دورة ساساني است .شهر سراب در دوران حكومت مغولان از مراكز عمدة حكومتي درآذربايجـان بود . در زمان حكومت چوپانيان نيز سراب مورد توجه بود و حكومت آن با « جاني بيك خان » از اولاد « جوجي خان » بود كه در سال 758 در اين شهر كشته شد . در اوايل حكمراني صفويه كه شهرهاي تبريز و اردبيل از شهرهاي مهم به شمار مي رفتند ، سراب به دليل نزديكي به اين دو شهر از اهميت ويژه اي برخوردار بود .جنگ شاه اسماعيل و خليل پاشا در سراب روي داد و آغا محمد خان قاجار با صادق خان شقاقي در اين منطقه جنگيد .

يک عکس از محل کتيبه:

 

مشخصات جغرافيائي:

شهرستان سراب با مساحت 7/3447 كيلومتر مربع در جنوب شرقي استان آذربايجان شرقي بين 37 درجه و 36 دقيقه تا 38 درجه و 16 دقيقه عرض شمالي و 47 درجه و 2 دقيقه تا 47 درجه و 55 دقيقه طول شرقي از نصف النهار گرينويج قرار دارد اين شهرستان از شمال به شهرستانهاي مشكين شهر و هريس و از شرق به استان اردبيل از جنوب به شهرستان ميانه واز غرب به شهرستان بستان آباد محدود است.

چگونگي پستي و بلندي كوهها و ارتفاعات مهم:

چهره عمومي اين شهرستان توسط رشته كوه سبلان در شمال و رشته كوه بزقوش در جنوب و پيوستن رشته كوه بزقوش توسط ارتفاعات ايلانجوق به سبلان در شرق شكل يافته اين عوارض باعث بسته شدن اين شهرستان از سه طرف شمال، شرق و جنوب گشته و منطقه را به صورت چاله و دشتي درآورده است كه به سمت غرب باز مي شود ارتفاعع مركز شهرستان از سطح دريا حدود 1650 متر مي باشد رشته كوه بزقوش با ارتفاع 3302 متر بلندترين نقطه دشت سراب را از شهرستان ميانه جدا مي سازد شيب تند آن به سوي ميانه و دامنه كشيده شده آن به دشت سراب است در شمال دشت سراب كوه سبلان با ارتفاع 4812 متر در بلندترين نقطه قد بركشيده و داراي شكل مخروطي است و به صورت رشته كوههاي متعددي كه از شرق به غرب كشيده شده در تمام سال پوشيده از برف و يخ است.


وضعيت آب و هوا
يي و ميزان بارندگي در شهرستان:

شهرستان سراب از نظر آب و هوايي در گروه اقليم سرد قرار دارد كه در تابستان داراي باراندگي كم است بيشتر بارندگي از اواسط پائيز تا اواسط بهار اتفاق مي افتد ميانگين ساليانه در كل محدوده شهرستان حدوداً 360 ميلي متر و از اين نظر ماههاي ارديبهشت با بارندگي 103 ميلي مرت و مرداد با 1/0 ميلي متر به ترتيب بيشترين و كمترين سهم را در ريزشهاي منطقه به خود اختصاص مي دهد روزهاي يخبندان در شهرستان به طور متوسط در جريان سال 152 روز مي باشد كه ماههاي بهمن با 30 روز يخبندان و ارديبهشته با 3 روز يخبندان بيشترين وكمترين روزهاي يخبندان را به خود اختصاص مي دهند. حداكثر درجه حرارت 36+ و حداقل درجه حرارت 27- درجه زير صفر در زمستان مي باشد.

 

وضعيت پوشش گياهي، جنگل و مرتع :

مساحت پوشش مرتع در سطح شهرستان بالغ بر 120 هزار هكتار بوده كه از كل مراتع 6/67 درصد رويشگاههاي كوهستاني و پرشيب و 8/5 درصد رويشگاههاي تپه ماهور و 6/20 درصد رويشگاههاي فلات و 6 درس رويشگاههاي دشتي را شامل مي شود از نظر مساحت 81120 هكتار  كوهستاني، 6960 هكتار تپه ماهور، 24720 هكتار فلات و 7200 هكتار دشتي مي باشد. از نظر درجه مراتع سبلان با مساحت 62500 هكتار كه از آن 31250 هكتار درجه يك و مابقي درجه دو و سه مي باشد مراتع بزقوش 15000 هكتار عموماً درجه دو و سه مي باشد از مراتع روستايي با وسعت 42200 هكتارمقدار 25000 هكتار درجه دو و سه و مابقي چمنزار مي باشد مراتع خود شهر با وسعت 300 هكتار چمنزار و درجه يك مي باشد.

منابع آب شهرستان، آبهاي سطح الارضي ، رودها ، چشمه ها و قنوات ، آبهاي تحت الارضي:

مهمترين رودخانه هاي جاري در منطقه عبارتند از رودخانه هاي سوين، آغميون، پسلر، تاجيار كه از دامنه هاي سبلان سرچشمه گرفته و از شمال به جنوب جريان دارد رودخانه وانق چاي كه از كوههاي بزقوش سرچشمه گرفته و در جنوب شهر سراب با پيوست به ساير رودها آجي چاي (تلخه رود) را تشكيل داده و در منطقه مهربان با پيوست رودخانه ارزنق به سوي درياچه اروميه روان مي گردد.

تعداد 135 حلقه چشمه و قنات در سطح شهرستان وجود دارد كه با توجه به رودخانه ها، سرچشمه ها و قناتهاي موجود در شهرستان، اين شهرستان را از نظر منابع آبي از مناطق پرآب استان به شمار مي رود.

تعداد بخشها ، شهرها ، دهستانها و نقاط روستايي در سطح شهرستان:

شهرستان سراب داراي دو بخش مركزي و مهربان و دو شهر سراب و مهربان با تعداد 6 دهستان در بخش مركزي بنام هاي آغميون، رازليق، صائين، حومه، ملايعقوب و ابرغان و تعداد سه دهستان در بخش مهربان بنامهاي اردلان،‌آلان و شربيان با تعداد جمعاً 168 آبادي مي باشد.
مناطق شهري و روستايي و عشايري و حدود آنها:

شهرستان سراب با دارا بودن 168 پارچه آبادي داراي سكنه يكي از معدود شهرستانهايي است كه جمعيت روستايي آن بيشتر از جمعيت شهري آن است لذا مناطق روستاي بيشتر از شهري است و همچنين منطقه عشايري شهرستان كه در فصل ييلاق عشاير از نقاط ديگر استان و كشور جهت گذراندن فصل چرا به اين منطقه عزيمت مي نمايند.

    از مساحت 7/344 كيلومتر مربعي شهرستان، شهرهاي سراب و مهربان به ترتيب به 8/3 كيلومتر مربع وسعت و مهربان با 3/1 كيلومتر مربع مناطق شهري شهرستان را شامل مي شوند.

    مناطق عشايري، وسعت مراتع سبلانه 62500 هكتار و وسعت مراتع بزقوش 15000 هكتار مي باشد كه عشاير در فصل ييلاق در اين مناطق ساكن مي شوند و حدود آن از آبريز حد شمالي مشكين شهر تا شمال حوزه استحفاظي سراب را شامل مي شود.
مشخصات جمعيتي:

جمعيت شهرستان و تحولات آن از سال 1335 الي 1375

    شهرستان سراب در سال 1335 داراي 132064 نفر جمعيت بوده كه از اين تعداد 13068 ساكن شهر و بقيه در روستاها ساكن بوده اند تعداد آبادي هاي شهرستان در اين سال 129 آبادي بوده است. در سال 1345 طبق سرشماري جمعيت شهرستان 115846 نفر بوده كه از اين تعداد 17063 نفر يعني 7/14 درصد جمعيت ساكن شهر و 3/85 درصد ساكن روستا بوده اند جمعيت شهرستان در سال 1355 شمسي 122532 نفر بوده كه از اين تعداد 18361 نفر يعني 15% شهري و 104171 نفر يعني 85% روستايي بوده اند. طبق سرشماري 1365 جمعيت شهرستان سراب 134903 نفر كه از اين تعداد 33552 نفر شهري و 101351 نفر روستايي بوده اند و در سال 1375 از كل جمعيت شهرستان كه تعداد 148831 نفر بوده 42592 در نقاط شهري و 106239 در نقاط روستايي اسكان داشته اند.

بررسي تركيب جمعيت شهرستان از نظر وضعيت فعاليت (فعال و غير فعال) بررسي تركيب شغلي جمعيت شهرستان از نظر (شاغل و غير شاغل بودن و نوع مشاغل)

    از كل جمعيت شهرستان 6/25 درصد از لحاظ اقتصادي فعال بوده اند به عبارت ديگر از هر 9/3 نفر يك نفر در فعاليت هاي اقتصادي شركت داشته و يا در جستجوي كار بوده اند. نرخ بيكاري در سال 1375، 5/4 درصد بوده از جمعيت شهري 9/91 در شاغل و 6/3 درصد بيكار هستند.

بيشترين شاغلين در بخشهاي كشاروزي، دامپروري، صنايع مواد غذايي، ساختتمان، تعمير وسايط نقليه موتوري، حمل و نقل زميني، واسطه گري هاي مالي، آموزشي و غيره فعاليت دارند.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۸۸ ساعت 13:6 توسط محمد علی  | 

مسجد جامع سراب

مسجد جامع سراب

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۸۸ ساعت 13:4 توسط محمد علی  | 

حدیث زیبا

خدا زیباست و زیبایی را دوست دارد

                                  رسول اکرم (ص)

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۸۸ ساعت 8:25 توسط محمد علی  | 

ماه صفر

ماه صفر
در نامگذاري اين ماه، دو وجه ذكر كرده‏اند:
1. از «صُفْرَة (زردي)» گرفته شده؛ زيرا زمان انتخاب نام، مقارن فصل پاييز و زردي برگ درختان بوده است.
2.از «صِفْر (خالي)» گرفته شده؛ زيرا مردم پس از پايان ماه‏هاي حرام، رهسپار جنگ مي‏شدند و شهرها خالي مي‏شد.
اين ماه، معروف به شومي و بدشگوني است. از پيامبر اكرم (ص) درباره ماه صفر، چنين نقل شده است:
هر كس خبر تمام شدن اين ماه را به من دهد، بشارت بهشت را به او مي‏دهم.
لذا در اين ماه، به دادن صدقه اهتمام بيشتري شود و براي ايمني از بلاها، دعاي زير هر روز ده مرتبه خوانده شود:
يا شَديدَ الْقُوي‏ وَيا شَديدَ الْمِحالِ يا عَزيزُ يا عَزيزُ يا عَزيزُ ذَلَّتْ بِعَظَمَتِكَ جَميعُ خَلْقِكَ فَاكْفِني‏ شَرَّ خَلْقِكَ يا مُحْسِنُ يا مُجْمِلُ يا مُنْعِمُ يا مُفْضِلُ يا لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ سُبْحانَكَ اِنّي‏ كُنْتُ مِنَ الظَّالِمينَ فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَنَجَّيْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَكَذلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنينَ وَصَلَّي اللَّهُ عَلي‏ مُحَمَّدٍ وَ الِهِ‏
الطَّيِّبينَ الطَّاهِرينَ!
اي سخت نيرو، و اي سختگير! اي عزيز، اي عزيز، اي عزيز! خوارند از بزرگي‏ات همه خلقت. پس كفايت كن از من شرّ خلق خودت را، اي احسان بخش! اي نيكوكار! اي نعمت بخش! اي عطا دِه! اي كه معبودي جز تو نيست! منزّهي تو! به راستي من از ظالمانم. اجابت كرديم برايش و نجاتش داديم از غمّ و همچنين نجات دهيم مؤمنان را، و رحمت كند خدا بر محمّد و آل پاك و پاكيزه‏اش!

وقايع روز اوّل ماه صفر:
شهادت زيد بن علي بن حسين در سال 121 ه.ق.

وقايع روز سوم ماه صفر:
ولادت امام باقر (ع) در سال 57 ه.ق.

اعمال روز سوم ماه صفر:
1. نماز گزاردن. دو ركعت نماز كه در ركعت اوّل، سوره حمد و فتح، و در ركعت دوم، سوره حمد و اخلاص خوانده شود.
پس از نماز:
الف) صد مرتبه صلوات.
ب) صد مرتبه «اَللَّهُمَّ الْعَنْ الَ اَبي‏ سُفْيانَ».
ج) صد مرتبه استغفار گفته شود و از خداوند متعال، طلب حاجت شود.
وقايع روز هفتم ماه صفر:
ولادت امام موسي كاظم (ع) در سال 128 ه.ق.

وقايع روز بيستم ماه صفر:
اربعين حسيني.
بازگشت اسيران حادثه كربلا به كوفه.

اعمال روز بيست و هفتم صفر:
1. خواندن زيارت امام حسين (ع).
2. خواندن زيارت اربعين. در روايتي از امام عسكري (ع)، خواندن زيارت اربعين، از نشانه‏هاي مؤمن بر شمرده شده است.
وقايع روز بيست و هشتم ماه‏
رحلت پيامبر اكرم (ص) در سال 11 ه.ق‏
شهادت امام حسن مجتبي (ع) در سال 50 ه.ق‏

اعمال روز بيست و هشتم صفر:
1. عزاداري و سوگواري كردن.
وقايع روز سي‏ام ماه‏
شهادت حضرت رضا (ع) در سال 203 ه.ق اتفاق افتاد. البته تاريخ شهادتش را آخر ماه صفر نقل كرده‏اند ولي معلوم نشد در سال شهادت، اين ماه بيست و نه روز بود يا سي روز. (293)
منابع:
- المراقبات، جواد الملكي التبريزي، چاپخانه حيدري، قم، 1381 ق، ص 18.
- مفاتيح الجنان‏، شيخ عباس قمي، افتخاري، تهران، 1375 ش، ص 293.
- آشنايي با زندگي امام باقر (ع) ولادت امام محمد باقر (ع)، در اوّل ماه رجب، يا سوم ماه صفر سال 57 هجري در مدينه بوده است. ايشان در روز دوشنبه هفتم ذي حجّه سال 114 هجري در مدينه وفات نمود. بارگاه نوراني آن حضرت، قبرستان بقيع، و مدت عمر ايشان، 57 سال است. پدر بزرگوارش، امام سجّاد (ع) و مادرش، فاطمه دختر امام حسين (ع) بود. آن حضرت، «ابن الخيرتين» و «عَلَويٌّ بين علوّيين» بود. فرزندان آن حضرت عبارت‏اند از: 1. جعفر [امام صادق (ع)]، 2.عبداللَّه، 3. ابراهيم، 4. عبيداللَّه، 5. علي، 6. زينب. 7. امّ‏سلمه.
دوره امامت آن حضرت و فرزند بزرگوارش امام صادق (ع)، مقارن با تبليغات سرّي بني عبّاس و درگيري آنان با حاكمان بني‏اميّه بود. بدين جهت، فرصتي مناسب، براي اين دو امام در نشر دين و تعليم و تربيت به وجود آمد. امامت آن حضرت، نُه يا ده سال به طول انجاميد.
زمامداران غاصب در دوره ايشان عبارت‏اند از: 1.وليد بن عبدالملك، 2. سليمان بن عبدالملك، 3. عمر بن عبدالعزيز، 4.يزيد بن عبدالملك، 5.هشام بن عبدالملك.
از سخنان آن حضرت است:
عالِمٌ يُنْفَعُ بِعِلْمِهِ اَفْضَلُ مِنْ سَبْعينَ اَلْفِ عابِدٍ.
دانشمندي كه از دانش او سود برده شود، از هفتاد هزار عبادت كننده [بدون علم‏]، برتر است.
- بحارالأنوار، محمّد باقر المجلسي (م 1111 ق)، المكتبة الاسلامية، ج 98، ص 348.
- همان.
- همان؛ مفاتيح الجنان، ص 467.
- همان.
- حضرت رضا (ع)، در روز 11 ذي حجّه سال 148 هجري در مدينه به دنيا آمد و در آخر صفر سال 203 هجري در طوس در 55 سالگي به شهادت رسيد. بارگاه ملكوتي آن حضرت در مشهد مقدّس است. پدر بزرگوارش حضرت موسي بن جعفر(ع) و مادرش امّ‏البنين (نجمه) نام داشت.
شيخ مفيد و طبرسي گفته‏اند: امام رضا (ع) يك فرزند داشت و نام او محمد بن علي‏[جواد (ع) ]بود. امامت آن حضرت، بيست سال بود. ده سالِ آن در خلافت هارون الرشيد، پنج سال در حكومت امين و پنج سال ديگر، در حكومت مأمون واقع شد.
وقتي مأمون روي كار آمد، از حضرت دعوت كرد تا به مَرْو بيايد و بر اين دعوت، اصرار ورزيد تا اين كه در سال 200 ه.ق. حضرت مدينه را به مقصد مَرْو ترك كرد.
حوادث مهمّ اين سه سال عبارتند از:
1. عبور حضرت از نيشابور و خواندن حديث «سلسلة الذَهَب» در جمع مردم آن شهر؛
2. قبولي مشروط ولايت عهدي مأمون در سال 201 ه.ق.
3. مناظرات علمي حضرت با علماي ملل و اديان.
4.رفتن حضرت براي اداي نماز عيد فطر و برگرداندن ايشان به دستور مأمون.
كلمات گهربار ايشان، در مجموعه‏هاي مستقل گردآوري شده و موجود است از جمله:
1. عيون أخبار الرضا (ع)، شيخ صدوق.
2. مسند الامام الرضا (ع) (2 ج)، عزيز اللَّه عطاردي.
3. موسوعة كلمات الامام الرضا(ع)، پژوهشكده باقرالعلوم (ع).
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم دی ۱۳۸۸ ساعت 17:31 توسط محمد علی  | 

تشرف یافتگان 22

روغن فروش حله

عالم جليل القدر شيخ علي رشتي كه از علماي با تقوي و زاهد و شاگرد مرحوم شيخ انصاري (رحمه ا...) بود نقل فرمود: يك بار براي زيارت حضرت ابي عبدا... الحسين (ع) از نجف به كربلا مشرف شدم. در مراجعت مي خواستم از راه رودخانه فرات برگردم، لذا در كشتي كوچكي كه بين كربلا و « طويريج » رفت و آمد مي كرد نشستم. مسافران كشتي همه اهل حله بودند و مي خواستند تا طويريج بيايند و از آن جا كه راه حله و نجف از هم جدا مي شود به شهرستان بروند.

آن جماعت مشغول لهو و لعب و مزاح بودند جز يك نفر كه همراهشان بود، او نه مي خنديد و نه مزاح مي كرد و در اين كارها خود را داخل نمي نمود و آثار وقار و بزرگواري از او ظاهر بود. رفقايش به مذهب او ايراد مي گرفتند و عيبجويي مي كردند، در عين حال در خورد و خوراك با هم شريك بودند.

من خيلي تعجب كردم ولي موقعيتي نبود كه از او در اين باره سوال كنم، تا به جايي رسيديم كه به دليل كمي آب رودخانه، ما را از كشتي بيرون كردند كه كشتي به گل ننشيند. ما هم كنار نهر راه مي رفتيم. اتفاقاً در بين راه نزديك آن شخص بودم، لذا از او پرسيدم: چرا خودت را از رفقا و دوستانت كنار مي كشي و آنها به مذهب تو ايراد مي گيرند؟

گفت: اينها خويشان و بستگان من هستند كه همگي از اهل سنتند و پدرم نيز سني بود ولي مادرم مومنه و شيعه است. من هم قبلاً مثل آنها سني بودم اما به بركت حضرت صاحب الزمان (ع) شيعه شدم.

گفتم: چطور شد كه شيعه شدي؟

گفت: اسم من « ياقوت » و شغلم فروختن روغن در كنار « پل حله » است. چند سال قبل يك بار براي خريد روغن از بايده نشينان عرب، به اطراف و نواحي حله رفتم. چند منزلي كه دور شدم با عده اي از آنها برخورد كردم و آنچه روغن مي خواستم خريدم و به همراه جمعي از اهل حله برگشتم. در يكي از منازل كه فرود آمديم خوابيدم، وقتي بيدار شدم هيچ كس از آنها را نديدم و همه رفته بودند.

راه ما در صحراي بي آب و علفي بود كه درندگان زيادي داشت و در آن صحرا تا چند فرسخ هيچ آبادي و دهي نبود. برخاستم و روغنها را بار كردم و به دنبال قافله به راه افتادم، اما مقداري كه رفتم راه را گم كردم و سرگردان شدم و ترس زيادي از درندگان و دزدان و عطش به من دست داد. لذا همان به خلفا و بزرگان اهل سنت استغاثه كردم و انها را نزد خداوند شفيع قرار دادم و تضرع نمودم، اما هيچ فرجي حاصل نشد.

ناگهان با خود گفتم: من از مادرم شنيدم كه مي گفت، ما امام زنده اي داريم كه كنيه اش « ابا صالح » است و گمشدگان را به راه مي رساند و به فرياد درماندگان مي رسد و ضعيفان را ياري مي كند.

با خدا عهد كردم كه من به او استغاثه مي كنم، اگر مرا نجات داد به دين مادرم در مي آيم. و همان جا او را صدا كردم و به حضرتش استغاثه نمودم.

ناگاه كسي را ديدم كه با من راه مي رود و بر سرش عمامه سبزي است. او مسير را به من نشان داد و دستور داد: « به دين مادرم در آيم. » و جملات ديگري هم فرمود. بعد هم اضافه كرد: « به زودي به روستايي كه اهل ان همه شيعه اند مي رسي »

گفتم: يا سيدي تا آن قريه با من نمي آييد؟

فرمودند: « نه، زيرا الان هزار نفر در اطراف شهرها به من استغاثه كردند و بايد همه انها را نجات دهم. » و از نظرم غائب گرديد.

من هم راه افتادم و هنوز خيلي نرفته بودم كه به آن قريه رسيدم، در حالي كه فاصله تا آن جا خيلي زياد بود و حتي رفقايم روز بعد به من رسيدند.

وقتي به حله برگشتم به حضور آقا سيدمهدي قزويني (رحمه ا...) رسيدم و قضيه را براي ايشان نقل كردم و مسائل دينم را از او آموختم.

بعد هم پرسيدم: آيا راهي هست كه بشود بار ديگر آن حضرت را ملاقات كنم؟

ايشان فرمود: چهل شب جمعه به زيارت حضرت ابي عبدا... الحسين (ع) برو.

تصميم گرفتم اين كار را بكنم و مشغول انجام دادن آن شدم. هر هفته اي شبهاي جمعه از حله براي زيارت امام حسين (ع) به كربلا مي رفتم تا اين كه فقط يك شب باقي ماند.

روز پنج شنبه اي بود كه از حله به كربلا رفتم، وقتي به دروازه شهر رسيدم ديدم سربازها و نيروهاي دولتي با كمال سختي از كساني كه مي خواهند وارد شهر شوند در خواست مجوز عبور مي كنند و من نه مجوز داشتم نه قيمت آن را متحير مانده بودم. مردم هم دم دروازه ايستاده بودند و همديگر را فشار مي دادند تا شايد راهي باز شود.

من از شلوغي استفاده كردم و خواستم خودم را از لابه لاي آنها رد كنم، اما نشد.

در اين حال صاحب خودم حضرت صاحب الامر (ع) را داخل شهر و پشت دروازه ديدم كه در لباس طلاب عجم بودند و عمامه سفيدي بر سر داشتند. تا آن جناب را ديدم به ايشان استغاثه كردم.

همان لحظه مولا بيرون آمدند و دست مرا گرفتند و داخل دروازه كردند و هيچ كس مرا نديد. وقتي داخل شدم ديگر آن مولاي عزيز را نديدم.

 

 

 

مشهدي علي اكبر تهراني

آقا سيدعبدالرحيم ـ خادم مسجد جمكران ـ مي گويد:

در سال وبا (1322) بعد از گذشتن مرض، روزي به مسجد جمكران رفتم. ديدم مرد غريبي در آن جا نشسته است. احوال او را پرسيدم.

گفت: من ساكن تهران هستم و اسمم مشهدي علي اكبر است. در تهران كاسبي و خريد و فروش دخانيات داشتم؛ اما پس از مدتي سرمايه ام تمام شد، چون به مردم نسيه داده بودم و وقتي وبا آمد آنها از بين رفتند و دست من خالي شد، لذا به قم آمدم. در آن جا اوصاف اين مسجد را شنيدم من هم آمدم اين جا بمانم، شايد حضرت ولي عصر (اروحنا فداء ) نظري بفرمايند و حاجتم را عنايت كنند.

سيدعبدالرحيم مي گويد:

مشهدي علي اكبر سه ماه در مسجد جمكران ماند و مشغول عبادت شد، رياضتهاي بسياري كشيد، از قبيل گرسنگي و عبادت و گريه كردن، روزي به من گفت: قدري كارم اصلاح شده اما هنوز به اتمام نرسيده است، به كربلا مي روم.

يك روز از شهر به طرف مسجد جمكران مي رفتم در بين راه ديدم او پياده به طرف كربلا ميرود. شش ماه سفر او طول كشيد بعد از شش ماه باز روزي در بين راه در همان محلي كه قبلاً ديده بودم، مشاهده كردم.

با هم تعارف كرديم و سر صحبت باز شد. او گفت: در كربلا برايم اين طور معلوم شد كه حاجتم در همين مسجد جمكران داده مي شود؛ لذا برگشته ام.

اين بار هم مشهدي علي اكبر دو سه ماه ماند و مشغول رياضت كشيدن و عبادت بود تا اين كه پنجم يا ششم ماه مبارك رمضان شد ديدم مي خواهد به تهران برود. او را به منزل بردم و شب را آن جا ماند.

در اثناء صحبت گفت: حاجتم برآورده شد.

گفتم: چطور؟

گفت؛ چون تو خادم مسجدي برايت نقل مي كنم و حال آن كه براي هيچ كس نقل نكرده ام. من با يكي از اهالي روستاي جمكران قرار گذاشته بودم كه روزي يك نان جو به من بدهد و وقتي جمع شد پولش را بدهم. روزي براي گرفتن نان رفتم گفت: ديگر به تو نان نمي دهم.

من اين مساله را به كسي نگفتم و تا چهار روز چيزي نداشتم بخورم و مجبوراً از علفهاي كنار جوي مي خوردم و همين باعث شد مبتلا به اسهال شوم و همان مرا بي حال كرد و ديگر قدرت برخاستن را نداشتم مگر براي عبادت كه قدري به حال مي آمدم.

يك شب، نيمه شب كه وقت عبادتم بود فرا رسيد. ديدم سمت كوه دو برادران 1 روشن است و نوري از آن جا ساطع مي شود به حدي كه تمام بيابان منور شده بود. ناگهان كسي را پشت در اتاقم كه يكي از حجرات بيرون مسجد بود ديدم. مثل اين كه در را مي كوبيد، با همان حال ضعف برخاستم و در را باز كردم.

سيدي را با جلالت و عظمت پشت در ديدم. به ايشان سلام كردم؛ اما هيبتشان مرا گرفت و نتوانستم حرفي بزنم تا اين كه آمدند و نزد من نشستند و بناي صحبت كردن را گذاشتند و فرمودند: « جده ام فاطمه (س) نزد پيغمبر (ص) شفاعت كرده كه ايشان حاجتت را برآورند، جدم نيز به من حواله نموده اند، برو به وطن خودت كه كارت خوب مي شود و پيغمبر (ص) فرموده اند، برخيز برو كه اهل و عيالت منتظرمي باشند و بر آنها سخت مي گذرد ».

من پيش خودم خيال كردم كه بايد اين بزرگوار حضرت حجت (ع) باشد لذا عرض كردم سيد عبدالرحيم خادم اين مسجد نابينا شده است، شما شفايش بدهيد.

فرمودند: « صلاح او همان است كه نابينا بماند ».

بعد فرمودند: ‌« بيا برويم و در مسجد نماز بخوانيم. »

برخاستم و با حضرت بيرون آمديم تا به چاهي كه نزديك در مسجد است رسيديم، ديدم شخصي از چاه بيرون آمد و حضرت با او صحبتي كردند كه من آن را نفهميدم. بعد به صحن مسجد رفتيم، در آن جا ديدم شخصي از مسجد بيرون آمد، ظرف آبي در دستش بود و آن را به حضرت داد. ايشان وضو گرفتند و به من هم فرمودند: « با اين آب وضو بگير ».

من از آن آب وضو گرفتم و داخل مسجد شديم.

عرض كردم: يا بن رسول ا... (ص) چه وقت ظهور مي كنيد؟

حضرت با تندي فرمودند: « تو چه كار به اين سوالها داري؟ »

عرض كردم: مي خواهم از ياوران شما باشم.

فرمودند: « هستي، اما تو را نمي رسد كه از اين مطالب را سوال كني ! »

ناگهان از نظرم غائب شدند؛ اما صداي حضرت را از ميان چاهي كه پاي « قدمگاه » در صفه اي كه در و پنجره چوبي دارد و داخل مسجد است شنيدم كه فرمودند: « برو به وطن كه اهل و عيالت منتظر هستند. »

در اين جا مشهدي علي اكبر اظهار داشت كه عيالم علويه است.

1. نام دو كوه شبيه به هم در اطراف مسجد جمكران.

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم دی ۱۳۸۸ ساعت 8:55 توسط محمد علی  | 

تشرف یافتگان 21

قندهاري و چند نفر سني

فاضل جليل ملا ابوالقاسم قندهاري فرمود:

در سال 1266 هجري در شهر « قندهار » خدمت ملا عبدالرحيم ـ پسر مرحوم ملا حبيب ا... افغان ـ كتاب « هيئت » و « تجريد 1 » را درس مي گرفتم.

عصر جمعه اي به ديدن ايشان رفتم. در پشت بام شبستان بيروني او، جمعي از علماء و قضات و خوانين افغان نشسته بودند. بالاي مجلس، پشت به قبله و رو به مشرق، جناب « ملا غلام محمد قاضي قضاه »،  سردار محمد علم خان » و يك نفر عالم عرب مصري و جمعي ديگر از علماء نشسته بودند.

بنده و يك نفر از شيعيان كه پزشك سردار محمد بود و پسرهاي مرحوم ملاحبيب ا...، پشت به شمال و پسر قاضي القضاء و مفتي ها ( علماي اهل سنت ) بر عكس ما يعني رو به قبله و پشت به مشرق پايين مجلس ميشد، به همراهي جمعي از خوانين نشسته بودند.

سخن در مذمت و نكوهش مذهب تشيع بود تا به اين جا كشيد كه قاضي القضاه گفت: از خرافات شيعه آن است كه مي گويند، (حضرت) م ح م د مهدي پسر (حضرت) حسن عسگري (ع) سال 255 هجري در سامرا متولد شده و در سال 260 در سرداب خانه خود غائب گرديده و تا زمان ما هم هنوز زنده است و نام عالم بسته به وجود اوست.

همه اهل مجلس در سرزنش و ناسزا گفتن به عقايد شيعه هم زبان شدند، مگر عالم مصري كه قبل از اين سخن قاضي القضاه، بيشتر از همه شيعه را سرزنش مي كرد. او در اين وقت خاموش بود و هيچ نمي گفت تا وقتي كه سخن قاضي القضاه به پايان رسيد. در اين جا عالم مصري گفت: سال فلان، در مسجد « جامع طولون 2 » پاي درس حديث حاضر مي شدم. فلان فقيه حديث مي گفت. سخن به شمايل (حضرت) مهدي (ع) رسيد. قال و قيل برخاست و آشوب به پا شد، ناگهان همه ساكت شدند؛ زيرا جواني را به همان شكل و شمايل ايستاده ديدند، در حالي كه قدرت نگاه كردن به او را نداشتند.

چون سخن عالم مصري به اين جا رسيد ساكت شد. بنده ديدم اهل مجلس ما، همگي ساكت شده اند و نظرها به زمين افتاده است و عرق از پيشانيها جاري شد. از مشاهده اين حالت حيرت كردم، ناگاه جواني را ديدم كه رو به قبله در ميان مجلس نشسته است. به مجرد ديدن ايشان حالم دگرگون شد، تواناي ديدن رخسار مباركشان را نداشتم و مانند بقيه اهل جلسه بي حس و بي حركت شدم.

تقريباً‌ ربع ساعت همه به اين حالت بوديم و بعد آهسته آهسته به خود آمديم. هر كس زودتر به حال طبيعي برمي گشت، بلند مي شد و مي رفت. تا اين كه همه جمعيت به تدريج و بدون خداحافظي رفتند.

من آن شب را تا صبح هم شاد و هم غمگين بودم؛ شادي براي آنكه مولاي عزيزم را ديدار كرده ام، و اندوه به خاطر اين كه نتوانستم بار ديگر بر آن جمال نوراني نظر كنم و شمايل مباركش را درست به ذهن بسپارم.

فرداي آن روز براي درس رفتم. ملاعبدالرحيم مرا به كتابخانه خود خواست و در آن جا تنها نشستم. ايشان فرمود: ديدي ديروز چه شد؟ حضرت « قائم آل محمد (ع) » تشريف آوردند و چنان تصرفي در اهل مجلس نمودند كه قدرت سخن گفتن و نگاه كردن را از آنها گرفته و همگي شرمنده و درهم و پريشان شدند و بدون خداحافظي رفتند.

من اين قضيه را به دو دليل انكار كردم: يكي اين كه از ترس، تقيه كرده و ديگر آن كه، يقين كنم آنچه را ديده ام خيال نبوده است؛ لذا گفتم: من كسي را نديدم و از اهل مجلس هم چنين حالتي را مشاهده نكردم.

گفت: مطلب از آن روشن تر است كه تو بخواهي آن را انكار كني، بسياري از مردم ديشب و امروز قضيه را براي من نوشته اند. برخي هم آمدند و شفاهاً جريان را نقل كردند.

روز بعد پزشك سردار محمد را كه شيعه بود ديدم، گفت: چشم ما از اين كرامت روشن باد! سردار محمد علم خان هم از دين خود سست شده و نزديك است او را شيعه كنم.

چند روز بعد اتفاقاً پسر قاضي القضاه را ديدم، گفت: پدرم تو را مي خواهد.

هر قدر عذر آوردم كه نروم، نپذيرفت. ناچار با او به حضور قاضي القضاه رفتم. در آن جا جمعي از مفتي ها و آن عالم مصري و افراد ديگري حضور داشتند. بعد از سلام و احوالپرسي با قاضي القضاه، او چگونگي آن مجلس را از من پرسيد.

گفتم: من چيزي نديده ام و غير از سكوت اهل مجلس و پراكنده شدن بدون خداحافظي، متوجه مطلب ديگري نشده ام.

آنهايي كه در حضور قاضي القضاه بودند گفتند: اين مرد دروغ مي گويد: چطور مي شود كه در يك مجلس در روز روشن، همه حاضرين ببينند و اين آقا نبيند؟

قاضي القضاه گفت: چون طالب علم است دروغ نمي گويد. شايد آن حضرت فقط خود را براي منكرين وجودش جلوه گر ساخته باشد، تا موجب رفع انكار ايشان شود. و چون مردم فارسي زبان اين نواحي، نياكانشان شيعه بوده اند و از عقايد شيعه اعتقاد كمي به وجود امام عصر (ع) براي آنها باقي مانده است، ممكن است او هم نديده باشد.

اهل مجلس بعضي از روي اكراه و برخي بدون اكراه، سخن قاضي القضاه را تصديق كردند، حتي بعضي مطلب او را تحسين نمودند.

1. اين دو كتاب از دروسي است كه سابقاً در حوزه هاي علميه خوانده مي شد و الان هم كم و بيش آنها را مي خوانند.

2. مسجدي در شهر « قاهره » مصر.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم دی ۱۳۸۸ ساعت 8:54 توسط محمد علی  | 

تشرف یافتگان 19

تنبيه در عرفات

قطب الدين راوندي در كتاب خرايج مي نويسد:

روايت شده كه ابومحمد دعلجي كه از بزرگان علماي ما بود و احاديث و روايات بسياري از ائمه اطهار (ع) شنيده بود دو پسر داشت كه يكي منحرف و آلوده و ديگري متدين و مومن و شغلش غسل دادن اموات بود.

يكسال ابومحمد دعلجي اجير شد كه به نيابت امام زمان (ع) به حج برود، و اينكار در آن زمان ميان شيعيان مرسوم بود، ابومحمد دعلجي مبلغي از پولي را كه براي سفر حج گرفته بود به پسري كه اهل فساد بود داد و خود به حج مشرف شد.

پس از بازگشت نقل كرد كه:

در حين اعمال حج يكروز در عرفات ايستاده بودم، جواني خوشروي و گندمگون را كه موي سرش از دو طرف گوشش ديده مي شد، پهلوي خود در حال خشوع و دعا و زاري ديدم.

هنگاميكه مردم مي خواستند متفرق شوند متوجه من شد و گفت: اي شيخ حيا نمي كني؟ گفتم: آقا از چه چيز حيا كنم؟ گفت: پولي براي نيابت حج كسي كه مي داني كيست بتو مي دهند و تو آنرا به فاسق شرابخواري مي دهي؟ عنقريب اين چشمت نابينا مي شود و اشاره به چشم من نمود، من از آن موقع تا كنون بيمناك و خائف هستم.

 

شيخ مفيد ابوعبدا... محمد بن محمد بن نعمان نيز اين را شنيد و و گفت: هنوز چهل روز از بازگشت وي از سفر مكه نگذشته بود كه دملي در همان چشمي كه حضرت اشاره فرموده بودند پديد آمد و نابينا شد. 1

1 .بحار الانوار / ج 52، ص 59 ـ مهدي موعود / ص798

 

 

عنايت امام زمان (ع) به سائل

شخصي از اهل مدائن مي گويد: من با رفيقم به حج رفته بوديم، چون به موقف عرفات رسيديم، جواني را ديديم نشسته و لنگ و روپوشي در بركرده و نعلين زردي در پا دارد، لنگ و روپوش او به نظر من صد و پنجاه دينار ارزش داشت و علامت و اثر سفر در او نبود.

گدائي نزد ما آمد، او را ردّ كرديم، سپس نزد آن جوان رفت و سوال كرد، جوان چيزي از زمين برداشت و به او داد، گدا او را دعا كرد و زياد و جدي هم دعا كرد. سپس جوان برخاست و از نظر ما پنهان شد، ما نزد آن سائل رفتيم و به او گفتيم:

عجبا!! به تو چه عطا كرد؟ او به ما ريگ طلاي داندانه داري نشان داد كه قريب بيست مثقال بود، من به رفيقم گفتم: مولاي ما نزد ما بود و ما ندانستيم، آنگاه به جستجويش برخاستيم و تمام موقف را گردش كرديم و او را بدست نياورديم. سپس از جمعيتي كه اطرافش بودند از اهل مكه و مدينه راجع به او پرسيدم، گفتند:

جواني است علوي كه هر سال پياده به حج مي آيد! 1

1. اصول كافي / ج2، ص 125ـ منتهي الامال / ج2، ص 441 ـ مهدي موعود / ص 799 ـ بحارالانوار / ج 52، ص 59.

 

علي بن مهزيار اهوازی

جناب علي بن مهزيار فرمود: بيست بار با قصد اين كه شايد به خدمت صاحب الامر (ع) برسم به حج مشرف شدم؛ اما در هيچ كدام از سفرها موفق نشدم. تا اينكه يك شب در رختخواب خوابيده بودم، ناگاه صدايي شنيدم كه كسي ميگفت: « اي پسر مهزيار! امسال به حج برو كه امام خود را خواهي ديد »

شادمان از خواب بيدار شدم و بقيه شب را به عبادت سپري كردم. صبحگاهان، چند نفر رفيق راه پيدا كردم و به اتفاق ايشان مهياي سفر شدم و پس از چندي به قصد حج به راه افتاديم. در مسير خود وارد كوفه شديم. جست و جوي زيادي براي يافتن گمشده ام نمودم اما خبري نشد، لذا با جمع دوستان عزم انجام حج خارج شديم و خود را به مدينه رسانديم. چند روزي در مدينه بوديم. باز من از حال آقا امام زمان (ع) جويا شدم؛ ولي مانند گذشته خبري نيافتم و چشمم به جمال آن بزرگوار منور نگرديد.

مفهوم و محزون شدم و ترسيدم آرزوي ديدار آن حضرت به دلم بماند. با همين حال به مكه رفتيم و من جست و جوي زيادي كردم؛ اما آن جا هم اثري به دست نيامد. حج و عمره ام را ظرف يك هفته انجام دادم و تمام اوقات را پي ديدن مولايم بودم. روزي متفكرانه در مسجد نشسته بودم ناگاه در كعبه گشوده شد. مردي لاغر كه با دو برد احرام بسته بود، خارج گرديد و نشست. دل من با ديدن او آرام شد. به نزدش رفتم. ايشان به احترام من برخاست.

مرتبه ديگر او را در طواف ديدم گفت: اهل كجايي؟ گفتم: عراق. گفت: كدام عراق: گفتم: اهواز. گفت: « ابن خصيب » را مي شناسي؟ گفتم: آري. گفت: خدا او را رحمت كند! چقدر شبهايش را به تهجد و عبادت مي گذرانيد و عطايش زياد و اشك چشم او فراوان بود. بعد گفت: ابن مهزيار را مي شناسي؟ گفتم: آري، ابن مهزيار منم. گفت: حياك ا... بالسلام يا اباالحسن ( خداي تعالي تو را حفظ كند(.

سپس با من مصاحفه و معانقه كرد و فرمود: يا اباالحسن! كجاست آن امانتي كه ميان تو و حضرت ابومحمد ( امام حسن عسگري (ع) ) بود؟

گفتم: موجود است. و دست به جيب خود بردم انگشتري كه بر روي آن نام مقدس محمد و علي (ع) نقش شده بود، بيرون آوردم.

همين كه آن را خواند به قدري گريه كرد كه لباس احرامش از اشك چشمش تر شد و گفت: خدا تو را رحمت كند يا ابامحمد! زيرا كه بهترين امت بودي، پروردگارت تو را به امامت شرف داده و تاج علم و معرفت بر سرت نهاده بود. ما هم به سوي تو خواهيم آمد.

بعد از آن به من گفت: چه مي خواهي و در طلب چه كسي هستي، يا اباالحسن؟

گفتم: امام محجوب از عالم را.

گفت: او محجوب از شما نيست؛ اعمال بد شماست كه او را پوشانده است. برخيز به منزل برو و آماده باش. وقتي كوكب « جوزا » غروب كرد و ستارگان آسمان درخشان شدند، ان جا من در انتظار تو، ميان  ركن » و « مقام » ايستاده ام.

ابن مهزيار مي گويد: با اين سخن روحم آرام شد و يقين كردم خداي تعالي به من تفضل فرموده است؛ لذا به منزل رفتم و منتظر وعده ملاقات بودم، تا بالاخره وقت معين رسيد. از منزل بيرون آمدم و سوار مركب شدم. يك وقت ديدم آن شخص مرا صدا مي زند: يا اباالحسن بيا!

به طرف او رفتم. سلام كرد و گفت: اي برادر، روانه شو. و خودش به راه افتاد. در مسير گاهي از كوه بالا مي رفت. بالاخره به « كوه طائف » رسيديم.

در آن جا گفت: يا اباالحسن، پياده شو نماز شب بخوانيم. پياده شديم و نماز شب و بعد هم نماز صبح را خوانديم.

باز گفت: روانه شو اي برادر!

دوباره سوار شديم و راههاي پست و بلندي را طي نموديم، تا اينكه به گردنه اي رسيديم. از گردنه بالا رفتيم. در آن طرف بيابانهاي پهناور ديده مي شد. چشم گشودم و خيمه اي از مو ديدم كه درخشان بود و نور آن تلالويي داشت. آن مرد به من گفت: نگاه كن چه مي بيني؟

گفتم: خيمه اي از مو كه نورش تمام آسمان و دشت و صحرا را روشن كرده است.

گفت: منتهاي تمام آرزوها در آن خيمه است؛ چشم تو روشن باد!

وقتي از گردنه خارج شديم گفت: پياده شو كه اين جا هر چموشي رام مي شود. از مركب پياده شديم. گفت: مهار حيوان را رها كن.

گفتم: آن را به چه كسي بسپارم؟

گفت: اين جا حرمي است كه داخل آن نمي شود، جز ولي خدا.

مهار حيوان را رها كرديم و روانه شديم تا نزديك خيمه نوراني رسيديم.گفت: توقف كن تا اجازه بگيرم.

داخل شد و بعد از زماني كوتاه بيرون آمد و گفت: خوشا به حالت به تو اجازه دادند.

وارد خيمه شدم. ديدم ارباب عالم هستي، محبوب عالميان، مولاي عزيزم، حضرت بقيه ا... الاعظم ( كه جانم قربانش باد ) امام زمان مهربانم روي نمدي نشسته اند. چرم سرخي روي نمد قرار داشت، و آن حضرت بر بالشي بر پوست تكيه داده بودند. سلام كردم.

بهتر از سلام من، جواب دادند. در آن جا چهره اي مشاهده كردم مثل ماه شب چهارده، پيشاني گشاده با ابروهاي باريك كشيده و به هم پيوسته. چشمهايش سياه و گشاده، بيني كشيده، گونه هاي هموار و برنيامده، در نهايت حسن و جمال. برگونه راستش خالي بود مانند قطره اي « مشك » كه روي صفحه اي نقره اي باشد. موي عنبر بوي سياهي داشت كه تا نزديك نرمه گوش آويخته و از پيشاني نوراني اش نوري ساطع بود مانند ستاره درخشان، قدي نه بسيار بلند و نه كوتاه؛ اما كمي متمايل به بلندي داشت.

آن حضرت ( روحي فداء ) را با نهايت آرامش و وقار و حياء و حسن و جمال زيارت كردم. ايشان احوال تك تك شيعيان را از من پرسيدند.

عرض كردم: آنها در دولت بني عباس در نهايت مشقت و ذلت و خواري زندگي مي كنند.

فرمودند: « ان شاء ا... » روزي خواهد آمد كه شما مالك بني عباس شويد و ايشان در دست شما ذليل گردند.

بعد فرمودند: « پدرم از من عهد گرفته كه جز در جاهايي كه مخفي تر و دورتر از چشم مردم است سكونت نكنم تا اذيت و آزار گمراهان در امان باشم و اين برنامه هست تا زماني كه خداي تعالي اجازه ظهور بفرمايد. و به من فرموده است، فرزندم! خدا در شهرها و دسته هاي مختلف مخلوقاتش هميشه حجتي قرار داده است تا مردم از او پيروي كنند و حجت بر خلق تمام شود. فرزندم، تو كسي هستي كه خداي تعالي او را براي اظهار حق و محو باطل و از بين بردن دشمنان دين و خاموش كردن چراغ گمراهان، ذخيره و آماده كرده است، پس در مكانهاي پنهان زمين زندگي كن و از شهرهاي ظالمين فاصله بگير و از اين پنهان بودن وحشتي نداشته باش؛ زيرا دلهاي اهل طاعت به طرف تو مايل است؛ مثل مرغاني كه به سمت آشيانه خود پرواز مي كنند و اين دسته كساني هستند كه به ظاهر در دست مخالفان خوار و ذليلند ولي در نزد خداي تعالي گرامي و عزيز هستند.

« اينان اهل قناعت و متمسك به اهل بيت عصمت و طهارت (ع) و در احكام دين و شريعت تابع آنها مي باشند. با دشمنان طبق دليل و مدرك بحث مي كنند و حجتها و خاصان درگاه خدايند و در صبر و تحمل اذيت و آزار مخالفان مذهب و ملت، چنان هستند كه خداي تعالي آنان را نمونه صبر و استقامت قرار داده است و همه اين سختيها را به جان و دل مي پذيرند. »

« فرزندم! بر تمامي مصائب و مشكلات صبر كن تا خداي تعالي وسائل دولت تو را مهيا كند و پرچمهاي زرد و سفيد را بين « حطيم » و « زمزم » بر سرت به اهتزار در آورد و فوج فوج از اهل اخلاص و تقوي نزد حجرالاسود به سوي تو آيند و بيعت نمايند. ايشان كساني هستند كه پاك طينتند و به همين جهت قلبهاي مستعدي براي قبول دين دارند و براي رفع فتنه هاي گمراهان بازوان قوي دارند. آن زمان است كه درختان ملت و دين بارور گردد و صبح حق درخشان شود. خداوند به وسيله تو ظلم و طغيان را از روي زمين بر مي اندازد و امن و امان را در سراسر جهان ظاهر مي نمايد. احكام دين در جاي خود پياده مي شوند و باران فتح و ظفر سرزمينهاي ملت را سبز و خرم مي نمايد. »

بعد فرمودند: « آنچه را در اين مجلس ديدي بايد پنهان كني و به غير اهل صدق و وفا و امانت اظهار نداري. »

ابن مهزيار مي گويد: چند روزي در خدمت آن بزرگوار ماندم و مسائل و مشكلات خود را سوال نمودم آن گاه مرخص شدم تا به سوي اهل و خانواده ام برگردم. در وقت وداع بيش از پنجاه هزار درهمي كه با خود داشتم به عنوان هديه خدمت حضرت تقديم نمودم و اصرار كردم ايشان قبول نمايند.

مولاي مهربانم تبسم نمودند وفرمودند: « اين مبلغ را كه مربوط به ماست در مسير برگشت استفاده كن و به طرف اهل و عيال خود برگرد چون راه دوري در پيش داري! » بعد هم آن حضرت براي من دعاي زيادي فرمودند. من هم خداحافظي كردم و به شهر و ديار خود بازگشتم.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم دی ۱۳۸۸ ساعت 8:53 توسط محمد علی  | 

تشرف یافتگان 20

حاج سيدصادق قمي

ملاحبيب ا...، كه از متقين و مورد اعتماد است، موذن مسجدي بود كه مرحوم حاج سيدمحمدصادق قمي (رحمه ا...) آن را تاسيس كرد. ايشان فرمود:

عادت من اين بود كه يك ساعت قبل از طلوع فجر به مسجد مي آمدم و نافله شب را در آن جا مي خواندم و وقتي هوا گرم مي شد بر پشت بام مسجد به جا مي آوردم و بعد از خواندن نافله بر سطح ايوان مرتفع مسجد مي رفتم و قبل از اذان قدري مناجات مي كردم. وقتي صبح مي شد اذان مي گفتم و براي نماز پايين مي آمدم.

اين برنامه را نزديك به بيست سال اجرا مي كردم. شبي از شبها كه تاريك بود و باد مي وزيد، بنا به عادت به مسجد آمدم، ديدم در مسجد باز است و يك روشنايي در آن جا ديده مي شود. گمان كردم خادم، در مسجد را نبسته و چراغ را خاموش نكرده است. داخل شدم ببينم جريان چيست، ديدم سيدي به لباس علماء ايران در محراب مشغول نماز است و آن روشنايي از چهره مبارك ايشان ساطع مي شود، نه از چراغ!

درباره آن سيد و صورت نوراني اش فكر مي كردم. وقتي از نماز فارغ شد، رو به من نمود و مرا صدا زد و فرمود: « به آقاي خود ( سيد محمدصادق قمي ) بگو بيايد. »

بدون تامل امر او را اطاعت كردم و رفتم كه مرحوم حجه الاسلام سيدمحمدصادق قمي را خبر كنم. وقتي به خانه اش رسيدم در را به آرامي كوبيدم. ديدم آن مرحوم در حالي كه عمامه خود را به سر كرده، پشت در ايستاده و ميخواهد از خانه خارج شود. سلام كردم و عرض كردم: سيد عالمي در مسجد است و شما را احضار نموده است.

فرمود: آيا او را شناختي؟

گفتم: نه، نشناختم؛ ولي از علماء ولايت ما نيست. آقا! چقدر صورت او نوراني است؛ من چنين صورت نوراني در مدت عمرم نديده ام.

مرحوم سيدمحمدصادق به من جوابي نمي داد. با ايشان بودم تا داخل مسجد شد. ديدم نسبت به آن سيد ادب خاصي را رعايت مي كند و خضوع كاملي برابر ايشان دارد. سلام كرد و نزديك ايشان نشست و با آن شخص مذاكره اي نمود. بعد از مدت زماني، آن سيد از مسجد خارج شد.

من كه از خضوع ايشان تعجب كرده بودم پرسيدم: اين سيد كه بود؟ و چرا تا اين حد نسبت به او خضوع مي كرديد؟

رو به من نمود و فرمود: او را نشناختي؟

گفتم: نه.

از من تعهد گرفت كه در مدت حياتش، اين جريان را بروز ندهم، بعد فرمود: آن آقا، مولاي من و تو، حضرت صاحب العصر و الزمان (عجل ا... فرجه ) بود.

در اين جا من به سوي در مسجد دويدم، ديدم در بسته و مسجد تاريك است و احدي در آن جا نيست. از سخنان حضرت با ايشان چيزي نفهميدم، جز اين كه امر به اقامه نماز جماعت صبح در اول فجر فرمودند.

ملا حبيب ا... اين مطلب را بروز نداد، مگر بعد از وفات حجه الاسلام سيدمحمدصادق قمي، و بر صدق اين قضيه سه بار به قران قسم خورد

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم دی ۱۳۸۸ ساعت 8:53 توسط محمد علی  | 

تشرف یافتگان 18

حاج عباس كاريزنوئي

جناب مستطاب آقاي محمد خزاعي كه از خدمتگزاران با اخلاص و رئيس اداره خدمه حرم مطهر حضرت علي بن موسي الرضا (ع) است قضيه ذيل را براي مولف كتاب شيفتگان حضرت مهدي (عج) چنين نقل نموده اند:

در سال 1412 قمري، مطابق با 1370 شمسي، به عنوان مدير گروه مشرف به حج شدم. اكثر مسافرين همراه ما، از خانواده محترم شهدا بودند. يكي از حجاج، شخصي بنام آقاي حاج عباس كاريزنوئي بود كه مبتلا به آسم (تنگي نفس ) شديد بود و به همين جهت، اين پيرمرد ضعيف و ناتوان به نظر مي رسيد در مدينه مرتب به دكتر مراجعه مي كرد و دوا مي گرفت و براي تنفس از پمپ مخصوص آسم استفاده مي كرد.

روزي خبر دادند كه حاج عباس در شرف مرگ است و به حالت اغما افتاده، بالاي سرش رفتم، بيهوش افتاده بود. فوراً از همان پمپ استفاده كرده و به او نفس داديم، با تلاش زائران، حالش رو به بهبودي رفت و قدري بهتر شد. توقفمان در مدينه تمام شد و به مكه رفتيم.

با سختي اعمال عمره تمتع را انجام داد و آماده براي حج تمتع شد. وقتي به عرفات رسيديم باز حالش دگرگون و ناراحتيش شديد شد به درمانگاه رفت و دوا گرفت. بعد از بيتوته در مشعر به مني رفتيم، صبح به چادر مخصوص من آمد و گفت: من دارم مي ميرم، زود مرا به دكتر برسان و خيلي ناراحت بود.

با يكي از خدمه او را به درمانگاه فرستادم. وقتي برگشت اظهار داشت: ما كه وارد چادر دكتر شديم، تعداد زيادي مريض، مرد و زن در انتظار ايستاده بودند، لكن چون دكتر حال مرا ديد، بدون نوبت مرا صدا زد و معاينه كرد و دارو داد. شخصي كه همراه او بود، گفت: من از دكتر پرسيدم، حال بيمار چگونه است؟ گفت: خيلي وخيم است به همين جهت، بدون نوبت او را ديدم. شما هم هواي او را داشته باشيد.

حجاج براي رمي جمرات آماده شدند و اين مريض با چند نفر در چادر ماندند، بعد از بازگشت از رمي جمرات و استراحت و صرف نهار به مسلخ رفته و قرباني كرديم. بعد از بازگشت از مسلخ، خدمه كاروان و چند نفر از حجج اظهار داشتند كه عباس را آوردند. و همه خوشحال شدند. معلوم شد كه بعد از رفتن ما به جمرات ايشان به اتفاق خانم يكي از بستگان و حاجي ديگري، براي رمي جمرات رفته بودند وايشان گم شده بود و ما خبر نداشتيم. وقتي كه گفتند: حاج عباس را آوردند. من نزد او رفتم و از حالش پرسيدم و اينكه: كجا گم شدي؟ گفت: تا محل رمي با رفقا بودم، بعد كه بيرون آمدم گم شدم. به طرف چادرها به راه افتادم، چون حواسم جمع نبود و ناراحت بودم، يك وقت متوجه شدم كه در جايي هستم كه جز من كسي در اين مسير نيست. هوا گرم و آفتاب داغ و با وضع ناراحتي كه داشتم، خيلي نگران شدم.

در اين هنگام چشمم به اتومبيلي كه در كنار بيابان ايستاده بود افتاد، براي كمك به طرف اتومبيل رفتم، ديدم چند نفر كه اعضاي يك خانواده اند، سرنشين اين ماشينند. پيش مرد خانواده رفتم و با مختصر عربي كه مي دانستم فهماندم كه آب مي خواهم. گفت: بنشين تا برايت آب بياورم. تا نشستم گفتم: « يا ا...! يا علي! يا محمد! » مرد عرب با عصبانيت و پرخاش گفت: « مو علي، مومحمد، فقط ا...، انت جعفري؟ » گفتم: « نعم! » مرا طرد كرد و گفت: « امش » و به من آب هم نداد.

از ترس بلند شدم و به راه افتادم. جوان آن مرد، دنبالم آمد و ظرف آب را به دستم داد و فهماند كه: پدر خيلي عصباني است. زود بخور و برو كه ممكن است تو را بكشد.

به راه افتادم چون جايي را بلند نبودم تا نزديك غروب راه مي رفتم، حالم كاملاً دگرگون و مشرف به مرگ بودم، نفس تنگي و ضعف مرا ناراحت كرده بود. از خداوند مدد خواستم و توسل به اهل بيت ـ عليهم السلام ـ خصوصاً امام زمان (ع) ـ پيدا كردم. در اين هنگام چشمم به درختي افتاد، با خودم گفتم، حالا كه مي ميرم بهتر است خودم را به درخت برسانم و زير درخت بميرم.

هنوز به درخت نرسيده بودم كه صدايي شنيدم به زبان فارسي ميگفت: حاج عباس!‌ حاج عباس! برگشتم، جواني را با پيراهن سفيد و عباي زرد رنگي كه حاشيه داشت، ديدم. گفت: بيا! به طرف او رفتم و چون وضعيت قبلي را از آن خانواده دشمن ولايت ديده بودم ترسيدم و دست آن جوان را بوسيدم. احساس كردم بوي عطر مخصوصي دارد كه تا به حال چنين عطري را استشمام نكرده بودم.

با خود گفتم: من نفس تنگي دارم و دكتر مرا از اين بوها و عطرها منع كرده الان حالم بدتر مي شود. جوان در حالي كه به من نگاه مي كرد، سرش را بالا آورد و متوجه سينه من شد، به طرف سينه ام دميد و فرمود: اينجا چه مي كني؟ گفتم: آقا كاروان خود را گم كرده ام. و نتوانستم اسم كاروان را بخوبي ببرم، آن جوان اسم كاروان را فرمود، گفتم، آري! همين است. دست خود را جلو آورده و براي دومين بار دست او را بوسيدم، چند لحظه طول نكشيد و چند قدمي بيشتر نرفته بوديم كه به من فرمودند: بالاي سر خود را نگاه كن. نگاه كردم ديدم ماهي بزرگي كه ستاد امداد كنندگان بالاي چادرهاي نزديك چادر ما نصب كرده بودند پيدا شد. بعد پرسيد: كاروان و چادر را مي داني؟ گفتم: بلي! همين جاست اين علامتش مي باشد. مجدداً فرمودند خوب نگاه كن، و من دو مرتبه سرم را بلند كردم. نگاه به ماهي كرده گفتم: همين جاست، سر را پايين كردم ديدم كسي نيست و تنها ماندم.

متوجه شدم كه به من عنايتي شده و اين آقاي عربي كه به زبان فارسي با من سخن گفت، وجود اقدس امام زمان ـ ارواحنا فداه ـ بود كه در طي چند قدم مرا به اينجا رساند با اينكه بعد فهميدم از مني به عرفات رفته بودم 1 بعد شروع كردم به سر و صورت خود زدن كه چه نعمت بزرگي را از دست داده ام و حضرت را نشناختم.

يك جوان شيرازي با مادرش نزديك من بودند، جلو آمدند و گفتند: چرا خود را مي زني؟ چه شده؟ گفتم: شما اين آقايي كه همراه من بود، نديديد كجا رفت؟ جوان شيرازي به من گفت: من كسي را نديدم. ولي مادرش گفت: من شنيدم كه اين اقا با شخصي صحبت مي كرد. لكن كسي را نديدم. و دستش را از زير چادر به دست من ماليد و براي تيمن و تبرك به سر و صورتش ماليد و به پسرش گفت تا مرا به چادر بياورد.

بعد از اين جريان، حالش كاملاً خوب و دواها را كنار گذاشت و ضعف نداشت و تا مدتي كه آنجا با هم بوديم سرحال بود و هر وقت مي خواست اتوبوس سوار شود مثل جواني سرحال و شاد سوار مي شد و محتاج كسي نبود. 2

1.چون به جايي رسيدم كه وقتي از دور نگاه مي كردم، چيزهايي مثل ماشين از بلنديهايي كه معلوم بود، رد ميشدند، كه نزديك عرفات و پلهاي اطراف بود.

2.شيفتگان حضرت مهدي (عج)/ ج2، ص 236

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم دی ۱۳۸۸ ساعت 8:52 توسط محمد علی  | 

تشرف یافتگان 16

ديدار آيت ا... آقاي حاج شيخ علامه آيت اللهي در سرزمين مني

در سفر اولي كه به اتفاق پدر پير و بزرگوارم به حج تمتع مشرف شده بوديم، صبح روز دوازدهم ذيحجه از مني به اتفاق ايشان با ماشين به مكه برگشتيم تا باقيمانده اعمال حج تمتع را انجام دهيم. پس از بجا آوردن اعمال با وسيله به مني برگشتيم تا وقوف در مني را درك نمائيم. وسيله اي كه ما را به مني آورد تا جلوي مسجد خيف بيشتر نتوانست حركت خود ادامه دهد و در آنجا بدليل اينكه وسايل نقليه زيادي از كاروانهاي حجاج توقف نموده بودند ما را پياده نمود. از جلوي مسجد خيف تا محل خيمه ما حدوداً يك فرسخ راه بود كه چون پدرم پير بود و توان راه رفتن نداشت ايشان را در محلي نشاندم و خودم دنبال وسيله اي مي گشتم كه ما را به يك طريقي به خيمه خودمان برساند، در ضمن متوسل به حضرت حجت (ع) شدم و صدا مي زدم:

« يا صاحب الزمان اغثني » « يا صاحب الزمان ادركني » و گاهي اين آيه را مي خواندم: « يا ايها العزيز مسنا و اهلنا الضر و جئنا ببضاعه مزحيه فاوف لنا الكيل و تصدق علينا ان ا... يجزي المتصدقين 1 » و از اين طرف به آن طرف مي رفتم، وقتي پدرم وضعيت مرا اين چنين ديد فكر كرد كه ما راه را گم كرده ايم. ايشان هم شروع كرد به استغاثه و مي گفت: « يا ابا صالح
ادركني » و اينكه آقا امام زمان راه را بما نشان بدهيد و شروع به گريه كردن كرد.

چند لحظه اي نگذشت ديدم دو نفر با لباس عربي نزديك ما آمدند، يكي از آنها سوال كرد: مي خواهيد به خيمه تان برويد؟ گفتيم: بلي! فرمود: با ما بيائيد، من حدوداً مي دانستم كه براي رفتن بطرف خيمه بايد از كدام جهت برويم ولي ايشان ما را در جهت خلاف مسير خيمه حركت داد، من تعجب كردم و قدري ترسيدم كه ديدم ايشان صدا زدند: علامه نترس! با ما بيا! شايد چند قدمي بيشتر نرفته بوديم ديدم ايشان فرمودند: خيمه شما همينجا نيست؟ نگاه كردم ديدم نزديك خيمه خودمان رسيده ايم و خيمه كنار ما كه بنام خيمه « صادق صحره » بود مشخص مي باشد. گفتم: بلي خيمه ما همين است.

پدرم چون خسته بود خداحافظي كرد و داخل خيمه شد. من با توجه به اينكه خيلي زود به خيمه رسيده بوديم به ايشان عرض كردم: مثل اينكه ما راه را گم كرده بوديم و بعد پرسيدم: شما اهل كجا هستيد؟ فرمود: مدني هستم (اهل مدينه ام ). گفتم: از سادات نخاوله هستيد؟ فرمود: خير. گفتم: حنفي هستيد؟ فرمود: خير. گفتم: شافعي هستيد؟ فرمود: خير. ده ريال پول عربستان را بيرون آوردم و جلو ايشان گرفتم و گفتم: زحمت كشيده ايد، مقداري برداريد فرمود: پول نمي خواهم.

1. سوره يوسف آيه 88.

 

عنايت امام زمان (ع) در رمي جمره عقبه

يكي از مومنين بنام آقاي «حاج عباس اطمينان » داستان تشرفين را به محضر آقا امام زمان (ع) براي مولف كتاب شيفتگان حضرت مهدي (عج) چنين بيان كردند:

سالي كه به مكه معظمه مشرف شده بودم، بعد از اعمال، براي رمي جمره عقبه در مني رفتم. جمعيت خيلي زياد بود، بطوريكه ما سه نفر اهل كاروان، احرامي يكديگر را گرفته و با هم مي رفتيم، ناگهان دست من از احرامي رفيقم جدا شد و با فشار زياد جمعيت، از آنها دور افتادم ويك وقت متوجه شدم كه زير پاي جمعيت افتاده ام. كسي قدرت نداشت نجاتم بدهد. جون هركس چنين تصميمي ميگرفت و خم مي شد، او هم مي افتاد و زير دست و پا مي ماند. مردم از روي سر و سينه ام رد مي شدند، با هر زحمتي بود خود را حركت دادم كه به طرفي بروم. به شخص ديگري كه او هم افتاده بود برخورد كردم، بالاخره خودم را به طرف جمره و موضعي كه سنگ مي زدند، كشاندم. نفسي كشيدم و با اينكه مرتب سنگ به طرفم پرتاب مي شد، با زحمت زياد موفق شدم كه سنگها را كنار بزنم وبه گوشه اي رفتم كه آنجا بيرون بروم. جمعيت مهلت نمي داد، از يك آقايي اجازه گرفتم دست روي شانه اش بگذارم و رد شوم. اجازه داد، دست روي شانه اش گذاشتم و گفتم: كمك كن، تا رد شوم. همينطور كه دستم روي شانه اش بود در اثر تنه جمعيت شانه اش از زير دستم رد شد و دو مرتبه افتادم، افتادني كه ديگر هر چه سعي كردم بلند شوم ممكن نبود. نفسم گرفت و از زندگي مايوس شدم، لحظات بسيار سختي بر من مي گذشت. نا گاه به فكرم رسيد كه بايد توسل به اهل بيت (ع) پيدا كنم و امام زمان (عج) را صدا بزنم. قدرت حركت زبان از من سلب شده بود، در دل متوجه آقا شدم و گفتم: آقا! نجات من به دست شماست. ناگهان ديدم آقايي در جلوي من، با لباس غيراحرامي و به هيئت عربي، فرمود: دستت را به من بده. و دستم را گفت و بلند نمود. ديدم با دست مبارك، اشاره به اين طرف و آن طرف نمود و با اشاره دست آقا، راه باز شد. مرا تا جايي كه كسي نبود، برد، پاي ستوني نشستم، زن عربي مرا با اين حال ديد گفت: چه مي خواهي؟ به دهان اشاره كردم و گفتم: « ماء » ظرف آبي به من داد و نفسي كشيدم. گفتم: اين آقا چه كسي بود كه مرا نجات داد؟ تشكري بنمايم، ديدم كسي نيست، به ذهنم رسيد كه اين آقا امام عصر ـ ارواحنا الفداء ـ بود كه من توسل به آن حضرت پيدا كردم مرا نجات داد و ديگر او را نديدم. 1

1 شيفتگان حضرت مهدي (عج) / ج 2، ص 106.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم دی ۱۳۸۸ ساعت 8:51 توسط محمد علی  | 

تشرف یافتگان 17

كمك امام زمان (ع) به فاطمه جالينوس در رمي جمره وسطي

جريان زير را صديق بزرگوار جناب آقاي حاج شيخ حسن شاكري مقدم براي مولف كتاب امدادهاي غيبي امام زمان (ع) نقل كرده اند:

در سال 1362 مطابق با سال 1403 قمري به عنوان روحاني كاروان به مديريت حاج مهدي تهراني ساكن تهران به مكه معظمه مشرف شدم و مسافرين آن سال كه با ما بودند از اهل كاشمر بودند.

در جمع مسافرين خانمي بود بنام فاطمه جالينوس از اهل خليل آباد كاشمر كه در موقع رمي جمره وسطي بر اثر جمعيت زياد ايشان موفق به رمي جمره نگرديد و لذا مطلب را با من در ميان گذاشت و من به او گفتم كه به آقا امام زمان (ع) متوسل شود.

اين گذشت و او رفت و بعد از جند دقيقه كه برگشت به او گفتم موفق شدي؟ گفت: بله وديدم كه شروع نمود به گريه كردن و گفت: وقتي كه من متوسل به آقا امام زمان (ع) شدم، ديدم يك نفر در يك گوشه جمره قرار دارد و مثل اينكه مردم را كمك مي فرمايد، تا رسيدم به نزديك ايشان فرمود: فاطمه از اين طرف و با دست مباركش اشاره كرد و راه براي من باز شد. بطوريكه خلوت شد و من رفتم و به آساني رمي جمره كردم و برگشتم و از آن آقا تشكر كردم.

فاطمه جالينوس مي گويد: سپس آن آقا فرمود: شما كه هر روز بعد از نماز در كاروانتان روضه مي خوانيد فردا به آقاي شاكري بگو براي ما روضه ذوالجناح بخواند و منهم شركت خواهم نمود و منهم شركت خواهم نمود آقاي شاكري مي گويد خانم جالينوس بعد از نقل اين جريان بما اطمينان داد كه در روضه فردا صبح مسلماً حضرت حجت (ع) شركت خواهند داشت. 1

1. امدادهاي غيبي امام زمان / ص 173

 

نجات زن گمشده بوسيله امام زمان (ع)

دانشجوي مسلمان و ايراني در امريكا تحصيل مي كرد، حسن اخلاق و برخورد اسلامي او موجب شد كه يكي از دختران مسيحي امريكايي به او محبت خاصي پيدا كرد، در حدي كه پيشنهاد ازدواج با او نمود، دانشجو به او گفت: اسلام اجازه نمي دهد كه من مسلمان با تو كه مسيحي هستي ازدواج كنم، مگر اينكه مسلمان شوي. دانشجو به دنبال اين سخن، كتابهاي اسلام را در اختيار او گذاشت. او در اين باره تحقيقات و مطالعات فراواني كرد و به حقانيت اسلام پي برد و مسلمان شد و با آن دانشجو ازدواج كرد.

سفري پيش آمد و اين زن و شوهر به ايران آمدند، زماني بود كه سخن از حج در ميان بود، شوهر به همسرش گفت:

ما در اسلام كنگره عظيمي به نام حج داريم، خوبست اسم نويسي كنيم و در حج امسال شركت نماييم. همسر موافقت كرد و آن سال به حج رفتند. در مراسم حج، روز شلوغ عيد قربان، زن در سرزمين مني گم شد، هر چه تلاش كرد و گشت شوهرش را نجست، خسته و كوفته و غمگين همچنان به دنبال شوهر مي گشت تا اينكه به يادش آمد د مكه كنار كعبه شوهرش
مي گفت: ما امام زمان داريم كه زنده و پنهان است.

توسل به امام زمان (ع) جست و عرض كرد: « اي امام بزرگوار و پناه بي پناهان، مرا به همسرم برسان. » هنوز سخنش تمام نشده بود ديد شخصي به شكل و قيافه عربي، نزد او آمد و به او گفت: چرا غمگين هستي؟ او جريان ار عرض كرد، آن شخص به او گفت:

ناراحت مباش با من بيا شوهرت همين جاست.

او را چند قدم با خود برد ناگهان او شوهرش را ديد و اشك شوق ريخت ولي ديگر آن عرب را نديدند.

آن بانو جريان را از آغاز تا انجام شرح داد. معلوم شد حضرت ولي عصر (ع) او را به شوهرش رسانده است 1.

1. داستانهاي حج / ص 89، به نقل از داستانها و پندها، ج 3.

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم دی ۱۳۸۸ ساعت 8:51 توسط محمد علی  | 

تشرف یافتگان 14

ديدار يوسف بن احمد جعفري

در كتاب غيبت شيخ از يوسف بن احمد جعفري روايت نموده كه گفت: در سال 306 به حج بيت ا... رفتم و تا سال 309 مجاورت مكه معظمه را اختيار كردم، سپس به آهنگ شام از مكه بيرون آمدم. در اثناي راه نماز صبح از من فوت شد، پس از محمل بزير آمدم و مهياي نماز شدم ناگاه ديدم چهار نفر در محملي هستند، من هم از روي تعجب به آنها مي نگريستم، يكي از آنها پرسيد:

از چه تعجب مي كني؟ نمازت را ترك نموده و با مذهبت مخالفت كردي؟ گفتم: از كجا دانستي كه مذهب من چيست؟ گفت: آيا مي خواهي امام زمان خود را ببيني؟ گفتم: آري سپس به يكي از چهار نفر اشاره كرد.

من گفتم امام زمان علائم و نشانه هائي دارد، گفت: براي ديدن علامت او، مي خواهي شتر با آنچه بر اوست به آسمان بالا برود يا محمل به تنهائي صعود كند، گفتم: هر كدام باشد دليل بر اينست كه وي صاحب الزمان است. پس ديدم كه شتر با بارش بسوي آسمان بالا رفت و آن مرد گوينده اشاره به مرد گندمگون كرد كه رنگ رخسارش مانند طلا و اثر سجده بر پيشاني داشت.

.1 بحارالانوار، ج 52/ ص 5 ـ مهدي موعود ص 723.

نجات از غرق شدن بوسيله امام زمان (ع)

مرحوم حاج ملاهاشم صلواتي (ره ) گفت: در سفري كه به حج رفته بودم در هنگام بازگشت بليطهاي كشتي تمام شده و بما نفروختند و التماس ما هم اثري نبخشيد، نردبانها را نصب نموده، حاجيها به نوبه خود به كشتي بالا مي رفتند، من هم بالا رفتم كه در كشتي بنشينم چون بليط نداشتم نگهبان و بازرس مرا از نردبان پايين آورده و و از ورودم به كشتي جلوگيري كردند. با دل شكسته و حال پريشان گفتم: اگر نگذاريد داخل كشتي شوم خود را در آب مي افكنم. بازرسها اعتنايي نكردند من ديوانه وار گفتم: خدايا به اميد تو مي آيم و خود را در آب افكندم.

ديگر نفهميدم چه مقدار آب از سرم گذشت از خود بيخود شدم، يك وقت بهوش آمدم ديدم لباسهايم تر است و بر روي شنهاي انباشته افتاده ام و سيد جواني در لباس اعراب فصيح، معطر و خوشبو با كمل ملاطفت بازوهايم را مالش مي دهد. از شرح جريان پرسش فرمودند و من هم همه آنچه را كه گذشته بود به عرض رسانيدم.

فرمود: مايوس مباش كه ما تو را به كشتي مي رسانيم و مهمان پذير برايت معين مي كنيم، چون ما را در اين كشتي سهمي هست، برخيز و اين طناب را بگير و بالا برو، طناب را گرفتم، آن سيد بزرگوار زير بازويم را گرفتند چون بالا رفتم ديدم هنوز كسي از مسافرين وارد نشده اند، به عرشه رفته و نشستم و خوابم برد، وقتي بيدار شدم ديدم جمعيت زيادي در كشتي هستند و شاهزاده اي از مردم شيراز پهلويم نشسته بود. پرسيد: از كجا آمدي؟ شما همان كسي نيستيد كه در آب افتاديد و هر چه ملاحان گشتند شما را نيافتند؟ گفتم: آري و قصه نجات خود را گفتم.

بسيار گريست و گفت: تا همراه هم هستيم شما مهمان من مي باشيد، در اين موقع بازرسين جوازها آمدند از من بليط طلب كردند و چون نداشتم خواستند مرا از عرشه بيرون كنند. گفتم شما مرا از راه بيرون كرديد، شريك كشتي مرا از بيراه به اينجا رسانيد و چون فهميدند من همان كسي هستم كه خود را در آب افكنده بودم از من گذشتند و عذرخواهي ها كردند، مخصوصاً يكي از صاحبان كشتي كه مرد مسلماني بود به دليل اينكه امام زمان (ع) را در اين كشتي سهمي است بسيار خوشحال شد و از من پذيرايي نمود 1.

1 حضرت بقيه ا... (عج) و 92 تن از نجات يافتگان / ص 108 به نقل از عبقري الحسان / ج 2/ ص 102

در مسجدالنبي چه گذشت؟

مسجد پيغمبر (ص) از جمعيت مالامال بود و هركه به دعا و زيارت و ديگر كارها سرگرم بود. بزرگ و سخنگوي وهابيها نيز براي صدها نفر خطابه ايراد مي كرد و در بين سخنانش به شيعيان مخصوصاً ايرانيها، سخت تاخت!

او مي گفت: ايرانيها كه شيعه هستند، تمامي مشرك و از راه حق منحرفند، زيرا به آهن و نقره اي كه پيرامون قبر پيامبر (ص) كشيده شده احترام مي گذارند و آن را مي بوسند، و حال آنكه قران درباره پيامبر (ص) كشيده شده احترام مي گذارند و آن را مي بوسند، و حال آنكه قران درباره پيامبر (ص) مي گويد: تو و آنان ميت (مرده ) هستيد. بنابراين توسل به مرده جز شرك نيست!

سخنگو به اين گونه ياوه سراييها مي پرداخت و شنوندگان لحظه به لحظه نسبت به شيعيان، دشمنتر و بي اعتنا تر مي گشتند كه پيرمردي روحاني، در حاليكه عمامه اي سفيد بر سر داشت و در حدود هفتاد سال از عمرش مي گذشت با قيافه اي بس گيرا پيش آمد و گفت: اي استاد سوالي دارم و پس از اذن چنين سخن گفت: مگر در حديث، از پيغمبر اكرم (ص) نقل نشده: در آن زمان كه آدم ابوالبشر، هنوز بين آب و گل بود، من نبي بودم؟!

پيرمرد روحاني مي خواست با اين حديث آغاز سخن كند و او را در موضوع بوسيدن ضريح و توسلات و ديگر ايراداتش پاسخ گويد ولي مجال سخن به او ندادند و سخنگو از كرسي خطابه فرود آمد و دست آن پيرمرد را گرفت و سپس رو به جمعيت كرد و گفت: شنيديد اين شخص چه مطلبي را بيان كرد؟ و چون جمعيت تصديق كردند و گفت: همگان نزد قاضي بزرگ بيائيد و شهادت دهيد، تا درباره اين مرد، حد شرعي جاري شود!

وضع مسجد بهم ريخت و جمعيت چون دريا به گاه طوفان به موج درآمد. مامورين حرم پيغمبر (ص) سوت كشيده، شرطه اي امدادي حاضر شدند و دست پيرمرد روحاني را محكم گرفته و با هياهويي از درب غربي مسجد پيغمبر (ص) مي خواستند خارج شوند.

معمولاً در اين گونه شرايط كه جمعيت جهت خروج هجوم مي آورند، اجازه ورود به كسي نمي دهند. ولي آقاي مصباح زاده 1 گفت: در همان لحظه، مرد درشت اندامي كه عمامه سبزي بر سر داشت و خال گوشتي سياهي بر گونه اش نمايان بود بدون عبا، با يك جهان وقار، از همان درب وارد شد، فشار سيل جمعيت كوچكترين مزاحمت را براي آن آقا بوجود نياورد و با كمال آرامش دست آن پيرمرد روحاني را گرفت و از ميان آن گروه خشن بيرون كشيد و كنار ستون حنانه دستي به پشت آن پيرمرد زد و فرمود: برو دنبال كار خود و آن شخص رفت!

اما من خواستم با سيد ملاقات كنم، هر چه كوشيدم، او را نديدم، پاي برهنه از كفشدار پرسيدم: سيدي به اين قيافه از حرم خارج نشد؟ او گفت: نديدم! مقداري در خيابانهاي اطراف حرم گشتم ولي هيچ اثري از آن سيد بزرگوار نيافتم. و چون به مسجد بازگشتم، جمعيت را در هيجان فوق العاده اي ديدم و همگي بهت زده بنظر مي رسيدند.

روز بعد، پيرمرد روحاني را در زاويه اي از مسجد النبي (ص) ديدم، نشسته و براي جمعي مناسك حج مي گويد، لذا پيش رفتم و گفتم: اي استاد، دوست دارم حمد و سوره خود را نزد تو بخوانم تا اگر ايرادي دارد تذكر دهي آن مرد فرمود: بخوان و بعد از قرائت بسيار تحسين فرمود. سپس گفتم: آيا شما همان شخص روز گذشته نبودي كه در برابر خطيب وهابي حديثي خواندي و او مي خواست ترا نزد قاضي بزرگ ببرد؟

فرمود: چرا، من همانم. پس لطفاً بفرمائيد: آن آقايي كه عمامه سبز داشت و ترا از دست آنها رهانيد چه كسي بود؟!

پير مرد لب به دندان گزيد و گفت: يا شيخ اطفاء السراج فقد طلع الشمس اي شيخ چراغ را خاموش كن كه صبح دميد و با اين عبارت از پاسخ خودداري كرد 2.

 1جناب آقاي شيخ عباس مصباح زاده، يكي از مفاخر عصر حاضر و از منجمين و خطاطان و شعرا و شخصيتهاي هنري جهان اسلام است، وي اين قضيه را شخصاً ناظر بوده و تاريخ آن مربوط به سال 1348 شمسي مي باشد.

2 چهره هايي كه در جستجوي قائم (ع) پيروز شدند ص 109.

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم دی ۱۳۸۸ ساعت 8:50 توسط محمد علی  | 

تشرف یافتگان 15

حاج محمدعلي فشندي تهراني در سرزمين مني

يكي از موارد ديگري كه حاج محمد علي فشندي تهراني در سرزمين مني به محضر مقدس امام زمان (ع) رسيده است جريان زير مي باشد كه حجه الاسلام و المسلمين آقاي حاج سيدمحمد صادق حسيني طهراني آيت ا... زاده مرحوم علامه سيدمحمد حسين حسيني طهراني در تاريخ 25/10/1374 برايم نقل نمودند.

ايشان ضمن تعريف فراوان از زهد و تقواي حاج محمدعلي فشندي تهراني فرمودند: حاج محمد علي با پدر بزرگ مادري ما يعني مرحوم عالم عامل حضرت مستطاب حاج آقا سيدعبدالحسين معين شيرازي كه از اتقياء اهل منبر در تهران بودند عقد اخوت بسته بود و ما اكثر اوقات كه منزل پدر بزرگمان مي رفتيم حاج محمد علي را آنجا زيارت مي كرديم، حدود 10 سال قبل از اين در حضور پدربزرگم اين جريان را از زبان حاج محمد علي شنيدم:

در يكي از سالها كه به حج بيت ا... مشرف شده بودم روز عيد قربان پس از اينكه وارد سرزمين مني شديم، جهت رمي جمره عقبه آماده شده و پس از رمي جمره، وقتي كه مي خواستم قرباني انجام دهم متوجه شدم كه پولي همراه ندارم و نمي توانم گوسفندي جهت قرباني خريداري نمايم، بسيار ناراحت شدم در گوشه اي بيرون از خيمه نشستم و نمي دانستم چه بكنم و از چه كسي كمك بگيرم. ناگهان ديدم آقاي بزرگواري در حاليكه گوسفندي به همراه داشتند به من نزديك شده و فرمودند: حاج محمد علي! بيا اين قرباني را براي خودت بكش. من خوشحال شدم جلو رفتم و گوسفند را از ايشان گرفتم و قرباني را انجام دادم. برگشتيم هر چه نگاه كردم و گشتم آقا را نديدم! پس به فكر فرو رفتم كه چگونه ايشان مرا بنام صدا زدند و از نگراني من بدون اينكه به كسي اظهار نمايم خبر داشتند! و حاجت مرا برآورده نمودند در نتيجه يقين كردم كه ايشان آقا امام زمان (ع) بوده اند.

 

ديدار آيت ا... آقاي حاج شيخ علامه آيت اللهي در مسجد خيف

در يكي از سفرهايي كه به حج تمتع مشرف شده بودم از خداوند درخواست نمودم كه در اين سفر خدمت حضرت برسم بطوريكه ايشان را بشناسم و همواره در طول سفر جهت رسيدن به اين آرزو بدرگاه خداوند وبه آن حضرت متوسل بودم. روز نهم ذيحجه در صحراي عرفات در حاليكه با عده اي از دوستان و همسفران دعاي عرفه امام حسين (ع) را مي خوانديم و همگي حال خوشي داشتيم، ناگهان ملهم شدم كه حضرت حجت (ع) در جبل الرحمه هستند، خواندن دعاي عرفه را به يكي ديگر از همسفران سپردم و راه افتادم بطرف جبل الرحمه، وقتي به آنجا رسيدم بوي عطر خوشي را حس مي نمودم و نور حضرت را مي ديدم، ولي خود حضرت را نمي ديدم. لذا با اشك و آه و ناله دوان دوان از اين طرف به آن طرف مي رفتم و صدا مي زدم: آقا شما كجائيد؟ چرا جواب مرا نمي دهيد آقا؟ شما صداي مرا مي شنويد، آقا كجائيد؟ همينطور در حال خودم بودم و اشك و ناله اي داشتم.

يك وقت ديدم يكي از حجاج جلو من را گرفت و دستي به شانه ام زد و گفت: حاج آقا اين جوري نمي شود دنبال پدرتان بگرديد، جمعيت در جبل الرحمه زياد است، شما اگر پدرتان را گم كرده ايد بايستي با بلندگوي دستي در بين جمعيت اعلام كنيد شايد پدرتان را پيدا كنيد. خلاصه بنده خدا فكر مي كرد من پدرم را در بين اين جمعيت گم كرده ام، لذا مرا از حال خوشي كه داشتم بيرون آورد و در آنجا موفق به زيارت حضرت نشدم.

روز عرفه گذشت و به مشعرالحرام رفتيم و بعد وارد سرزمين مني شديم و در يكي از روزهايي كه در مني بوديم، در خيمه حال خوشي پيدا نمودم و باز ملهم شدم كه حضرت الان در مسجد خيف هستند، برخاستم و بطرف مسجد براه افتادم. در حاليكه متوسل به حضرت بودم وارد مسجد كه شدم ديدم جمعيت زيادي از زن ومرد و بدون اينكه رعايت مراتب حجب و حيا را بنمايند در كف مسجد خوابيده اند. بسيار ناراحت شدم كه چرا مسلمانان در چنين مسجدي با اين وضعيت قرار دارند و حرمت مسجد را نگه نمي دارند. خلاصه با زحمت فراوان رو به محراب جايي را جهت نماز پيدا نمودم و به راز و نياز و عبادت پرداختم و در ضمن شكايت اين وضع را به حضرت نمودم و به راز و نياز و عبادت پرداختم و در ضمن شكايت اين وضع را به حضرت نمودم. در يك لحظه ديدم كه حضرت حجت (ع) در محراب مسجد خيف قرار دارند و چند نفر اطراف ايشان هستند، حضرت صورت مباركشان را بطرف من چرخانيده و من حضرت را مشاهده نمودم و در همان لحظه وضعيت مسجد و جمعيت را به گونه اي ديگري ديدم، به طوريكه اطرافم عده اي حيوان به اشكال مختلف ديده ميشد. وقتي كه حضرت رويشان را برگردانيدند، مجدداً وضعيت مسجد و جمعيت در آن به حال قبلي برگشت و مردم را به صورت ظاهري خودشان مي ديدم و حضرت را ديگر نديدم.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم دی ۱۳۸۸ ساعت 8:50 توسط محمد علی  | 

تشرف یافتگان 13

ديدار حسن بن وجناي نصيبي در مكه

روايت كرده اند از ابي محمد حسن بن وجناي نصيبي كه گفت:

پنجاه و چهار مرتبه به حج بيت ا... الحرام مشرف شدم به اميد آنكه تشرف به حضور حضرت مهدي (ع) پيدا كنم در سفر پنجاه و چهارمي در حجر اسماعيل زير ناودان طلا نماز عشاء مي خواندم پس از نماز در حاليكه در حالت دعا تضرع مي كردم ديدم كسي مرا حركت مي دهد سربلند كردم ديدم كنيز زرد چهره لاغر اندامي است كه گمان كردم چهل ساله و يا بيشتر مي باشد پس بمن گفت با من بيا.

بر خاستم و همراه او رفتم تا به خانه خديجه كبري (س) داخل شد، در راهروي خانه دري به اطاقي باز مي شد. و در وسط آن ديواري بود و در آن پله هايي بود كه از آنجا بالا مي رفتند. از داخل اطاق صدايي شنيدم كه فرمود: حسن بالا بيا. بالا رفتم و هنوز به اطاق نرسيده بودم كه حضرت صاحب الامر را ديدم كه فرمود: اي حسن آيا گمان كردي كه امر تو بر من مخفي بود، به خدا قسم هر حجي كه انجام دادي من با تو بودم و تمام جريان را بيان فرمود.

من به خاك افتادم و دست و پاي حضرت را بوسيدم. حضرت فرمود: اي حسن برخيز و به مدينه برو و در خانه منسوب به امام صادق (ع) بمان و براي امرار معاش خود هم نگراني نداشته باش.

سپس دفتري به من عطا فرمود كه دعاي فرج و صلوات آن حضرت در آن بود و فرمود: اين دعا را بخوان و صلوات بر من بدين گونه بفرست و جز به افراد قابل از دوستان ما به كسي مده، خداوند عز و جل ترا توفيق عطا فرمايد.

عرض كردم: مولاي من آيا بعد از اين شما را زيارت خواهم كرد؟ فرمود: اي حسن اگر خداي تعالي بخواهد و مرا مرخص فرمود. پس از اعمال حج به سوي مدينه رفتم. در مدينه طبق امر آن حضرت در خانه جعفر بن محمد (ع) مجاور شدم و در آنجا مسكن گزيدم و بيرون نمي رفتم از آن خانه و برنمي گشتم مگر به سه علت: از براي تجديد وضو، از براي خوابيدن يا از براي افطار كردن. و هر زمان كه به آن خانه داخل مي شدم كوزه خود را پر از آب مي ديدم و بر بالاي آن مقداري نان و بالاي نان هر چيزي كه به آن ميل داشتم ديده مي شد. پس آنرا مي خوردم و همين مقدار براي من كافي بود. و لباس زمستاني در وقت زمستان و لباس تابستاني در وقت تابستان، و من در روز آب بخانه مي بردم و در خانه مي پاشيدم و كوزه را خالي مي گذاشتم. گاهي همسايگان براي من غذا مي آورند و چون مرا به آن حاجتي نبود براي اينكه بدگمان و متوجه عدم احتياج من نشوند مي گرفتم و آنرا پنهاني به فقراء صدقه مي دادم.

نجات زن گمشده بوسيله امام زمان (ع)

آقاي حاج عبدالرحيم سرافراز شيرازي كه يكي از متدينين و دانشمندان معاصرند و كتابهاي علمي و تاريخي نوشته اند كه منجمله كتاب « مسجد جمكران » است براي مولف كتاب ملاقات با امام زمان (ع) نقل كرده اند كه:
در روز عيد قربان 1400 هجري قمري آقاي حاج علي اصغر سيف نقل كردند كه يكي از اطباي شيراز، زني از خارج گرفته بود و او را مسلمان كرده بود و براي اولين بار به سفر حج برده بود.

ضمناً‌ به او گفته بود كه حضرت ولي عصر (ع) در برنامه اعمال حج شركت مي كنند و اگر ما تو را، يا تو كاروان را گم كردي متوسل به آن حضرت بشو تا تو را راهنمائي بفرمايند و به كاوران ملحقت كنند.

اتفاقاً‌ آن خانم در صحراي عرفات گم مي شود، جمعيت كاروان و خود آقاي دكتر شوهر آن خانم ساعتها به جستجوي او برخاستند ولي او را پيدا نكردند.

پس از دو ساعت كه همه خسته در ميان خيمه جمع شده بودند و نمي دانستند چه بايد بكنند، ناگهان ديدند آن زن وارد خيمه شده از او پرسيديم: كجا بودي؟ گفت: گم شده بودم و همان گونه كه دكتر گفته بود متوسل به حضرت بقيه ا... ـ عجل ا... تعالي فرجه الشريف ـ شدم . اين آقا آمدند با آنكه من نه زبان فارسي بلد بودم و نه زبان عربي در عين حال با من به زبان خودم حرف زدند و مرا به خيمه رساندند و لذا از اين آقا تشكر كنيد. اهل كاروان هر چه به آن طرفي كه آن زن اشاره مي كرد نگاه مي كرد نگاه كردند كسي را نديدند و بالاخره معلوم شد كه حضرت ولي عصر (ع) را فقط آن زن مي بيند ولي سايرين نمي بينند.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم دی ۱۳۸۸ ساعت 8:49 توسط محمد علی  | 

تشرف یافتگان 11

آیت الله سید علی قاضی طباطبایی

از آن بزرگوار پرسيدند كه آيا مي شود در دوره غيبت كبرا به محضر امام زمان (عج) تشرف يافت؟ فرمود: « كور است چشمي كه در هر صبح در اولين نگاه چشمش به امام زمان (ع) نيفتد». بزرگمردي كه به « كوهي پر عظمت از توحيد » مشهور گشته است. عارف كامل واصلي كه اكثر عرفاي عصر حاضر، به طور مستقيم يا غير مستقيم، از شاگردان مكتب اخلاقي ـ عرفاني او محسوب مي شوند. بزرگمردي كه در پرتو ولايت و عنايات ويژه امام زمان (عج) به مقام تشرف و شهود و حضور دايمي رسيده بود. خود او مي فرمود: « وقتي امام زمان روحي فداء ظهور مي نمايند، ورد ويژه اي را در گوش 313 نفر ياران ويژه خويش مي خوانند. ايشان با قدرت طي الارض شرق و غرب عالم را طي مي كنند و چشم بر هم زدني باز ميگردند و شهادت وگواهي مي دهند كه ولي ا... در روي زمين كسي جز امام زمان (عج) نيست » و آن گاه مي فرمودند: « من از آن ورد ويژه آگاهم »ايشان بيش از هر چيز بر « انس شبانه روزي با قران » و « توسل به حضرت اباعبدا... الحسين (ع) تاكيد مي ورزيد و مي فرمود: « به هر جا كه رسيده ام، در سايه تمسك به قران وتوسل به حضرت اباعبدا... الحسين (ع) رسيده ام 1. »

1. ر.ك: هاشميان، درياي عرفان (شرح احوال آيت ا... قاضي اعلي ا... مقامه.

سيد محمد حجت كوه كمري

آيت ا... العظمي سيد محمد حجت كوه كمري رضوان ا... تعالي عليه بنيان گذار مدرسه حجتيه قم، از علماي بنام و مراجع عالي مقام بود. او افزون بر مقام والاي علمي، از نورانيت و معنويت خاصي نيز برخوردار بود. او بسيار كتمان و رازدار و از شهرت و آوازه گريزان بود. حقيقت و معنويت خود را چنان نهان داشته بود كه حتي شاگردان نزديك او نيز تا پس از رحلت او، از ابعاد شخصيت و ارتباط مستقيم وي با حضرت ولي عصر روحي فداء بي خبر بودند. آن جناب پيش از فرارسيدن رحلتش، تربت سالار شهيدان را طلب كرد. ان گاه كمي از آن را خورد و فرمود: « اخر زادي من الدنيا. تربه الحسين (ع)؛ آخرين توشه من از دنيا تربت امام حسين (ع) است. » يكي از علماي بزرگوار براي ارتباط با روح بلند شيخ بهايي اعلي ا... مقامه تلاشي را آغاز مي كند، اما به او پيغام مي دهند كه شيخ بهايي زمينه را براي استقبال از سيد محمد حجت كوه كمري رضوان ا... تعالي عليه فراهم مي كنند؛ چرا كه او مردي بوده كه هفته اي يكبار به محضر حضرت ولي عصر ارواحنا فداء مشرف مي شده است. آن عالم بزرگوار مي گويد: ‌« بسيار تعجب كردم؛ چرا كه آيت ا... حجت هنوز در قيد حيات بودند. .... فردا ظهر خبر رسمي وفات حضرت آيت ا... حجت از راديو پخش گرديد و همگان را به سوگ و ماتمي عظمي نشاند. 1 »

1. ر.ك، قاضي زاهدي، شيفتگان حضرت مهدي (عج)، ج2، ص 255.

شيخ عبدا... پياده

اينك صحيفه زندگي يكي از راه يافتگان بارگاه امام زمان (عج) را ورق مي زنيم: ... دل از دنيا كنده و به محبت خدا آكنده بود. راهي قله كمال بود و محو جمال. اگر از سبكش بپرسي، اويسي بود و صدقش بوذري. ارادتش عماري و معرفتش سلماني. شهود حقايق برزخي داشت. اهل مراقبه بود و به شهادت برخي بزرگان به قلب پاك و روشنش حتي فكر معصيت هم راه نداشت. در بهار جواني كه رياست ايل به او رسيده بود، راهي نجف گرديد و در ميانه راه تمام اموالش را وقف حضرت ابوالفضل (ع) نمود و از آن پس كار او شد زيارت قبور مطهر ائمه اطهار عليهم السلام با پاي پياده. از اين رو به شيخ عبدا... پياده معروف شد. بسيار اهل كتمان بود و اسرار خويش را فاش نمي ساخت.

ماجراي در پي آمده، از معدود مواردي است كه پس از وفات او برملا شده است: « يك مريضي سختي برايم پيش آمد به نحوي كه مرا به بيمارستان بردند. درآن جا نه پدري، نه مادري، نه خواهري و نه برادري، هيچ كس را نداشتم كه به ديدنم بيايد. در بيمارستان دلم شكست و به امام زمان (عج) عرض كردم: « ما يك عمر دنبال شما هستيم، حالا اين طور غريبانه، مظلومانه اين جا افتاده ايم، شما نبايد بياييد به ما سري بزنيد؟ »

همين كه دلم شكست و از آقا خواستم كه جمال نوراني اش را زيارت كنم، ناگهان ديدم آقا بقيت ا... الاعظم روحي فداء به ملاقات ما در بيمارستان تشريف آوردند 1.

1. نور محمدي، ناگفته هاي عارفان، ص 55.

ملاقات آقاي حاج آقا محمد قاضي زاهدي

دانشمند محترم آقاي حاج آقا محمد قاضي زاهدي فرمودند: در سال 1365 شمسي كه توفيق زيارت بيت ا... الحرام نصيبم شد و با حضرت آيت ا... حاج آقا موسي زنجاني شبيري همسفر بودم، چون سفر اولم بود آن مناظر روحاني در آنجا مرا بهت زده كرده بود.

بهر حال جهت طواف مهيا شدم، يكي از همراهان گفت: ميل داريم با شما طواف را انجام دهيم، و شروع كرديم، چون ايشان تسبيح در دست داشت به ايشان عرض كردم: شما هر دور را با تسبيح حسابش را داشته باشيد، قبول كرد. و اتفاقاً‌ در دور بين 6 و 7 نسيان حاصل شد از حضرت ولي عصر استمداد كرده، بغتتاً شخصي نوراني دست بر شانه ام گذاشت و فرمود: شما بايد يك دور ديگر برويد. اين قضيه باعث تعجب و تحير بنده گرديد و دور هفتم را انجام دادم.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم دی ۱۳۸۸ ساعت 8:48 توسط محمد علی  | 

تشرف یافتگان 12

ملاقات با امام زمان (ع) در كنار كعبه

در كتاب شريف بحارالانوار به نقل از غيبت شيخ از علي بن ابراهيم فدكي چنين نقل مي كند كه اودي (ره) مي گويد:
مشغول طواف خانه كعبه بودم، طواف ششم را تمام و قصد طواف هفتم كرده بودم ناگهان ديدم در طرف راست كعبه عده اي حلقه زده اند و جوان خوش صورت و خوش بو و با هيبتي كه در عين حال خود را به مردم نزديك ميكند و سخن مي گويد آنجاست، من زيباتر از كلام او و شيرين تر از منطق او در خوش برخوردي نديدم، جلو رفتم با او سخن بگويم، مردم مرا منع كردند.

از يكي از آنان سوال كردم: اين شخص كيست؟ گفت: فرزند رسول ا... (ص) است كه هر سال يكروز براي خواص دوستان خود ظاهر مي شود و با آنها گفتگو مي كند و آنان با او گفتگو مي كنند. گفتم: اي آقاي من ارشاد مي خواهم مرا ارشاد كن، خداوند ترا هدايت كند. مقداري سنگريز بمن داد برگشتم. بعضي از همنشينانش بمن گفتند: فرزند رسول ا... (ص) چه چيزي بتو داد گفتم: سنگريزه، بعد كف دستم را گشودم ديدم مشتي از طلا است. رفتم ديدم خود را بمن رسانيد. فرمود: حجت بر تو ثابت شد و حق براي تو عيان گرديد و كوري از تو رفت آيا مرا مي شناسي؟

گفتم: به خدا نه. فرمود: من مهدي هستم، من قائم زمانم، منم كسيكه زمين را پر از عدل مي كنم همانطور كه پر از ظلم شده، روي زمين ا زحجت خالي نمي شود و مردم بيش از حيرت بني اسرائيل در انقطاع نمي مانند، ايام خروج من ظاهر خواهد شد. اينكه براي تو گفتم در گردن تو امانت است. پس آنرا براي هر كدام از برادران ديني كه اهل حق باشد نقل كن. 1


1.
بحارالانوار، ج 52 ص1 ـ مهدي موعود ص 719 ـ ترجمه الزام الناصب ص 359.

مرحوم حاج آق سيدجواد منتظري قمي پشت مقام حضرت ابراهيم (ع)

آقاي حاج سيدجواد منتظري داستان تشرف خود را در مكه به محضر امام زمان (ع) براي مولف كتاب شيفتگان حضرت مهدي (عج) چنين نقل كردند: در سال 49 به مكه رفتم. دوست داشتم آقا و مولايم را در آنجا زيارت كنم. چون شنيده بودم طبق روايات هر سال امام عصر (ع) در مراسم حج شركت نموده و اعمال حج را به جاي مي آورند. در مقام حضرت ابراهيم نشسته، به ذكر و دعا مشغول بودم كه ناگاه جذبه ولايت مرا جذب و به ياد امام زمان (ع) افتادم گويا كسي به من گفت: اگر مي خواهي آن حضرت را ببيني، يك ختم صلوات بگير.

شروع كردم به ختم صلوات؛ بعد از آنكه يك دوره، صلوات فرستادم، ديدم يك عرب سفيد پوش كه پيراهن بلند تميزي پوشيده و يك دستار از چپ به راست انداخته آمد. در دلم گفتم: نكند اين آقا امام زمان (ع) باشد. مخصوصاً‌ ياد دارم خوش چهره اي بود كه خالي هم به رخسارش بود. سلام كردم، جوابم داد مانند يك نفر فارسي زبان از من احوالپرسي كرد، جواب دادم.

من متوجه او بودم كه چه مي كند، جلو من قرار گرفت و اول شروع كرد به نماز خواندن و بعد از نماز شروع كرد به دعاي توسل، من هم با حضرتش شروع به خواندن كردم، يك به يك اسامي معصومين را بيان مي كرد تا رسيد به اسم مبارك خودش، من در فكر بودم چه مي كند. ديدم يك دست بر سر گذاشت و يك دست به جلوي روي مبارك و مشغول دعا شد.

هر چه گوش دادم ببينم آيا اسم امام زمان (ع) را مي برد، نفهميدم، ولي اشك مي ريخت و مطالبي مي فرمود كه من متوجه نمي شدم. سپس اراده كرد تا برود نگاهي به من فرمود و با من مصافحه و معانقه كرد. من به دنبالش رفتم ببينم خود آقا هست يا نه و به كجا مي رود؟ چند قدمي در بين جمعيت دنبالش رفتم ناگاه مقداري پول سوداني كه روي زمين افتاده بود نظرم را جلب كرد. وقتي سرم را بلند كردم ديگر آقا را نديدم.

شروع كردم در فراق امام زمان اشك ريختن و يقين كردم كه آن شخص خود حضرت بودند. شرايط قبل از رويت ايشان را در ذهن بررسي كردم ديدم قبل از آمدن آقا، از هر طرف مورد تهاجم جمعيت بودم و به من تنه مي زدند. اما با آمدن آقا كسي از جلو، اصلاً رفت و آمد نمي كرد، و از عقب هم مرا اذيت نمي كردند و تنه نمي خوردم و جاي ما را راحت بود و با رفتن آقا دو مرتبه همان تهاجم جمعيت و ضيق جا شروع شد. و باز با توجه به اين نكته كه نام مبارك خود را نگفت و آن مطالبي كه من نفهميدم و دعاهاي مخصوصي كه خواند ثابت مي شود كه ايشان حضرت ولي عصر (ع) بوده اند.

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم دی ۱۳۸۸ ساعت 8:48 توسط محمد علی  | 

تشرف یافتگان 9

سید ابوالحسن اصفهانی

او يكي از مراجع اعلاي ديني، زعيم اعظم، فقيه مويد، زمامدار تشيع و از آيات و مراجعي بوده است كه بي واسطه به فيض ملاقات حضرت صاحب الامر ارواحنا لفداء مشرف گشته و مورد تاييدات غيبي بوده اند. در طول تاريخ غيبت كبراي امام عصر (عج) كمتر مرجع و زعيمي به كياست و فراست و سعه صدر و بخشندگي و خدمات آن بزرگوار بوده است.

يكي از كرامت هاي امام عصر (عج) به اين نايب بزرگوار و زعيم امت، توقيع شريفي است كه براي آن بزرگوار توسط شيخ محمد كوفي شوشتري مي فرستند، متن مبارك آن نامه اين است « قل له: ارخص نفسك و اجعل مجلسك في الدهليز و اقض حوائج الناس نحن ننصرك؛ به او بگو: خودت را براي مردم ارزان كن! و خودت را در دسترس همه قرار بده! و محل نشست خود را دهليز خانه ات انتخاب كن تا مردم سريع و آسان با تو ارتباط داشته باشند! حاجت هاي مردم را برآور! ما ياري ات مي كنيم»

آن بزرگوار، به مقام نيابت امام زمان (عج) در به عهده گرفتن ولايت و زعامت امت بوده است؛ تا جايي كه يكي از تشرف يافتگان به محضر امام زمان (عج) مي گويد: « ... پس از تشرف به محضر امام زمان دوباره بازگشتم تا آن حضرت را ببينم و سوالاتي را بپرسم، اما آيت ا... سيد ابوالحسن اصفهاني را به جاي آن حضرت ديدم. سوالات خويش را پرسيدم و جواب گرفتم. ... در همان روز به خدمت آن بزرگوار مشرف شدم و سوالات خويش را مطرح كردم. آن بزرگوار عين همان جواب ها را به من داد و آن گاه لبخندي زد و از من پيمان گرفت كه تا زنده است، ماجرا را با كسي بازگو نكنم 1. »

1. قاضي زاهدي، شيفتگان حضرت مهدي (عج)، ج1، ص116

 

آيت ا... ميرزا مهدي اصفهاني

آن بزرگوار، از جمله عالمان، فقيهان و مربيان اخلاق و عرفان در دهه هاي معاصر بوده است كه بنيانگذار حركت عظيم فكري و علمي گشته و با پشت پا زدن به يافته هاي فلاسفه و افكار عرفاني متصوفه، تنها راه دستيابي به عرفان ناب را منحصر در معارف قران و ائمه طاهرين عليهم السلام معرفي فرموده است. اينك بنگريد ماجراي تنبه و بيداري او را: « در نجف اشرف، در علم اخلاق و تزكيه نفس و در سيرو سلوك عملي از محضر « استاد سيد احمد كربلايي » كه يكي از عرفاي بلند پايه بود، استفاده مي كردم، تا آنكه از نظر ايشان به حد كمال رسيدم، اما من كه خودم را نمي توانستم فريب دهم از معارف حقه چيزي نمي دانستم، دلم آرام نگرفته بود و خود را در كمالات ناقص مي دانستم، تا آنكه به فكرم رسيد شب هاي چهارشنبه به مسجد سهله بروم و متوسل به حضرت بقيت ا... ارواحنا لفداء بشوم، شايد توجهي به من بفرمايد و صراط مستقيم را به من نشان بدهد. لذا به مسجد سهله رفتم و از جميع علومي كه: « سر به سر قيل است و قال نه از آن كيفيتي حاصل نه حال » و از افكار عرفاني متصوفه و از بافته هاي فلاسفه، خود را خالي كردم و صددرصد با كمال اخلاص و توبه به مقام مقدس آن حضرت، خود را در اختيار گذاشتم. ... ناگهان جمال پر نور حضرت بقيت ا... ارواحنافداء ظاهر شد و به من فرمودند: « طلب المعارف من غير طريقنا اهل البيت مساو لانكارنا؛ جستجوي معارف و طلب حقايق از غير خط ما اهل بيت، مساوي است با انكار ما. 1 »

1. به نقل از آيت ا... حاج شيخ مجتبي قزويني اعلي ا... مقامه

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم دی ۱۳۸۸ ساعت 8:47 توسط محمد علی  | 

تشرف یافتگان 10

علامه حلي و بوسه بر خاك پاي امام زمان (عج)

علامه حلي، از رجال برجسته و علماي بزرگوار شيعه، كسي است كه درباره اش نوشته اند: « در حالي كه كودك بود، به درجه اجتهاد رسيد و مردم منتظر بودند كه به تكليف برسد تا از او تقليد نمايند

علامه حلي، هر هفته از حله با پاي پياده به سوي كربلا راه مي افتاد تا فضيلت زيارت امام حسين (ع) را در شب جمعه درك نمايد. آن بزرگوار، طي سفري از حله به كربلا، به محضر نوراني امام عصر (عج) مي رسند، اما، حضرت را نمي شناسند. در طول مسير، عصا از دست علامه به زمين مي افتد. امام زمان ارواحنا فداء خم مي شوند، عصاي علامه را برمي دارند و به دست ايشان مي دهند. در همين هنگام سوالي در ذهن علامه القا مي شود و از محضر امام (عج) مي پرسد: « آيا در اين عصر و زمان كه غيبت كبراست، مي توان حضرت صاحب الامر (عج) را ديد يا نه؟ » حضرت در پاسخ علامه مي فرمايند:
«
چگونه صاحب الزمان را نمي توان ديد و حال آن كه دست او هم اكنون در دست توست؟! » به محض اين كه علامه اين پاسخ را مي شنود، بي اختيار خود را به زمين مي اندازد تا پاي مبارك حضرت را ببوسد كه در اين هنگام از كثرت شوق
مدهوش مي شود 1.

1.                                                                                                       تنكابني، قصص العلما، ص 355.

ميرزا جواد آقا ملكي

هنوز مسجد بالاسر حضرت معصومه عليها السلام، يادآور حضور سبز آن عارف واصل و نمازهاي عارفانه اوست؛ نمازي كه به حضور بزرگاني چون حضرت امام و آيت ا... بهاء الديني زينت مي يافت. هنوز بيان قدسي و توصيه هاي اخلاقي آن رادمرد الهي در مدرسه فيضيه طنين افكن است. مجتهدي بصير، عالم اخلاقي كامل و عارف و اصلي كه ارتباط وي با حضرت بقيت ا... فراوان ملازمت او با تقوا و ورع بسيار بود. او دايم الحضور بود و لحظه اي از ياد خدا بيرون نمي رفت. رادمردي كه قبر مطهر او در قبرستان شيخان قم محل استجابت دعا و زيارتگاه عام و خاص مردم است. حضرت آيت ا... حاج سيد جعفر شاهرودي اعلي ا... مقامه مي گويد: « شبي در شاهرود خواب ديدم كه در صحرايي حضرت صاحب الامر (عج) با جماعتي تشريف دارند و گويا به نماز جماعت ايستاده اند. جلو رفتم كه جمالش را زيارت و دستش را بوسه زنم. چون نزديك شدم شيخ بزرگواري را ديدم كه متصل به آن حضرت ايستاده و آثار جمال و وقار بزرگواري از سيمايش پيداست. چون بيدار شدم، در اطراف آن شيخ فكر كردم كه كيست كه تا اين حد نزديك به امام زمان (عج) است. از پي يافتن او به مشهد رفتم، نيافتم. به تهران آمدم، نديدم. به قم مشرف شدم، او را در حجره اي از حجرات مدرسه فيضيه كه مشغول به تدريس بود، ديدم. پرسيدم كيست؟ گفتند: « عالم رباني آقا حاج ميرزا جواد آقا ملكي تبريزي است. » خدمتش مشرف شدم. تفقد بسياري كردند و فرمود كي آمدي؟ گويا مرا ديده و شناخته و از قضيه آگاهند. پس ملازمش را اختيار نمودم و او را چنان يافتم كه ديده بودم و مي خواستم 1. »

1. حسن زاده آملي، در آسمان معرفت، ص 123.

شيخ مرتضي زاهد

رادمردي كه از طريق زهد و پشت پا زدن به دنيا و توسل و تمسك به اهل بيت عليهم السلام به مقام تشرف و ارتباط با امام زمان (عج) دست يافته بود. او معتقد بود كه تنها عامل رسيدن به كمالات معنوي و عروج روحاني، پس از استمداد از حضرت حق و توسل به اولياي خدا، انجام واجبات و ترك محرمات طبق فتواي مراجع تقليد كه نايبان حضرت صاحب الزمانند، مي باشد. از يكي از بزرگان اهل علم پرسيدند: « اين آقا شيخ مرتضي چه كرده است كه توانسته به اين خوبي هواي نفسش را از ميان بردارد و به مقام تشرف دست يافته است؟ » پاسخ داد: « او آنچه از اخبار و احاديث معتبر از كلمات معصومين عليهم السلام را در كتاب ها ديده و خوانده، باور كرده است و اين باور و يقين به معارف اهل بيت عليهم السلام او را به نورانيت و مقام تشرف رسانده است. » در اين داستان دقت كنيد: « سالها پيش، يك روز پرسيدن مساله اي به خانه مرحوم آشيخ مرتضاي زاهد رفته بودم. زماني كه وارد خانه شدم احساس كردم به غير از من، آقايي در آنجا حضور دارد؛ ولي وقتي داشتم وارد اتاق مي شدم آن آقا از كنار من رد شد و بيرون رفت. لحظاتي بعد آقا شيخ مرتضي به كنارم آمد و با يك شور و حالي به من فرمود: خوشا به حالت آقا سيد مصطفي! آيا مي داني همين الان چه بزرگواري از كنارت رد شدند ورفتند؟ آقا سيد مصطفي! اين امام زمانت حضرت بقيه ا... الاعظم (عج) بود در همين چند لحظه پيش او رد شد و بدن شريفش به عباي تو ماليد شد. 1

1 . سيف اللهي، آقا شيخ مرتضاي زاهد، ص 29.

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم دی ۱۳۸۸ ساعت 8:47 توسط محمد علی  | 

تشرف یافتگان 8

حاج شيخ محمد تقي بافقي

آيت ا... بافقي، در ايام اقامتش در نجف اشرف تصميم مي گيرد كه براي عبته بوسي آستانه امام هشتم با پاي پياده از نجف اشرف به سرزمين مقدس مشهد مشرف شود. در اين مسير سعادت بزرگي نصيبش مي شود و به ديدار محضر مقدس كعبه مقصود نائل مي شود و شبي را درمحضر آن حضرت بيتوته مي كند. بامدادان پس از اداي نماز صبح به امامت امام زمان (ع)، از روي نشانه هايي حضرت را مي شناسد و از محضرش تقاضا مي كند كه افتخار همراهي و درك محضر را به ايشان عنايت فرمايند، ولي مي فرمايند: « تو نمي تواني با من بيايي ! » عرض مي كند: « پس كجا مي توانم به خدمتتان برسم؟ » مي فرمايند: « در اين سفر دو بار تو را خواهم ديد: يكبار در قم وبار ديگر در نزديكي سبزوار » آن گاه از نظرش غائب مي شود. مرحوم بافقي پس از دريافت اين وعده سر از پا نمي شناسد و با شوق زايد الوصفي به سوي قم مي شتابند. سه روز در قم اقامت مي كنند و چنين توفيقي نصيبش نمي شود. روز سوم به سوي مشهد مقدس حركت مي كنند و پس از يك ماه پياده روي به نزديكي سبزوار مي رسد. به ناگاه صداي پاي اسبي نظرش را جلب مي كند، بر مي گردد و مي بيند و كه حضرت ولي عصر (عج) سوار اسبي هستند و به سويش تشريف مي آورند. پس از عرض ارادت، عرضه مي دارند: « آقا جان وعده فرموده بوديد كه در قم هم خدمتتان خواهم رسيد، ولي موفق نشدم.» مي فرمايند: «فلان روز، اول صبح از حرم عمه ام حضرت معصومه عليها السلام بيرون آمدي، در ميان صحن زني به تو رسيد.فلان مساله را از تو پرسيد و تو فلان جواب را دادي.من در مقابل تو ايستاده بودم و سوال و جواب شما را استماع مي كردم. تو تمام هدفت اين بود كه پاسخ مساله را اشتباه نكني و لذا به من توجه نكردي ». مرحوم بافقي معذرت مي طلبد و لحظاتي بعد دوباره به آتش فراق مبتلا مي شود 1.

1.                                                                                                       رازي، آثار الحجه، ج 1، ص 33.

سید محمدباقر دامغانی

دكترها مرا مايوس كرده بودند. خدمت استادم حضرت آيت ا... ميرزا مهدي اصفهاني غروي » رفتم و به ايشان شرح حالم را گفتم. معظم له دو زانو نشست و با قاطعيت عجيبي به من گفت: « تو مگر سيد نيستي؟! چرا از اجدادت رفع كسالتت را نمي خواهي؟! چرا به محضر حضرت بقيت ا... الاعظم (ع ( نمي روي و از آن حضرت طلب حاجت نمي كني؟ تو اگر مسلمان باشي، اگر سيد باشي، اگر شيعه باشي، بايد شفايت ار همين امروز، از حضرت بقيت ا... (عج) بگيري! گريه ايم گرفت و از جا بلند شدم، مثل آنكه مي خواهم به محضر حضرت بقيت ا... (عج) بروم. از اين رو بدون انكه متوجه باشم، اشك مي ريختم و با خود زمزمه مي كردم و مي گفتم: « يا حجت بن الحسن ادركني! » و به طرف صحن مقدس حضرت علي بن موسي الرضا (ع) مي رفتم. صحن بسيار خلوت بود. تنها جمعيتي كه در صحن ديده مي شد، چند نفري بودند كه با هم مي رفتند و در پيشاپيش آنها سيدي بود كه من نفهميدم آن سيد حضرت ولي عصر (عج) است. ... به ناگاه آن حضرت برگشتند و نگاهي با گوشه چشم به من كردند. عرق سردي بر بدنم نشست. ناگهان صحن مقدس را به حال عادي ديدم. ديگر از آن چند نفر خبري نبود. من بهت زده شدم، در اين بين متوجه شدم كه چيزي از آثار كسالت « سل » در من نيست و ... 1 .

1.    اين تشرف را آيت ا... حاج شيخ مجتبي قزويني ـ از زبان عالم بزرگوار سيد محمد باقر دامغاني كه تشرف براي او حاصل شده است، نقل فرموده اند.

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم دی ۱۳۸۸ ساعت 8:46 توسط محمد علی  | 

تشرف یافتگان 7

حاج شیخ محمدتقی بافقی

بزرگ مجاهدي كه تشرفات مكرر او به محضر حضرت ولي عصر (ع) ثابت و حتمي است. آن بزرگوار از فقها و مجتهدان برجسته اي بود كه در سال 1346 ه.ق بر ضد بي بند و باري خاندان پهلوي قيام كرد. او در آن اوج خفقان رضاخاني، لحظه اي از امر به معروف و نهي از منكر غفلت نداشت و صريحاً‌ بر فراز منبر از جنايات رضاخان پرده برمي داشت. در نوروز سال 1306 ش، زن رضاخان به همراه عده اي از زنان دربار، بدون حجاب و با آرايش كامل، وارد حرم حضرت معصومه عليه السلام شدند . در آن هنگام تنها عالمي كه مقابل اين هتك حرمت ايستاد و آنان را از حرم بيرون راند، آيت ا... بافقي بود. هنگامي كه خبر اعتراض دليرانه او به گوش رضاخان رسيد، شخصاً به قم آمد، آن روحاني مبارز را دستگير و شخصاً او را زير مشت و لگد خود گرفت و پس از ضرب و شتم، آن عنصر تقوا و فضيلت را به شهر ري تبعيد كرد.
يكي از بزرگان قم‌، آن شب در عالم رويا به محضر مقدس حضرت بقيت ا... (عج) شرفياب شد و آن حضرت را مشاهده نمود كه سوار بر اسب عازم تهران هستند و پيش از حركت، به حرم مطهر عمه اش حضرت معصومه روي نموده، فرمودند: « السلام عليك يا عمتي المظلومه، لعن ا... قوما هتكوا حرمتك و كسروا حصنك؛ سلام بر تو اي عمه مظلوم ام، خداي لعنت كند گروهي كه به حريم تو جسارت كردند و بست ترا شكستند. 1»

1 مهدي پور، كريمه اهل بيت، ص 209، ماهنامه كوثر، ش 13، ص 12

شیخ محمدجواد انصاری همدانی

 مرحوم شيخ محمد جواد انصاري همداني از سوختگان شيدايي بود كه خود را بنده امام زمان (ع) و بلكه خاك پاي آن حضرت مي دانست. راه سلوك حق را منحصر در ولايت امام زمان (ع) مي ديد و مي فرمود: « وقتي خدا را مي شود ديد، امام زمان (ع) را كه مخلوق خداست، چگونه نمي شود ديد، اما وقتي مي توان خدمت آن حضرت رسيد كه حضور و غيبتشان براي شما فرقي نكند. » آن بزرگوار، درباره نماز شب امام زمان ارواحنا له الفداء و نورانيت فوق العاده آن مي فرمود: « يكي از مومنان، شبي كه براي نماز شب بيدار شده بود، مشاهده كرد كه حدود 500 خانه از خانه هاي همداني نورافشاني مي كند. به او الهام شده بود كه در اين خانه ها نماز شب خوانده مي شود. آن گاه در نقطه اي از زمين عمودي از نور ديده بود كه تا آسمان كشيده شده است و به او الهام شده بود كه در آن مكان وجود مقدس حضرت مهدي (عج) به نماز شب ايستاده است
برخي از شاگردان آيت ا... انصاري همداني اعلي ا... مقامه معتقدند كه منظور آن جناب، خودش بوده است، اما آن عارف بالله از روي تواضع و كتمان اسرار، نخواسته است كه نام خود را ذكر نمايد. از خصوصيات بارز آيت ا... انصاري رضوان ا... تعالي عليه كتمان شديد اسرار بوده است. آن جناب به شاگردان خود تاكيد مي كردند كه اسرار الهي را بروز ندهند 1
1
ر.ك: كرمي نژاد، در كوي بي نشانها؛ موسس شمس الشموس، سوخته.

يك تشرف و شيعه شدن 4000 سني

سيدبحرالعلوم يمني، از علماي بزرگ زيريه در يمن بوده كه وجود حضرت ولي عصر عليه الصلوه و السلام را انكار مي كرده است. ... تا اين كه آن جناب نامه اي براي حضرت آيت ا... سيدابوالحسن اصفهاني رضوان ا... تعالي عليه مي نويسد و براي اثبات وجود امام زمان (ع) دليل قاطعي درخواست مي كند. آيت ا... اصفهاني، در جواب مي نويسد: « جواب شما را بايد به طور حضوري بدهم. شما طي سفر به نجف اشرف مشرف شويد تا جواب را دريافت كنيد. » .... و اينك بشنويد ماجراي شيعه شدن سيد يمني را از زبان فرزند او: « ... وقتي به مقام مهدي (ع) در وسط وادي السلام نجف وارد شديم، ديديم كه آيت ا... سيد ابوالحسن اصفهاني به سوي چاهي كه در آن جا بود، رفت و به دست خود از آن آب كشيد و تجديد وضو كرد و اين در حالي بود كه ما به عمل او مي خنديديم 1. آن گاه وارد مسجد مقام شد و چهار ركعت نماز خواند و كلماتي گفت ... به ناگاه ديديم كه تمام فضاي مقام غرق نور و روشنايي گشت. در آن هنگام، آيت ا... اصفهاني پدرم را داخل مسجد طلبيد. پدرم به آن مقام وارد شد، اما طولي نكشيد كه صداي گريه اش بلند شد و آن گاه، فريادي بلند زد و از هوش رفت. وقتي داخل شدم ديدم كه آيت ا... اصفهاني بالاي سر پدرم نشسته است و شانه هاي او را مالش مي دهد تا به هوش آيد... وقتي از آن جا برگشتيم، پدرم گفت: « حضرت ولي عصر حجت بن الحسن العسگري (عج) را به طور حضوري زيارت كردم و با ديدنش مستبصر و شيعه اثني عشري شدم » سيد بحرالعلوم يمني، پس از بازگشت به يمن 4000 نفر از مريدان سني خويش را به مذهب تشيع مشرف گرداند.

ميرزاي شيرازي و فتواي تحريم تنباكو

آيت ا... سيد محمد فشاركي خطاب به ميرزاي شيرازي گفت: « سيد! چرا عليه استعمار انگليس براي خدا قيام نمي كني؟! چرا بر تحريم تنباكو فتوا نمي دهي؟ ! مگر خون تو از خون سيدالشهدا رنگين تر است؟! جناب ميرزا، نظري به شاگر خويش انداخت و فرمود: « واقعش را بخواهي مدت ها در فكر چنين فتوايي بودم و ابعاد مختلف آن را بررسي مي كردم تا اينكه ديروز به نتيجه نهايي رسيدم. امروز به سرداب غيبت رفتم تا از مولايم امام زمان ارواحنا فداء اجازه صدور بگيرم . آقا نيز اجازه فرمودند و دقايقي قبل از آمدن شما متن فتوا را نوشتم» آن گاه ميرزاي بزرگ متن فتوا را به سيد محمد فشاركي نشان داد: « اليوم استعمال توتون و تنباكوي باي نحو كان در حكم محاربه با امام زمان سلام ا... عليه است.» ... متن فتواي ميرزا به ايران ارسال شد و در مدت كوتاهي در سرتاسر ايران پخش گرديد. اكثريت مردم ايران در اطاعت از مرجع تقليدشان، توتون ها را دور ريختند و قليان ها و وسايل استعمال تنباكو را شكستند و از بين بردند. تا جايي كه در كاخ ناصرالدين شاه نيز قليان ها راشكستند. بدين ترتيب، توطئه استعمار انگليس در هم شكست و اهداف شيطاني شان به ثمر ننشست، پس از شكست انگليس، علما و مردم متدين به خدمت ميرزاي شيرازي شتافتند و اين پيروزي بزرگ را به او تبريك گفتند. ميرزاي بزرگ با شنيدن اين تبريكات گريه ميكرد. وقتي علت گريه آن جناب را پرسيدند، پاسخ داد، « از اين پس دشمنان اسلام به فكر مبارزه با روحانيت مي افتند، چرا كه كانون خطر و مبارزه را شناخته اند 2

1. ر.ك: قاضي زاهدي، شيفتگان حضرت مهدي (عج)، ج1، ص124.

2. ر.ك: قاضي زاهدي، شيفتگان حضرت مهدي (عج)، ج2، ص 355.

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم دی ۱۳۸۸ ساعت 8:44 توسط محمد علی  | 

تشرف یافتگان 5

شیخ اسماعیل نمازی

« نجات حجاجي كه در بيان راه گم كرده بودند »

از مرحوم شيخ اسماعيل نمازي كه در مشهد ساكن بوده اند، قصه اي معروف است كه جمعي از اهالي مشهد آن را از ايشان نقل نموده اند. در يكي از سالها كه جمعي از اهالي مشهد را من به عنوان حمله دار به زيارت بيت االحرام
مي بردم و در آن زمان از راه نجف اشرف از بيابان بي آب و علف و پر از شن مي رفتيم كه جاده آسفالته و يا حتي جاده اي كه شن ريزي شده باشد نبود و فقط عده اي راه بلد مي توانستند از علائم مخصوص راه را پيدا كنند و حتماً بايد آب و بنزين كافي همراه داشته باشند تا در راه نمانند. ما از نظر آب و بنزين وضعمان مرتب بود، حتي دو نفر راننده داشتيم. مسافرين نان و غذاي كافي برداشته بودند و ما راه خود را پيش گرفته بوديم و مي رفتيم. يكي از دو راننده كه آدم با تقوائي نبود اتفاقاً آن روز نزديك غروب وسط بيابان پشت فرمان نشسته بود. ما به او گفتيم: شب نزديك است، همين جا مي مانيم و صبح با خيال راحت حركت مي كنيم ولي او به ما اعتنايي نكرد و به راه خود ادامه داد تا آن كه شب شد، پس از مدتي كه به راه خود ادامه داديم ناگهان ايستاد و گفت: ديگر راه معلوم نيست. ما همه پياده شديم و شب را همانجا مانديم. صبح كه از خواب برخاستيم، ديديم به كلي راه كور شده و حتي باد شنها را در جاي طائر ماشين ما ريخته كه معلوم نيست ما از كجا آمده ايم.
من به مسافرين گفتم سوار شويد و به راننده گفتم حدود ده فرسخ بطرف مشرق و ده فرسخ بطرف مغرب و ده فرسخ بطرف جنوب و ده فرسخ بطرف شمال مي رويم تا راه را پيدا كنيم. راننده قبول كرد و در آن بيابان بي آب و علف تا شب كارمان همين بود ولي راه را پيدا نكرديم باز شب در همانجا بيتوته كرديم ولي من خيلي پريشان بودم. روز دوم به همين ترتيب تا شب هر چه كرديم اثري از راه ديده نشد و ضمناً‌ بنزين ما هم تمام شد و حدود غروب بود كه ديگر ماشين ايستاد و بنزين هم نداشتيم، آب هم جيره بندي شده بود و ديگر نزديك بود تمام شود. آن شب در پيشگاه خدا عجز و ناله كرديم. صبح همه ما تن به مرگ داده بوديم. زيرا ديگر نه آب داشتيم و نه بنزين و نه راه را مي دانستيم. من به مسافرين گفتم بيائيد نذر كنيم كه اگر خدا ما را از اين بيابان نجات بدهد هر چه داريم در راه خدا بدهيم. همه قبول كردند و خود را به دست تقدير سپرديم. حدود ساعت نه صبح بود ديدم هوا نزديك است گرم شود و قطعاً با نداشتن آب جمعي از ما ميميرند لذا من فوق العاده مضطرب شده بودم، از جا حركت كردم قدري از مسافرين فاصله گرفتم، اتفاقاً در محلي شنها انباشته شده بود و مانند تپه اي بوجود آمده بود، من پشت آن تپه رفتم و با اشك و آه فرياد مي زدم: « يا اباصالح المهدي ادركني، يا صاحب الزمان ادركني، يا حجه ابن الحسن ادركني » سرم پايين بود قطرات اشكم بر روي زمين مي ريخت ناگهان احساس كردم صداي پايي به من نزديك مي شود، سرم را بالا كردم، مرد عربي را ديدم كه مهار قطار شترهائي را گرفته و مي خواهد عبور كند صدا زدم كه آقا ما در اينجا گم شده ايم، ما را به راه برسان. شترها را خواباند و نزد من آمد و سلام كرد. من جواب گفتم، اسم مرا برد و گفت: نگران نباشيد بيا تا من راه را به شما نشان بدهم، ببين از اين طرف مي رويد به دو كوه مي رسيد، وقتي از ميان آن دو كوه عبور كرديد به طرف دست راست مستقيم مي رويد حدود غروب آفتاب به راه خواهيد رسيد.
گفتم: ما راه را گم مي كنيم و ضمناً قرآن را از جيبم در آوردم و گفتم: شما را به قرآن قسم مي دهم ما را خودتان به راه برسانيد. حالا توجه ندارم كه او شترهايش را خوابانده و اينطوري كه مي گويد حدود ده ساعت راه تا جاده داريم! لذا زياد اصرار كردم و او را قسم دادم، او گفت: بسيار خوب همه سوار شوند و به آن راننده اي كه تقواي بيشتري داشت گفت: تو پشت فرمان بنشين، خودش هم پهلوي راننده و من هم پهلوي او نشستم، يعني جلو ماشين سه صندلي داشت يكي مربوط به راننده و دو صندلي ديگر را هم ما نشستيم. حالا يا به دليل اينكه ما زياد خوشحال شده بوديم و يا تصرفي در فكر ما شده بود كه هيچكدام از ما حتي راننده ها توجه نداشتند كه بنزين ماشين در شب قبل تمام شده بود.
يكي دو ساعت راه را پيموديم كه ناگهان به راننده دستور داد، نگهدار ظهر است نماز بخوانيم بعد حركت كنيم، همه ما پياده شديم در همان نزديكي چشمه آبي بود، خودش وضو گرفت، ما هم وضو گرفتيم، او رفت در كناري مشغول نماز شد و به من گفت: تو هم با مسافرين نماز بخوان. نمازمان كه تمام شد سر و صورتي شستيم. فرمود: سوار شويد كه راه زيادي در پيش رو داريم.
همه سوار شديم، همانطور كه قبلاً‌ گفته بود به دو كوه رسيديم از ميان آنها عبور كرديم بعد فرمود: بطرف دست راست حركت كن، تا آنكه حدود غروب آفتاب بود كه به جاده اصلي رسيديم. در بين راه فارسي با ما صحبت مي كرد، احوال علما مشهد را از من مي پرسيد، بعضي از آنها را تعريف مي كرد و مي فرمود فلاني آينده خوبي دارد.
در بين راه به ايشان گفتم: ما نذر كرده ايم كه اگر نجات پيدا كنيم همه اموالمان را در راه خدا انفاق كنيم، فرمود: عمل به اين نذر لازم نيست، بالاخره وقتي به جاده رسيديم همه خوشحال از ماشين پياده شديم و من مسافرين را جمع كردم و گفتم: هر چه پول داريد بدهيد تا به اين مرد عرب بدهيم، چون خيلي زحمت كشيده است، شترهايش را در بيابان رها كرده است و با ما آمده است. ناگهان مسافران از خواب غفلت بيدار شدند و گفتند: راستي اين مرد كيست؟ و چگونه بر مي گردد؟ ديگري گفت: شترهايش را در بيابان به چه كسي سپرد؟ سومي گفت: ماشين ما بنزين نداشت. اين همه راه را يك صبح تا غروب چگونه بدون بنزين آمده ايم؟ خلاصه همه سراسيمه بطرف آن مرد عرب دويديم ولي اثري از او نبود، او ديگر رفته بود. در اينجا ما فهميديم كه يك روز در خدمت امام زمان ـ عليه السلام ـ بوده ايم ولي او را نشناختيم.

محمد بن ابي رواد رواسي

محمد بن ابي رواد رواسي مي گويد: « در مسجد صعصعه، در حال نماز خواندن بوديم كه مرد شتر سواري از راه رسيد. از شتر خود پياده شد و در زير سايه اي زانويش را بست.آن گاه داخل مسجد شد و دو ركعت نماز خواند؛ ولي آن دو ركعت را طول داد، بعد هم دست هاي خود را بلند كرد و گفت: اللهم يا ... تا آخر دعا. ( اين دعا در مفاتيح الجنان در اعمال ماه رجب و اعمال مسجد صعصعه آمده است.) آن گاه برخاست و نزد شتر خود رفت و بر آن سوار شد. بي اختيار برخاستيم و به نزد او رفتيم و گفتيم: تو را به خداوند قسم مي دهيم به ما بگو كه كيستي؟ فرمود: شما را به خداوند قسم مي دهم، فكر
مي كنيد كه باشم؟ عرض كرديم: « فكر كرديم كه خضر هستيد». فرمود: « وا... من كسي هستم كه خضر محتاج ديدن اوست. برگرديد كه منم امام زمان شماآري، مسجد صعصعه بن صوحان كه در نزديكي مسجد سهله قرار دارد، مورد عنايت و محل رفت و آمد مكرر امام زمان (عج) است؛ تا جايي كه مشهور است آن حضرت به صورت هفتگي به اين مسجد تشريف مي آورند و در آن نماز مي خوانند. حضرت آيت ا... العظمي مرعشي نجفي ، علي ا... مقامه در سن 24 سالگي، در مسير مسجد سهله به محضر امام زمان (عج) شرفياب مي شود. آن حضرت قبل از رفتن به مسجد سهله به آيت ا... مرعشي مي فرمايد:
«
بيا ابتدا به مسجد زيدبن صوحان برويم و در آن جا 2 ركعت نماز بگزاريم » بدين سان آيت ا... نجفي همراه امام زمان (عج) عازم آن پر عظمت ميشود و شاهد نماز و مناجاتي پرشور مي گردد كه به گفته آن جناب : «... به ناگاه ديدم و شنيدم كه تمام در و ديوار مسجد با آن حضرت همراه همنوا گشته اند 2 ».

نهاوندي، العبقري الحسان، ج2، ص 460.

صبوري، تشرفات مرعشيه، ص 25.

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم دی ۱۳۸۸ ساعت 8:43 توسط محمد علی  | 

تشرف یافتگان 6

سيد كريم پينه دوز

سيد كريم پينه دوز در گوشه اي از بازار تهران به پينه دوزي و پاره دوزي مشغول بود و از اين راه امرار معاش مي كرد. نامش كريم و شهرتش محمودي و چون از سادات بود، او را سيدكريم مي گفتند. بزرگمردي كه از راه توسلات مداوم هر صبح و شام به ساحت حضرت اباعبدا... الحسين (ع) به مقامي بار يافته بود كه امام زمان (ع) به طور هفتگي براي او وعده ديدار، قرار داده بود. و اينك بنگريد يكي از تشرفات شور انگيز او را: امام زمان روحي فداء به مغازه او تشريف آورده بود و در كنار سيد كريم نشسته بود. سيد كريم در حالي كه محو گفت و گو با آن حضرت بود، پاره كفشي را به دست گرفته و مشغول دوختن آن گشته بود. در حين گفت و گو حضرت به او فرمودند: « سيدكريم! آيا كفش مرا هم تعمير مي كني؟ » و او بلافاصله از روي صداقت گفته بود: «آقاجان با كمال منت! به چشم! اما چون قول داده ام، ابتدا بايد اين كفش را بدوزم » دقايقي ديگر حضرت تقاضاي خود را تكرار كرده بودند و سيد كريم ديگر طاقت نياورده بود. برخاسته بود و مولا رادر آغوش گرفته و پيشانيش را بوسيده و گفته بود: « من غلام و نوكر و خاك پاي شمايم، اين همه مرا امتحان نكنيد! اگر يكبار ديگر تقاضاي خود را بفرمائيد و مرا شرمنده خود كنيد، من هم مردم كوچه و بازار را خبردار مي كنم كه شما در مغازه من هستيد‌ ». و آن گاه حضرت او را دلداري داده و عمل او را تعهد به قول و پيمان، تائيد فرموده بودند 1.

به نقل از حضرت استاد شيخ كاظم صديقي

آخوند ملاعلی همدانی

او يكي از ارادتمندان واقعي حضرت بقيت ا... بود كه به آن حضرت بي نهايت عشق مي ورزيد. به شهادت بسياري از بزرگان، او فراوان مورد عنايت امام زمان (ع) بوده است؛ تا جايي كه آن حضرت به شيخ اسماعيل نمازي شاهرودي فرموده بودند: « سلام مرا به آخوند ملاعلي همداني برسانيد!» آيت ا... حسن زاده آملي، درباره آن بزرگوار فرموده اند: « او در اواخر عمر مباركشان به مقامي رسيده بود كه هر گاه مي خواست، خود را در محضر امام زمان (ع) مي يافت » آن بزرگوار، هر ساله به مدت سه روز در ايام نيمه شعبان در مدرسه مراسم جشن منعقد مي فرمود و سخنوران و مديحه سرايان صاحب نام را از نقاط مختلف كشور به اين مراسم دعوت مي فرمود. يكي از مداحان قديمي همداني مي گفت: در مسجد مرحوم آخوند مشغول مداحي بودم. وقتي كه مداحي تمام شد خواستم دعا كنم كه مرحوم آخوند فرمود: « فلاني! هر گاه خواستي دعا كني، اول براي فرج حضرت ولي عصر (عج) دعا كن!» روزي او را بسيار نگران و در تفكر ديدند وقتي كه جوياي او شدند، فرمود: « پنجاه سال است كه مدعي نوكري امام زمان هستم. اما آن آقا تا حالا خود را به نوكرش نشان نداده است من از اين ناراحتم 1.»

آن بزرگوار، بر ذكر صلوات بر محمد و آل محمد عليهم السلام به همراه « و عجل فرجهم » فراوان تاكيد مي ورزيد و مي فرمود: « جواني را مي شناسم كه چنان به ذكر صلوات مداومت ورزيده كه رسول خدا (ص) د رخواب بر دهان او بوسه زده و سرتاسر وجود او را معطر ساخته است. من بوي عطر او را از راه دور مي شنوم. »

1 قنبري، همچو سلمان، ص100.

حاج حسن مظلومی

درميانه راه قديم جمكران باغي داشت و منزل بسيار ساده و محقري در ميان آن. با اينكه سوادي نداشت، ولي با امام زمان (عج) ارتباطي قوي و سر وسري داشت. از آذربايجان شوروي، راهي قم گشته بود. دلش را با امام زمانش به سايه سار حرم كريمه اهل بيت عليهم السلام و همسايگي مسجد مقدس جمكران آورده بود. در همان آذربايجان كه به شغل شيرفروشي اشتغال داشت، مورد عنايت قطب عالم امكان واقع گشته بود. روزي صاحب منصبي، ليوان شيري را مي طلبد و به ناگاه خشمگين مي شود و اسلحه را به روي او مي كشد تا او را هدف قرار دهد. او فريادي از ته دل مي كشد و مي گويد: « يا صاحب الزمان!» در همان حال، دست آن افسر روسي از كار مي افتد و فلج مي شود. او بسيار اهل كتمان اسرار و تشرفات خويش بود، و فقط گاهي براي برخي از خواص چيزهايي را مي گفت 1. به گواهي تني چند از اساتيد اخلاق و عرفان حوزه علميه قم، باغ و منزل آن بزرگوار، محل آمد و رفت آقا امام زمان (ع) بوده است. آن بزرگوار براي يكي از اساتيد اخلاق حوزه تعريف كرده بود كه روزي در باغ مشغول كار بودم كه ناگاه ديدم حضرت مولا تشريف‌آوردند. به خدمتش شتافتم و به همراه آن حضرت در زير سايه درختي نشستيم. چند دقيقه اي گفت و گو كرديم... حضرت فرمودند: « خسته هستم. مي خواهم اندكي استراحت كنم. » و آن گاه حضرت سر مبارك خويش را بر پاي من گذاشتند و اندكي خوابيدند و ... يكي از ارادتمندان آن جناب نقل مي كرد: « آن بزرگوار يك بار به مسجدي در قم اشاره كرد و فرمود: همينك امام زمان (ع) تشريف آوردند و مسجد را افتتاح كردند. 1»

1 ر.ك: حسيني، در كوچه عشق، ص 57ـ52.

2 همان منبع

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم دی ۱۳۸۸ ساعت 8:43 توسط محمد علی  | 

تشرف یافتگان 4

 سید رشتی

مرحوم حاج ميرزا حسين نوري مي گويد جناب سيد احمد موسوي رشتي (تاجر) به من گفت: در سال هزار و دويست و هشتاد به قصد زيارت خانه خدا از رشت به تبريز آمدم و به اتفاق حاج جبار جلودار سدهي اصفهاني كه قصد رفتن به طرابوزن را داشت، روانه شديم وقتي به منزل اول رسيديم سه نفر ديگر هم به من ملحق شدند و با هم روانه شده تا رسيديم به « ارزنه الروم » و از آنجا عازم شديم براي « طرابوزن ».

در يكي از منازل بين دو شهر حاج جبار جلودار نزد ما آمد و گفت: اين منزل كه در پيش داريم بسيار مخوف و ترسناك است قدري زودتر حركت كنيد تا به قافله رسيده و همراه آنها باشيم. مقدار نيم فرسخ با سه ربع فرسخ كه از منزل دور شديم برف تندي شروع به باريدن كرد. هوا هم تاريك شده و رفقا سر خودشان را پوشانده بودند و با سرعت مي رفتند، من نيز آنچه سعي كردم كه خودم را به آنها برسانم ممكن نشد تا آنكه آنها رفتند و من تنها ماندم. از اسب پياده شده و در كنار راه نشستم و فوق العاده ناراحت و مضطرب بودم. در همين فكر بودم كه ناگهان در مقابل خود باغي را مشاهده كردم و در آن باغ باغباني را ديدم كه داشت با بيل به درختها مي زد كه برف آنها بريزد، باغبان نزديك من آمد و با فاصله كمي ايستاد و فرمود: تو كه هستي؟ گفتم: رفقاي من رفته اند و من تنها مانده ام و راه را نمي دانم و گم شده ام، آن باغبان گفت: نافله صبح را بخوان تا راه را پيدا كني، من مشغول خواندن نافله شدم و پس از پايان تهجدم باز آمد و گفت: نرفتي؟ گفتم: وا... راه را نمي دانم. گفت : زيارت جامعه را بخوان من با آنكه زيارت جامعه را حفظ نبودم، آنجا مشغول زيارت جامعه شدم و تمام زيارت را از حفظ و بي غلط خواندم.

مجدداً آن شخص آمد و گفت: هنوز نرفتي؟ در آنجا من بي اختيار گريه ام گرفت و گفتم: بله هنوز هستم! راه را بلد نيستم كه بروم آن شخص گفت: زيارت عاشورا را بخوان من برخاستم و عاشورا را كه از حفظ نبودم ولي در عين حال با تمام لعن و سلام كه صد مرتبه بود با دعاي علقمه از حفظ خواندم.

پس از اتمام زيارت عاشورا باز آمد و گفت: هنوز نرفتي؟ گفتم: نه مي مانم تا صبح شود، آن شخص گفت: من الان تو را به قافله مي رسانم. لذا رفت و سوار الاغي شد و بيل خود را به روي دوشش گذاشت و گفت: بيا در رديف من بر الاغ سوار شو من سوار شدم و مهار اسبم را كشيدم، ديدم اسبم حركت نمي كند، آن شخص گفت: مهار اسب را به من بده، به او دادم بيل رابه دوش چپ گذاشت و مهار اسب را به دست گرفت، اسب هم در نهايت تمكين رام شد و شروع به حركت كرديم، همينطور كه مي رفتيم، دست خود را روي زانوي من گذاشت و گفت: شما چرا نافله
نمي خوانيد؟ نافله، نافله، نافله. ( اين جمله را سه بار تكرار فرمود براي اهميت آن).

سپس گفت: شما چرا عاشورا نمي خوانيد؟ عاشورا، عاشورا، عاشورا . ( اين جمله را نيز سه بار تكرار كرد). و بعد گفت: شما چرا زيارت جامعه را نمي خوانيد؟ جامعه، جامعه، جامعه.

و با تكرار به اين سه موضوع تاكيد آن، در طي مسافت راه را دائره وار مي رفت. يكدفعه ديدم برگشت و گفت: آنها رفقاي شما هستند. ديدم آنها لب جوي آبي پائين آمده اند و مشغول وضو براي نماز صبح هستند.

من از الاغ پياده شدم كه سوار اسب خودم شوم و خود را به آنها برسانم، ديدم نمي توانم. آن آقا از الاغ پياده شد و بيل خود را در برف فرو كرد و مرا بر اسب سوار نمود و سر اسب را به طرف رفقا برگردانيد.

در آن حال يكباره به فكر افتادم كه اين شخص چه كسي است كه فارسي حرف مي زد با آنكه در آن حدود فارسي زبان نيست وهمه زبانشان تركي است و مذهبي جز مسيحي در آنجا نيست، اين مرد به من دستور نافله و زيارت عاشورا و جامع را مي داد و من چگونه عاشورا و جامعه را از حفظ خواندم با آنكه قبلاً آنها را از حفظ نداشتم و چگونه اسب من از او اطاعت مي كرد و نيز چطور مرا با اين سرعت به رفقايم رسانيد؟!

لذا به عقب سر خود نگاه كردم، احدي را نديدم و اثري از او نبود، بالاخره متوجه شدم كه آن بزرگوار قطب دائره امكان بقيه ا... صاحب الزمان عجل ا... تعالي فرجه الشريف بوده كه مرا از آن حالت سرگرداني و نگراني نجات داده است.

امدادهاي غيبي امام زمان ص 157 به نقل از نجم الثاقب ص 343 و مفاتيح الجنان ص 1011.

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم دی ۱۳۸۸ ساعت 8:42 توسط محمد علی  | 

تشرف یافتگان 3

مقدس اردبیلی

يكي از كساني كه خدمت حضرت امام زمان ارواحنافداه شرفياب شده مقدس اردبيلي (ره) است.يكي از شاگردان خاص مقدس اردبيلي ميگويد: يكي از شبها در صحن مطهر امير مؤمنان علي عليه السّلام در حالي كه شب از نيمه گذشته بود، خسته از مطالعات علمي قدم ميزدم. ناگهان در آن فضاي نوراني، شيخ جليل القدري را ديدم كه به سوي حرم حضرت اميرالمؤمنين روان است. در حالي كه تمام درهاي حرم مطهر قفل بود.با كنجكاوي او را تعقيب كردم. ديدم او چون به در حرم نزديك شد، قفلها باز و در حرم گشوده شد.او به هر دري كه دست مي گذاشت باز مي شد،تا اينكه با كمال وقار و سنگيني كنار حرم مطهر حضرت اميرمؤمنان ايستاد وسلام كرد ومن جواب سلام او را شنيدم، سپس با همان صاحب صدا شروع به صحبت كرد.هنوز از آن گفتگو چيزي نگذشته بود، كه آن مرد خارج شد.من نيز او را تعقيب كردم تا اينكه از شهر بيرون رفت و به سوي مسجد كوفه سرازير شد. من از روي كنجكاوي او را دنبال كردم تا به مسجد رسيد و داخل محراب شد،سپس با كسي به گفتگو نشست.سخنانش كه به اتمام رسيد از مسجد خارج وبه سوي شهر سرازيز شد.نزديك دروازه نجف كه رسيد تازه سپيده صبح دميده بود و خفتگان آرام آرام سر از بستر بر مي داشتند وآماده نيايش صبحگاهي مي شدند.ناگهان در طول راه عطسه اي به من دست داد كه نتوانستم جلوي آن را بگيرم. آن مرد متوجه من شد و برگشت، چون به چهره اش نگريستم ديدم استادم مقدس اردبيلي است.پس از سلام و اظهار ادب، به استادم عرض كردم كه من از لحظه‏‏ ورود به حرم امير مؤمنان تاكنون همراه شما بودم،لطفاً بفرمائيد كه در حرم مطهر ودر محراب مسجد كوفه با چه كسي سخن مي گفتيد؟مقدس اردبيلي (ره) ابتدا از من قول گرفت كه اين راز را تا زماني كه ايشان در قيد حيات است فاش نكنم، سپس مقدس اردبيلي فرمود:فرزندم ؛ گاهي حل مسائل براي من دشوار مي شود و از حل آن عاجز مي شوم، خدمت علي بن ابيطالب شرفياب شده و جواب آن را مي گيرم امّا شب گذشته حضرت اميرمؤمنان عليه السّلام مرا به سوي حضرت صاحب الامر(عج) راهنمايي كرد و فرمود: مقدس اردبيلي فرزندم مهدي (عج) در مسجد كوفه است، نزد او برو و مسائلت را از او فراگير.من به امر آن حضرت داخلي مسجد كوفه شدم و از حضرت سؤال كردم.

سید رشتی

مرحوم حاج ميرزا حسين نوري مي گويد جناب سيد احمد موسوي رشتي (تاجر) به من گفت: در سال هزار و دويست و هشتاد به قصد زيارت خانه خدا از رشت به تبريز آمدم و به اتفاق حاج جبار جلودار سدهي اصفهاني كه قصد رفتن به طرابوزن را داشت، روانه شديم وقتي به منزل اول رسيديم سه نفر ديگر هم به من ملحق شدند و با هم روانه شده تا رسيديم به « ارزنه الروم » و از آنجا عازم شديم براي « طرابوزن ».

در يكي از منازل بين دو شهر حاج جبار جلودار نزد ما آمد و گفت: اين منزل كه در پيش داريم بسيار مخوف و ترسناك است قدري زودتر حركت كنيد تا به قافله رسيده و همراه آنها باشيم. مقدار نيم فرسخ با سه ربع فرسخ كه از منزل دور شديم برف تندي شروع به باريدن كرد. هوا هم تاريك شده و رفقا سر خودشان را پوشانده بودند و با سرعت مي رفتند، من نيز آنچه سعي كردم كه خودم را به آنها برسانم ممكن نشد تا آنكه آنها رفتند و من تنها ماندم. از اسب پياده شده و در كنار راه نشستم و فوق العاده ناراحت و مضطرب بودم. در همين فكر بودم كه ناگهان در مقابل خود باغي را مشاهده كردم و در آن باغ باغباني را ديدم كه داشت با بيل به درختها مي زد كه برف آنها بريزد، باغبان نزديك من آمد و با فاصله كمي ايستاد و فرمود: تو كه هستي؟ گفتم: رفقاي من رفته اند و من تنها مانده ام و راه را نمي دانم و گم شده ام، آن باغبان گفت: نافله صبح را بخوان تا راه را پيدا كني، من مشغول خواندن نافله شدم و پس از پايان تهجدم باز آمد و گفت: نرفتي؟ گفتم: وا... راه را نمي دانم. گفت : زيارت جامعه را بخوان من با آنكه زيارت جامعه را حفظ نبودم، آنجا مشغول زيارت جامعه شدم و تمام زيارت را از حفظ و بي غلط خواندم.

مجدداً آن شخص آمد و گفت: هنوز نرفتي؟ در آنجا من بي اختيار گريه ام گرفت و گفتم: بله هنوز هستم! راه را بلد نيستم كه بروم آن شخص گفت: زيارت عاشورا را بخوان من برخاستم و عاشورا را كه از حفظ نبودم ولي در عين حال با تمام لعن و سلام كه صد مرتبه بود با دعاي علقمه از حفظ خواندم.

پس از اتمام زيارت عاشورا باز آمد و گفت: هنوز نرفتي؟ گفتم: نه مي مانم تا صبح شود، آن شخص گفت: من الان تو را به قافله مي رسانم. لذا رفت و سوار الاغي شد و بيل خود را به روي دوشش گذاشت و گفت: بيا در رديف من بر الاغ سوار شو من سوار شدم و مهار اسبم را كشيدم، ديدم اسبم حركت نمي كند، آن شخص گفت: مهار اسب را به من بده، به او دادم بيل رابه دوش چپ گذاشت و مهار اسب را به دست گرفت، اسب هم در نهايت تمكين رام شد و شروع به حركت كرديم، همينطور كه مي رفتيم، دست خود را روي زانوي من گذاشت و گفت: شما چرا نافله
نمي خوانيد؟ نافله، نافله، نافله. ( اين جمله را سه بار تكرار فرمود براي اهميت آن).

سپس گفت: شما چرا عاشورا نمي خوانيد؟ عاشورا، عاشورا، عاشورا . ( اين جمله را نيز سه بار تكرار كرد). و بعد گفت: شما چرا زيارت جامعه را نمي خوانيد؟ جامعه، جامعه، جامعه.

و با تكرار به اين سه موضوع تاكيد آن، در طي مسافت راه را دائره وار مي رفت. يكدفعه ديدم برگشت و گفت: آنها رفقاي شما هستند. ديدم آنها لب جوي آبي پائين آمده اند و مشغول وضو براي نماز صبح هستند.

من از الاغ پياده شدم كه سوار اسب خودم شوم و خود را به آنها برسانم، ديدم نمي توانم. آن آقا از الاغ پياده شد و بيل خود را در برف فرو كرد و مرا بر اسب سوار نمود و سر اسب را به طرف رفقا برگردانيد.

در آن حال يكباره به فكر افتادم كه اين شخص چه كسي است كه فارسي حرف مي زد با آنكه در آن حدود فارسي زبان نيست وهمه زبانشان تركي است و مذهبي جز مسيحي در آنجا نيست، اين مرد به من دستور نافله و زيارت عاشورا و جامع را مي داد و من چگونه عاشورا و جامعه را از حفظ خواندم با آنكه قبلاً آنها را از حفظ نداشتم و چگونه اسب من از او اطاعت مي كرد و نيز چطور مرا با اين سرعت به رفقايم رسانيد؟!

لذا به عقب سر خود نگاه كردم، احدي را نديدم و اثري از او نبود، بالاخره متوجه شدم كه آن بزرگوار قطب دائره امكان بقيه ا... صاحب الزمان عجل ا... تعالي فرجه الشريف بوده كه مرا از آن حالت سرگرداني و نگراني نجات داده است.

امدادهاي غيبي امام زمان ص 157 به نقل از نجم الثاقب ص

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم دی ۱۳۸۸ ساعت 8:40 توسط محمد علی  | 

تشرف یافتگان 2


ابوراجح حمامی

علامه مجلسي (ره) در بحارالانوار نقل كرده از كتاب السطان المفرج عن اهل الايمان تآليف عالم كامل سيد علي بن عبدالحميد نيلي نجفي كه آنچه در روايات مشهور شده است و شايع گرديده است قصه ابوراجح حمامي كه در حله بود است. در حله حاكمي بود كه او را مرجان صغير مي گفتند و او از ناصبيان بود پس به او گفتند كه ابوراجح پيوسته صحابه را سب مي كند پس آن خبيث امر كرد كه او را حاضر گردانند چون حاضر شد امر كرد كه او را بزنند و چندان او را زدند كه تمام بدن او مجروح شد و حتي صورت او را آنقدر زدند كه از شدت آن دندانهاي او ريخت و زبان او را بيرون آورند و به زنجير آهن بستند و بيني او را سوراخ كردند و ريسماني داخل سوراخ بيني او كردند و سر آن ريسمان را به دست جماعتي از اعوان خود داد و آنها را امر كرد كه او را با همان جراحات و همان شكل در كوچه هاي حله بگردانند و بزنند پس اشقيا او را بردند و چندان زدند تا آنكه به زمين افتاد و نزديك به مرگ رسيد اين حالت او را به حاكم لعين خبر دادند و آن خبيث امر به قتل او نمود حاضران گفتند كه او مردي پير است و آنقدر جراحت به او رسيده كه او را خواهد كشت و احتياج به كشتن ندارد و حاكم او را رها كرد، در حاليكه صورت و زبان او ورم كرده بود اهل خانه او را به خانه بردند و شك نداشتند كه او را در همان شب خواهد مرد. صبح شد مردم به نزد او رفتند ديدند كه ايستاده است و مشغول نماز است و در صحت و سلامت است دندانهاي ريخته شده او برگشته است و جراحتهاي او خوب شده است و اثري از جراحتهاي او نمانده است استخوانهاي شكسته شده صورت او ترميم يافته است.مردم از حال او تعجب كردند و از كار او سؤال نمودند گفت: من به حالي رسيدم كه مرگ را به چشم خويش ديدم زباني نمانده بود كه از خداوند مطلبي طلب كنم پس در دل خود از حق تعالي استغاثه كردم و از حضرت صاحب الزمان (عج) طلب داد رسي كردم چون شب تاريك فرا رسيد ديدم كه خانه پر از نور شد ناگاه صاحب الامر (عج) را ديدم كه دست شريف خود را بر روي من كشيده است و فرمود كه بيرون رو و از براي عيال خود كار كن به تحقيق كه حق تعالي ترا عافيت عطا كرد.صبح كردم به اين حالت كه مي بيني، شيخ شمس الدين محمد ابن قارون گفت: كه قسم مي خورم به خداي تبارك و تعالي كه اين ابوراجح مردي ضعيف اندام و زرد رنگ و بد صورت بود و من دائم به آن حمام مي رفتم كه او بود و او را به آن حالت و شكل مي ديم كه وصف كردم اما صبح روز بعد من او را ديدم كه صاحب قوت و درست قامت شده است و ريش او بلند و روي او سرخ شده است و مانند جواني شده است كه در سن بيست سالگي باشد و به همين هيبت و جواني بود و تغيير نيافت تا آنكه از دنيا رفت و چون خبر او پخش شده حاكم او را خواست حاضر شد، ديروز او را به آن حال ديده بود و امروز او را به اين حال ديد كه اثر جراحات بر بدنش وجود ندارد و دندانهاي ريخته او را ديد كه برگشته است حاكم لعين را زا ين حال رعبي عظيم حاصل شد و او قبل از اين وقتيكه در مجلس خود مي نشست پشت خود را به جانب مقام حضرت (عج) كه در حله بود مي كرد بعد از اين قضيه روي خود را به مقام آن جناب مي كرد و با اهل حله نيكي و مدارا مي نمود و بعد از آن چند وقتي نگذشت كه مرد.

شیخ قاسم

سيد فاضل عليخان حويزي نقل كرده كه مردي از اهل ايمان كه او را شيخ قاسم مي گفتند بسيار به حج مي رفت و عزم كعبة معظمه مي كرد شيخ قاسم مي گفت: روزي از راه رفتن خسته شدم و در زير درختي خوابيدم و خواب من طول كشيد حجاج از من گذشتند و بسيار دور شدند چون بيدار شدم دانستم كه خوابم طولاني شد و حجاج رفته اند ولي نمي دانستم كه به كدام طرف رفته اند پس به سمتي حركت كردم و با صداي بلند فرياد مي زدم يا اباصالح(عجچنانچه ابن طاووس در كتاب امان ذكر كرده كه در وقت گمشدن صاحب الامر(عج) را قصد كنيد و صدا بزنيد.يكي از عربهاي بدوي چون مرا ديد گفت: از حجاج جدا شده اي و جا مانده اي گفتم: آري گفت : سوارشو كه تو را به آن جماعت برسانم ساعتي طول نكشيد كه رسيدم به قافله چون نزديك شديم به من فرمود برو از پي كار خود به او گفتم: كه عطش مرا اذيت كرده است. ناگهان از زين شتر خود مشكي بيرون آورد كه در آن آب بود و مرا از آن سيراب كرد قسم به خداوند كه آن لذيذترين آبي بود كه آشاميده بودم آنگاه رفتم تا داخل كاروان حجاج شدم برگشتم كه بارديگر وي را نگاه كنم و از او تشكر نمايم هيچ كسي را نديدم كمي دورترو اطراف حجاج را هم نگاه كردم اما هرگز او را نديدم.

علامه بحر العلوم

جناب عالم جليل القدر آخوند ملازين العابدين سلماسي داستان ملاقات علامه بحرالعلوم با حضرت صاحب الامر و الزمان (عج) در مكه مكرمه را نقل كرده است ايشان مي گويند علا مه بحرالعلوم در مجاورت مكه معظمه سكني گزيد و با آنكه در بلد غربت بود و منقطع از اهل و خويشان، اما قوي القلب بود ودر بذل وبخشش و عطا يد طولاني داشت و زياد شدن مخارج چندان اهميتي براي وي نداشت.روزي اتفاق افتاد كه من چيزي نداشتم پس چگونگي حالم را خدمت سيد عرض كردم كه مخارج زياد است و چيزي در دست من نيست حضرت چيزي نفرمود، عادت سيد اين بود كه صبح دور كعبه طواف مي كرد و بعد به خانه مي آمد و در اطاقي كه مختص به خودش بود مي نشست و دانش آموزانش از هر مذهبي دور او جمع مي شدند پس براي هر صنف به طريق مذهبش درس مي گفت فرداي آن روز كه شكايت از تنگدسي كرده بودم چون از طواف برگشت ناگاه كسي در را كوبيد پس سيد به شدت مضطرب شد با شتاب برخاست و نزديك در رفت و در را باز كرد پس شخص جليل و شريفي به هيئت اعراب داخل شد و در اطاق سيد نشست سيد در نهايت ادب دم در نشست ساعتي باهم نشستند و با يكديگر سخن گفتند آنگاه سيد بر خواست ودر خانه را باز كرد و دست آن اعرابي را بوسيد و او را بر ناقه اي كه دم در نشسته بود سوار كرد و او رفت وسيد با رنگ متغير و برگشته آمد و براتي به دست من داد و گفت اين حواله اي است به مرد صرافي كه در كوه صفا است نزد او برو و آنچه بر او حواله شده است از او بگير آن برات را گرفتم و نزد همان مرد بردم چون برات را گرفت نظر نمود آن را بوسيد و گفت برو وچند نفر بياور رفتم و چهار نفر آوردم پس به قدري كه آن چهار نفر قوت داشتند ريال فرانسه آورد وايشان بر داشتند ريال فرانسه پنج قران عجمي است آن افراد آن ريالها را به منزل آوردند روزي رفتم نزد آن صراف كه از حال او جويا شوم و اينكه بپرسم حواله از جانب چه كسي بود اما نه صرافي را ديدم ونه دكاني از كسي كه در آنجا حاضر بود از حال صراف پرسيدم گفت: ما در اينجا هرگز صرافي نديده بوديم.

سيدبحرالعلوم، كسي است كه كرامات و ملاقات هاي متعددي خدمت حضرت بقيت ا... (عج) داشته است. تا جايي كه مي دانيم در اين امر هيچ كسي بر او دراين فضيلت سبقت نگرفته است، مگر سيد رضي الدين علي بن طاووس رحمه ا...، شيخ جعفر كاشف الغطاء با آن همه جلالت و ديانت و فقاهت مطلقي كه داشت، محض تبرك، خاك نعلين سيد بحرالعلوم رحمه ا... را به تحت الحنك خود پاك مي كرد. از خصايص سيد اين بود كه براي اتصال به حق و مناجات با قاضي الحاجات شب ها پياده به مسجد كوفه مي رفت و در طول شب، ملكوت عالم را با تهجد و عبادت سير مي كرد. روزي سيد بحرالعلوم به ميرزاي قمي فرمود: « شب گذشته به مسجد كوفه رفته بودم تا اداي نافله شب نمايم. وقتي از مسجد بيرون آمدم، شوقي در دل براي رفتن به مسجد سهله احساس كردم. وقتي داخل مسجد شدم، تنها شخص بزرگواري را مشاهده كردم كه مشغول به مناجات با قاضي الحاجات بود. با شنيدن نواي مناجات او، حالم متغير و دلم از جا كنده شد و زانوهايم به لرزه افتاد و اشكم جاري شد. وقتي مناجات آن حضرت تمام شد، با زبان فارسي فرمود: « مهدي بيا! پس پيش رفتم تا جايي كه دست آن جناب به من دست من به او مي رسيد 1».

1.        قاضي زاهدي، شيفتگان حضرت مهدي (عج)، ص 224

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم دی ۱۳۸۸ ساعت 8:39 توسط محمد علی  | 

تشرف یافتگان 1


اسماعیل هرقلی

عالم فاضل علي بن عيسي اربلي از كشف الغمه مي فرمايد كه در بلاد شخصي بود كه او را اسماعيل بن حسن هرقلي مي گفتند از اهل قريه هرقل بود.پدرم براي من حكايت كرد كه در ران چپ ايشان در وقت جواني چيزي بيرون آمد كه آن را توثه مي گويند كه در فصل بهار مي تركيد و از آن خون و چرك مي رفت و اين درد او را از هر كاري باز مي داشت وي به حله آمد و به خدمت رضي الدين علي بن طاوس رفت و از اين درد شكوه نمود سيد، جراحان حله را حاضر كرد و جراحان آن را ديدند و همه گفتند اين توثه به بالاي رگ اكحل بر آمده است و علاجي ندارد مگر به بريدن و اگر اين را ببريم شايد رگ اكحل بريده شود و آن رگ هر گاه بريده شد اسماعيل زنده نمي ماند و در اين بريدن چون خطر عظيم است مرتكب آن نمي شويم. سيد به اسماعيل گفت من به بغداد مي روم باش تا ترا همراه ببرم و به اطباء و جراحان بغداد نشان دهم شايد تخصص و اطلاع آنان بيشتر باشد و علاجي بتوانند بكنند به بغداد آمد و اطباء را طلبيد آنها نيز جميعاً همان تشخيص را دادند و عذر آورند اسماعيل دلگير شد سيد به او گفت حق تعالي با وجود اين نجاست كه به آن آلوده اي نمازت را قبول مي كند و صبر كردن در اين مصيبت و درد بي اجر نيست. اسماعيل گفت حالا كه چنين شد به زيارت سامره مي روم و به ائمه هدي استغاثه مي كنم و به سامره رفت صاحب كشف الغمه مي گويد از پسرش شنيدم كه مي گفت از پدرم شنيدم كه گفت چون به آن مشهد منور رسيدم و دو امام بزرگوار امام علي النقي (ع) و امام حسن عسگري (ع) را زيارت كردم به سردابه رفتم و جامه را شسته و غسل زيارت كردم و ابريقي كه داشتم پر آب كردم و به ط ر ف حرم رفتم كه يكبار ديگر زيارت كنم به بارگاه نرسيده چهار سوار را ديدم كه مي آيند و چون در حوالي حرم جمعي از اشراف خانه داشتند گمان كردم كه از آنها هستند چون به من رسيدند ديدم دو جوان شمشير بسته اند يكي ديگر پيري بود پاكيزه كه نيزه اي در دست داشت و ديگري شمشيري حمايل كرده وفرجي بر بالاي آن پوشيده و تحت الحنك بسته ونيزه اي به دست گرفته پس آن پير در دست راست راست قرار گرفت و ته نيزه را بر زمين گذاشت و آن دو جوان در طرف چپ ايستادند و صاحب فرجي در وسط ماند و بر من سلام كردند. جواب سلام دادم فرجي پوش گفت فردا روانه مي شوي گفتم : آري گفت : پيش آي تا ببينم چه چيز تو را آزار مي دهد اهل باديه اهل پاكي نيستند و از نجاسات خود را پاك نمي كنند تو غسل كرده و رختت را آب كشيدي و جامه ات هنوز تر است اگر دست آنان به تو نرسد بهتر است در اين اوضاع خم شد و مرا به طرف خود كشيد و دست بر آن جراحت نهاده فشرد چنانچه درد آمد و بلند شد برزين قرارگرفت در آن حال آن مرد گفت افلحت(خلاص شدي و رستگاري يافتي) يا اسماعيل من گفتم: افلحتم و در تعجب افتادم كه نام مرا از كجا مي داند. پس از لحظاتي كاملاً از درد و رنج اين بيماري نجات يافتم و اثري از آن بيماري در ران من نماند بي اختيار دويدم پا و ركابش را بوسيدم امام ( عليه السلام) روان شد و من در ركابش مي رفتم و جزع مي كردم به من فرمود برگرد من گفتم: هرگز از شما جد ا نمي شوم باز فرمود بازگرد كه مصلحت تو در برگشتن است و من همان حرف را زدم پس يكي از آنها فرمود: اي اسماعيل شرم نداري كه امام دوبار فرمود: برگردخلاف قول او عمل مي نمايي. اين حرف در من اثر كرد پس ايستادم و چون چند قدم دور شدند باز به من روي كرد و فرمود چون به بغداد برسي مستنصر ترا مي طلبد و به تو عطايي خواهد بخشيد از او قبول نكن و به فرزندم رضي بگو كه چيزي درباب تو به علي بن عوض بنويسد كه من به او سفارش مي كنم كه هر چه تو خواهي بدهد. من همانجا ايستاده بودم تا از نظر من غائب شدند و من بسيار تأسف خوردم ساعتي همانجا نشستم و پس از آن به حرم برگشتم مردم چون مرا ديدند گفتند حالتت متغير است مشكلي داري گفتم نه گفتند با كسي نزاعي كرده اي گفتم نه اما شما بگوييد اين سواران را كه از اينجا گذشتند ديديد گفتند آنها از شرفا بودند گفتم شرفا نبودند بلكه يكي از آنها امام بود پرسيدند: آن شيخ امام بود يا آن صاحب فرجي گفتم: صاحب فرجي گفتند: دردت را به آنها گفتي؟ گفتم: بله آن را فشرد و درد كرد پس ران مرا باز كردند اثري از آن جراحت نبود من خودم هم از وحشت به شك افتادم وران ديگر را گشودم اثري نديدم در اين حال خلق بر من هجوم آوردند و پيراهن مرا پاره پاره كردند و اگر اهل حرم مرا خلاص نمي كردند در زير دست و پا رفته بودم. صبح ديگر بر در شهر بغداد رسيدم ديدم كه خلق بسيار بر سر پل جمع شده اند و هر كس مي رسد از او اسم و نسبش را مي پرسيدند چون من رسيدم و نام مرا شنيدند بر سر من هجوم كردند رختي كه ثانياً پوشيده بودم پاره پاره كردند و نزديك بود كه روح از بدن من جدا شود كه سيد رضي الدين با جمعي رسيد و مردم را از من دور كردند. سيد فرمود: اينمردي كه مي گويند شفا يافته تويي كه اين غوغا را در اين شهر انداخته اي؟ گفتم: بلي از اسب به زير آمده ران مرا باز كرد و چون زخم مرا ديده بود و از آن اثري نديد ساعتي غش كرد و بيهوش شد اين خبر به خليفه رسيد وزير را طلبيد وزير مرا با خود به نزد خليفه برد و مستنضر به من گفت كه آن قصه را بيان كنم و چون نقل كردم و به اتمام رسانيدم خادمي را گفت كه كيسه را كه در آن هزار دينار بود حاضر كرد مستنضر به من گفت مبلغ را نفقه خود كن من گفتم ذره اي را از اين قبول نمي توانم بكنم گفت: از كي مي ترسي؟ گفتم: از آن كه اين معجزه از اوست زيرا او امر فرمود كه از ابوجعفر چيزي قبول مكن پس خليفه مكدر شده بگريست و صاحب كشف الغمه مي گويد: از حسن اتفاق اينكه روزي من اين حكايت را براي جمعي نقل مي كردم چون تمام شد دانستم كه يكي از آن جمع شمس الدين محمد پسر اسماعيل است و من او را نمي شناختم گفتم : تو ران پدرت را در وقت زخم ديده بودي گفت: در آن وقت كوچك بودم ولي در حال صحت ديدم كه مو از آنجا برآمده بود و اثري از آن زخم نبود پدرم هر سال يكبار به عراق مي آمد و به سامره مي رفت و مدتها در آنجا بسر مي برد و مي گريست و تأسف مي خورد و به آروزي آنكه يك مرتبة ديگر آن حضرت را ببيند در آنجا مي گشت و يكبار ديگر آن توفيق نصيبش نشد و آنچه من مي دانم چهل بار ديگر به زيارت سامره شتافت و شرف آن زيارت را نيافت و در حسرت ديدن صاحب الامر از دنيا رفت.

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم دی ۱۳۸۸ ساعت 8:38 توسط محمد علی  |